میهمانی مجنون

دا در میان باغی پر از نخل های بی سر سال هاست منتظر سبحان مانده…

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ محبوبه معراجی پور/

بوی عطر یاس به مشامش رسید. گوش هایش را تیز کرد. صدای خش خش گام هایی را شنید. صدای پا آمد. سبک… نرم… گوش خواباند. اللهم کن لولیک… بلند شد. نقل ها را به آسمان پاشید. کِل کشید و دور خودش چرخید. سرش به دوران افتاد. تلوتلو خورد. صورت خراشید. فریاد زد:

ــ هُوَی… هُوَی… سبحان… سبحان…

مریم، مادر را بیدار کرد.

ــ دا چیه؟ باز خواب دیدی؟ بیدار شو چیزی به اذان نمونده، باید سحری بخوریم.

ــ ها! سبحان بی…

دا، سرش را به اطراف چرخاند. هُوَی، هُوَی گفت و بلند شد. مریم هم پشت سرش. از در اتاق که می خواستند بیرون بیایند، کمرشان را خم کردند تا سرو گردنشان به بالای چارچوب در نخورد. هر دو آمدند توی حیاط.

ــ دا هُوَی؟ هُوَی هُوَیو که تو عزا می خونن.

ــ باقیش؟ باقیش؟

ــ بقیه چی دا؟

ــ شعر. شعر عزا خوندُم سی بُوَت.

صدایش را صاف کرد. سرش را به چپ و راست چرخاند.

ــ هُوَی… هُوَی…

ــ دا اون فقط یه خواب بود.

و کمک کرد تا دا سرسفره ی سحری بنشیند. چند لقمه ای بخورد و بعد از وضو رو به قبله سلام نماز صبح را بدهد.

مریم، دست به کمر توی حیاط ایستاد. با نوک کفشش خاک و سنگریزه های کف حیاط را به چپ و راست پرت کرد. نگاهش از روی دیوارهای کاهگلی ریخته شده، گذشت و در انتهای افق، خورشید بی رمق را یافت. آهی کشید و به مشک پر از دوغی که با دست های مادرش عقب و جلو می رفت، خیره شد.

ــ دا! ساعت پنجه، یه ساعت دیگه قطار می ره ها!

ــ امشو مهمونیه. سبحان بیاد نخلستون.

ــ باز خواب مهمونی دیدی؟ سبحان کجا بود که بیاد نخلستون؟

دا، تند تند مشک می زد و آن را با تمام هیکل، به عقب و جلو می برد. یک کاسه روحی کوچک و یک بسته نقل ریز هم کنارش بود. دعای فرج را که خواند، چهره اش جدی شد. دست راستش را نزدیک زمین چرخاند و در انتظار بلند شدن صدای خش خش بسته نقل، روی زمین نشست. نقلی برداشت. نزدیک لب هایش برد و فوت کرد. دستش را از روی پلاستیک به ظرف کاسه سراند. نقل را توی کاسه انداخت و بقیه ی نقل ها را توی دامنش ریخت. شمرد:

ــ یک… پنج…بیست… بیست و نه… !

نقل ها را برگرداند سر جای اولش. دست هایش را به سر مشک گرفت.

ــ بسم ا… الرحمن الرحیم.

به جلو خم شد.

ــ اللهم کن لولیک…

به عقب برگشت.

ــ الحجة بن الحسن…

دوغ و کره را توی ظرف های جدا ریخت. نگاه مریم، جوی باریکی از دوغ را دنبال کرد که به وسط حیاط رسید. بوی دوغ و کره تازه، داشت وادارش می کرد، ناخنک بزند. اما یادش افتاد، ماه روزه است و هرچند او مسافر است و روزه شکسته اما باید جلوی دا حرمت نگه دارد.

ــ دا! شاهکاری به خدا!

مریم، ظرف های سفالی دوغ و کره را کناری گذاشت و با درپوشی رویشان را پوشاند.

ــ خب دا! بقیه ش دیگه دست پسر مش رضا رو می بوسه. برات می فروشه و…

ــ دیشو خوابش دیدُم. دیدُم…

ــ دا! بسه دیگه بریم. دعاتم که خوندی…تمام این یک ماه، ماه رمضون.

ــ  کجا؟

ــ خب معلومه دیگه تهران. سه روز پیش که اومدم دنبالت، قول دادی و گفتی که آخر ماه رمضون میای. قرار بود عید فطر با هم تهران باشیم.

ــ مو وارگَهُم این جاس. لالی.

