سینما بنگاه امور خیریه است؟

نگاهی به فیلم فرزند چهارم ساخته وحید موساییان نشان می دهد که با یک سینمای سفارشی مواجهیم ان هم در افریقا ، با مضمونی انسان دوستانه از نوع سکولار و با نیت کار خیر! اما مگر سینما بنگاه امور خیریه یا شعبه‌ای از سازمان یونیسف است؟!

0
 سرویس فرهنگی به دخت؛ محمدرضا محقق/
خب فیلمی ساخته می‌شود به نام فرزند چهارم، آن هم در آفریقا؛ در سومالی، آن هم با بودجه عمومی کشور یعنی همان بیت‌المال. بنیاد فارابی و این حرفها دیگر…! همان سینمای سفارشی که خوب می‌شناسیمش و بارها از سوراخش گزیده شده‌ایم! و تماشاگران محترم سینمای ایران هم آن را همچون عملی شاق و مجازاتی دردآور تا آخر تحمل می‌کنند!
چاره چیست؟ کار دیگری هم می‌شود کرد؟ راستش در اولین مواجهه با فیلمی مثل فرزند چهارم این سوال برای نگارنده پیش آمده که واقعا چه عاملی باعث ساخته‌شدن چنین فیلم هایی با این مختصات و این ویژگی‌ها می‌شود؟ و به بیان ساده‌تر اینکه چرا چنین فیلم هایی ساخته می‌شوند؟ فیلم هایی که نه جذابیت روایی دارند و نه سوژه و ایده‌ی بکر و غافلگیرکننده و نه اساسا موفق می‌‌شوند ازساختن دنیایی نو و تازه برای مخاطب شان برآیند حتی از نوع حداقلیش. خب پس چرا ساخته می‌شوند؟
می‌شود پاسخ به این سوال را حدس زد و برایش با توجه به مناسبات سینمای ایران و اینجور فیلم هایش، دلایلی تراشید. اما در کنار این و علاوه بر این موقعیت، بایستی نیم نگاهی هم به محتوای فکری و عقبه اندیشگی این فیلم ها داشت.
می‌دانید؟ این فیلم ها عموما اینگونه ساخته می شود که اول موضوعی یا ایده ای یا مضمونی یا هرچیز دیگری در ذهن سازنده شکل می‌گیرد و بعد این ایده تبدیل می‌شود به فرم و به نحوی که غالبا هم غیر استاندارد و از آخر به اول و به شکل نواختن سرنا از دهانه گشاد آن است تبدیل می شود به یک فیلم سینمایی.
ما یک ایده داریم. حالا برویم برایش فرم دست و پا کنیم و داستان بسازیم و ساختمان بنا نهیم.
و این یعنی فروپاشی همه چیز و بناگذاری همه چیز بر یک فروپاشی از پیش تعیین شده.
مثل اینکه اسکلت ناقص و قناس شما بشود محمل یک ساخت و ساختار عظیم به نام فیلم سینمایی؛ آن وقت شما یا مجبورید همه چیز را به شکل کج‌دار و مریز تا آخر ادامه دهید و هر لحظه در هول و ولای ریختن آپارتمان سینمایی‌تان باشید یا اینکه اصلا بی‌خیال قضیه شوید و بودجه یامفت و بی‌صاحب دولتی و پول بیت‌المال، خیالی باقی نگذاشته باشد برایتان از بهر اینکه اگر فیلم نفروخت یا اصلا نگرفت یا اصلا شکل و شمایل ابتدایی استانداردهای سینمایی را نداشت، آن وقت چه باید کرد!
این جریان غالب فیلم های سفارشی سینمای دولتی ماست و هیچ ربط و نسبت و ارزش و اهمیت و ساخت و ساختار و استاندارد و هویت و زیبایی‌شناسی و جذابیتی برای مخاطب اینجایی- آنجایی شاید- به همراه ندارد.
یک سوال ساده داریم؛ چرا باید برای ما مهم باشد که یک هنرمند تصمیم گرفته به هر دلیلی برود آفریقا؟!
