پسرها مقصر اصلی تاخیر ازدواجند

این روزها هر جا که می روی، در خانه و خیابان، محفل ادبی وغیر ادبی، سایت ها، مجله ها، محافل خانوادگی، میهمانی و … همه فریاد می زنند چرا کسی فکری به حال این جوان ها نمی کند؟ چرا سن ازدواج بالا رفته است؟… وبعضی هم، علت اصلی این معضل یا مشکل اجتماعی را به گردن دخترها و خانواده شان می اندازند. یکی هم نمی گوید پسرها را چه می شود!؟ این نامه یک دختر است که می خواهد بگوید شاید پسرها اصل مشکلند.

5

سرویس اجتماعی به دخت؛ عسل عادل زاده/

من دختری سی و یک ساله ام. دختری که تا این سن با تمام علاقه اش به تشکیل خانواده، هنوز موفق نشده با مرد آرزوهایش زیر یک سقف، زندگی مشترک را آغاز کند. لابد تصور می کنید من هم از آن تیپ دخترهایی هستم که هزاران مانع، پیش پای پسرهای امروزی قرار می دهند یا خانواده شان شرایط سختی را به میان می کشند و داماد را فراری می دهند. اما قصه ازدواج نکردن من و امثال من سوای این حرف هاست.
تا همین چند ماه پیش تمام خانواده بسیج شده بودند برای پیدا کردن شوهری مناسب که در شأن من باشد. به قول خودشان من دختری بودم که در مقطع فوق لیسانس درس خوانده بودم، با شخصیت بودم و چون به گفتۀ اطرافیان دختر زیبایی هم بودم، پس نباید مشکلی بابت ازدواج می داشتم؛ اما داشتم. با این که خانواده به هر خواستگاری که به خانۀ می آمد، می گفتند ما نه مهریه بالا می خواهیم ونه جشن آنچنانی و برگزاری یک مراسم ساده هم برای ما کافی ست، یا توقع نداریم داماد خانه وماشین داشته باشد، هر دو کم کم کار می کنند و زندگی را می سازند، اما خواستگارها هربار به بهانه ای می رفتند و حتی به خودشان زحمت نمی دادند تا علت نپذیرفتن بنده را به عنوان عروس اعلام کنند.
بعضی که خیلی مودب بودند، پاسخ ردشان را با دلیل بیان می کردند. برای مثال آخرین خواستگار گفته بود چون پسر من قدش 190 سانت است و این دختر 165 سانت، پس به هم نمی خورند. جالب این جا بود که پسرشان دیپلم بود و از دار دنیا فقط یک موتور قراضه داشت.
دومی هم گفته بود پسر من دنبال تک دختر می گردد، نه دختری که پنج تا خواهر هم داشته باشد ، لابد برای این که در آینده، تمام دارایی پدرزن به او برسد ویک شبه ره صدساله را طی کند!همسایه بغلی هم خواستگاری آورده بود که بهانه اش خیلی خنده دار بود. گفته بود که دختره وخانواده اش فقط باید اهل آمل باشند. غیر آملی هم قبول نداریم.
یکی دیگر هم گفته بود منزل دختر باید فقط در منطقۀ دو وسه باشد در حالی که خودشان در منطقۀ هشت می نشستند.
یا خواستگاری که دوست خواهرم معرفی کرده بود، گفته بود: باید دختر سفید و چشم آبی باشد. پسر من دختر سبزه هرچند بانمک دوست ندارد. یکی دیگر هم گفته بود چرا این دختر برادر ندارد؟ من دوست دارم برادرزن داشته باشم! دیگری هم گفته بود عروس خانوادۀ ما باید نزدیک به صد میلیون جهیزیه بیاورد؛ چون ما در فامیل رسم داریم( شاید هم رویش نشده بود بگوید ما چشم هم چشمی داریم). پدر این دختر بازنشسته است، پس بعید می دانم بتواند به دخترش چنین جهیزیه ای بدهد.
یکی دیگر هم فرموده بود که هفت صد هزار تومان حقوق بیشتر نمی گیرد و خانه وماشین هم ندارد، اما دوست ندارد زنش بیرون از خانه کار کند.به مادرش گفتیم، شرط کار نکردن بنده از نظر من و خانواده ام قابل قبول است، اگر مسائل مهم دیگری در کار نباشد، با این حال بعد از خواستگاری اولیه خبری نشد.
عده ای جمع شدند و افتادند دنبال دعانویس ها و گفتند: لابد بخت این دختر بسته شده است. مگر می شود دختری با این همه حسن، ازدواج نکرده باشد؟! اما از دست بهترین ومجرب ترین دعانویس ها هم کاری برنیامد.
دوستم گفت: من راز سر نگرفتن ازدواجت را می دانم. این روزها چون اعتماد پسرها به دخترها کم شده، همه دنبال دخترهای چادری ومومن می گردند، شاید چون تو مانتویی هستی، خواستگارها فرار می کنند. اما من اعتقادی به این حرف ها ندارم؛ چون دوست صمیمی خودم هم چادری است و هم مومن و هم خیلی محاسن بارز دارد، تا به حال رنگ هیچ پسری را هم ندیده ؛ اما او هم مثل من هنوز ازدواج نکرده است.
اما در عوض؛ منشی شرکت مان که بیرون از محل کار مثل عروسک ها می گشت، هیچ هنری هم نداشت، بیشتر از دیپلم هم نخوانده بود، با پسر بزرگ ترین تاجر، که مهندس هم بود، ازدواج کرد و همه ما را در بهت گذاشت.
حالا شما قضاوت کنید. مقصر اصلی بالا رفتن سن ازدواج کیه؟ دخترها؟!

/انتهای متن/