خب برود؛ خدا اجدادش را بیامرزد و خیرش دهد؛ این کار چه خیری به سینما و مخاطبانش می‌رساند؟!
مگر سینما بنگاه امور خیریه یا شعبه‌ای از سازمان یونیسف است؟!
خیلی دلتان برای انجام کار خیر لک زده؟ خب؛ فیلم خوب بسازید؛ وظیفه‌تان را به درستی انجام دهید و از همه مهم‌تر با پول بیت‌المال آزمون و خطا و بازی نکنید.
چطور می‌توان باور کرد و پذیرفت از کسی که کمترین ارزش و اهمیتی برای وظیفه و رسالت اصلیش یعنی ساختن فیلم خوب و استاندارد و جذاب و درست با همه حرفها و «پیام های متعالیش» قائل نیست و آن وقت در یک فیلم سینمایی این همه پیام و شعار و حس انسان‌دوستی و… .
شما اگر برای انسان و انسانیت هم ارزشی قائلید که خب لابد هستید، لطفا اول از همه به مخاطبان فیلم تان اهمیت بدهید و برایشان ارزش قائل شوید که در حین نمایش اثر شریف و فاخر و ارزشمندتان، حال شان به هم نخورد و کهیر نزنند.
ایرادی ندارد؛ می‌شود رفت آفریقا و فیلمی درباره خدمت به خلق و عواطف انسانی و گذشت و… این جور چیزها ساخت.
نه آفریقا رفتن الزاما بد است و نه با پول مردم فیلم ساختن. فقط نمی‌دانم چرا یادمان می‌رود اینها لازم است اما کافی نیست.
اینها همه به کنار. برویم سراغ مضمون و به اصطلاح «پیام» فیلم که خودش حکایتی است.
جریان از این قرار است که در آغاز فیلم فرزند چهارم، نوزاد مهتاب کرامتی ناخواسته سقط شده است. این مسئله باعث می‌شود که او تا حدی از فضای هنرپیشگی دور شود و به کودکان توجه کند. در تمام فیلم کرامتی در پی همدردی با کودکان است. در سفر به سومالی، مهدی هاشمی نیز حضور دارد. این شخصیت، کارخانه‌داری ورشکسته است که کفش‌هایش روی دستش مانده و برای اهدای این کفش‌ها به سومالی می‌آید. هدف پنهان دیگر این فرد برای سفر به سومالی، برگرداندن برادر زن خود است که مسئول هلال‌احمر در سومالی است. حامد بهداد در نقش برادر زن، فردی انسان‌دوست است که در سومالی در طی کار در هلال‌احمر با همسرش آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند اما همسر خود را بعد از مدتی بر اثر اتفاقی در همین کشور از دست می‌دهد. او نیز به دلیل خاطرات و یاد همسرش نمی‌تواند سومالی را ترک کند.
خوب نتیجه می‌شود اینکه ما در یک برداشت نسبتا سکولار و نه چندان منطبق بر آموزه‌های معرفتی دین، شاهد آدمهایی هستیم که هریک به دلیلی و مناسبتی در حال از خودگذشتگی هستند و یکی به خاطر از دست‌دادن بچه اش و دیگری به دلیل روی دست‌ماندن کفشهای کارخانه‌اش و دیگری هم برای جبران خلأ عاطفی فقدان همسرش در منطقه‌ای آفریقایی مانده‌اند و دارند کار خیر می‌کنند.
اما یادمان باشد این کار خیر نه به دلیل ارزش و اهمیت «ذاتی» این کار بلکه به عنوان محل «فرار»ی از گذشته‌ای حسرت‌بار و در واقع با رویکردی سکولار صورت می‌گیرد.
وقتی کار خیر، وجه دینی و معرفت آئینی می‌یابد که غایتش خدا باشد و نه خود.
در حالی که در این فیلم، ما – گرچه در لایه‌ای از فداکاری و انسان‌دوستی- نهایتا با «خود» فرد روبروییم و نه چیز دیگری.اصل «خود» است و نه «خدا»؛ گرچه شاید فرع باشد یا نباشد!
این مضمون انسان‌دوستانة «خاص» در تلفیق با آن وضعیت نسبتا اسف‌بار ساختار و جذابیت های سینماورزانه فیلم، می‌دهد «فرزند چهارم» که در کارنامه کارگردانی مثل موساییان با فیلم خوب و سرپایی مثل «گلچهره» واقعا تکان‌دهنده و دریغ‌آلود و حسرت بار بود!
تنها راه باقیمانده این است که منتظر فیلم بعدی او بمانیم و همچنان امیدوار باشیم!
اگر بنا باشد رویکردهای فیلم فرزند چهارم را در حوزه خانواده و زن و نیز بسترهای فردی و اجتماعی این دو حیطه را در قالب شخصیت ها و کاراکترهای داستان بررسی کنیم باید به طور ویژه به دو نقش زن هنرمند از دنیا رهیده و به آفریقا پناهنده‌شده که بچه‌اش را در حادثه سقط از دست داده و نیز جوان بازمانده از عشق همسر از دست رفته که سومالی را محلی برای پهلو گرفتن در کنار خاطرات عشق فقیدش دانسته، پی جوییم.
در واقع در این موقعیت دراماتیک ما با دو شخصیت رنج‌دیده و خسران‌زده روبروئیم که هریک به نوعی تلاش می‌کنند غم دنیایی و درد هجران خویش را که در یکی فقدان فرزند و در دیگری هجران همسر و معشوقه است، با قرارگرفتن در موقعیت جغرافیایی و انسانی خاصی جبران کنند و به نوعی از مهلکه دردهای روحی خویش، به مفری از جنس انسان دوستی و تلاش برای آدمهای رنجور قاره سیاه بگریزند.
در اینجا ما با خانواده و هویت اجتماعیش به معنای کامل و درست کلمه روبرو نیستیم و فقدان و خلأ آن را بیشتر حس می‌کنیم تا وجودش را.
گرچه فیلم تلاش می‌کند به نوعی تداعی‌گر هویتی جهان‌شمول‌تر از خانواده‌ای انسانی باشد که در عین جهانی‌بودنش با همه خاصیت ها و مقیاس ها و مشخصاتش، گویا و جویای معانی دیگری است. چیزی جز آنچه ما از «خانواده» به معنای عرفی و اجتماعی معمول و مأنوسش می‌شناسیم.
در این فیلم، چه زن و چه مرد، هم قربانی حادثه و تقدیرند و هم بارورگر فضایی نو که از دل همین فقدان و درد برمی‌آید.
وقتی کودک از دست می‌رود و همسر می‌میرد، می‌توان جای خالی عاطفه و علقه و عشقش را با محبت به آدمها- نوع آدمها آنهم از شکل سومالیاییش- پر کرد و نوعی از انسانیت خود محور- و نه خدامحور را جایگزین آن نمود.
سوال مهمی که پیش می‌آید این است که آیا این خودمحوری از اساس و الزاما در مقابل خدامحوری قرارمی‌گیرد و آیا تبدیل به یک صفت مذموم می‌شود؟- با همه ظواهر و بواطن زیبا و انسانیش؟!
با این همه باید گفت منظری که فیلم فرزند چهارم برای بیان حالات و موقعیت های انسانی کاراکترهای اصلیش پی افکنده، فضای جدیدی نیست و در آثار پیش از این چه در سینمای ایران و چه در سینمای جهان شاهدش بوده‌ایم.
نکته اینجاست و مهم اینکه ببینیم این فیلم چقدر توانسته اولا به بیان و منظری قابل دفاع از وجه انسانیت نمای خود نائل آید و باوری الهی را بازتاب دهد و نه صرفا انسانی را.
و ثانیا اینکه این بازتاب معنایی تا چه حد در فرم و ساختار و نوع روایت و درام فیلم جاری و ساری گشته واز آب درآمده.
/انتهای متن/