ــ زادگاهت این جاس؟ خب باشه. لالیه پُر خاک و خول رو با تهران یکی می دونی؟

دا، دست هایش را زیر شیر آب شست و با پیراهن گل دار قرمزش پاک کرد. کنار جوی باریکی که از زیر شیر آب تا بیرون خانه کشیده می شد، زنبوری نیمه جان، نگاه مریم را به طرف خود کشاند. زنبور دست و پا می زد و حشرات ریز را از خود دور می کرد. قطاری از مورچه ها به طرف زنبور به راه افتادند.

ــ نگرانتم دا!

دا، آه کشید و سرش را به چپ و راست چرخاند.

ــ هُوَی… هُوَی… سی مو ناراحتی؟ بمون! نرو!

ــ سعید کارش اداریه. منتقل شده تهرون. بچه ها هم منتظرن. زهرا! کریم!

مریم، دست های مادرش را توی دست هایش گرفت.

ــ آخه این روستای دور افتاده، این لالی، چی داره که الکی دلتو خوش کردی؟

ــ وارگَهُم! سبحانم!…

ــ بابا مُرده، مگه دوستاش نگفتن تو میدون مین دیدنش که شهید شده؟

ــ نه. نی فهمُم.

مریم، دست های مادرش را رها کرد. مورچه ها، زنبور نیمه جان را رها نمی کردند.

ــ تو که برای بابا قبر ساختی تو نخلستون. نکنه دلت به پلاکش خوشه؟ بابا اگه می خواست بیاد، تا حالا اومده بود.

ــ برو پیش شوهر و بچی لت!

ــ با اصرار شوهر و بچه هام اومدم دنبالت. اونا که چند بار اومدن دنبالت. دا! امروز دیگه بدون تو برنمی گردم.

ــ برو! برو!

دا، همان جا روی زمین نشست. حرکت دست و پای زنبور هر لحظه کندتر می شد و هجوم مورچه ها بیشتر. مریم، چادرش را سرش کرد.

ــ تا ساکا رو بذارم پشت در حاضر می شی ها!

ــ ساک مو نبر! نیام!

ــ خدایا چرا این قدر مثل بچه ها بهونه گیر شدی؟

ــ بله. پیرُم. بهونه گیرم. بچه ام. بیام پیش تو چی کار؟ وارگَهم این جایه. سبحان این جایه. یادگاریش، همو باغ.

ــ می دونم زادگاهت این جاس. اما بعد همه ی زحمتایی که برام کشیدی، حالا نوبت منه جبران کنم. بیا پیش من و بچه ها. شوهرمم که از خداشه بیای.

صدای در حیاط آمد. مریم به ساعت مچی اش نگاه کرد.

ــ پسر مش رضاس. صبحی دیدمش. از مسجد سلیمون اومده دیدن پدر و مادرش. گفتم با ماشین برسونمون ایستگاه.

مریم، دست های مادرش را گرفت. بلندش کرد و تا توی اتاق آورد. مادر فریاد زد:

ــ امشو مهمونیه. سبحانم بیاد باغ.

ــ کدوم مهمونی؟ نخل های بی سر هم شد باغ؟ به خدا بابا شهید شده.

مریم، دست هایش را دور گردن مادر، حلقه کرد.

ــ تو رو خدا بیا!

مادر، دست های مریم را به تندی از دور گردنش باز کرد و کنار زد.

ــ نه. برو!

ــ دا! شد یه دفه به حرفم گوش کنی؟

مریم، ساکش را برداشت. دوباره صدای در بلند شد.

ــ برو پیش شوهر و بچی لت!

ــ دا! وقت رفتنه.

ــ برو! برو!

مریم، بغض کرد. مادر را در آغوش گرفت. مادر فریاد زد:

ــ سی چی وایسادی؟ برو! برو!

مریم، ساکش را برداشت. دوان دوان به طرف در رفت. لنگه های در چوبی با صدای بلند به هم خورد. دا، صدای دور شدن ماشین را که شنید، به دیوار تکیه زد. سرش را به اطراف چرخاند.

ندانست چند ساعت همان جا نشسته است. سکوت عصر، آزارش می داد. گوش سپرد. وهمی ناشناخته آمد به سراغش. یک راست رفت سراغ بقچه لباسی که توی بزرگ ترین طاقچه ی اتاق بود. گره بقچه را باز کرد. چند لباس و روسری را لمس کرد و کنار گذاشت.

ــ می نا… می نا… یادگار سبحان!

یک شال بلند قرمز و سفید با گل های درشت سبز برداشت. برجستگی شیشه ی عطر را که لای دستک شالش گره زده بود، لمس کرد.

ــ می نا این جاس.

شال را روی روسری که سرش بود، انداخت. دور سرش پیچید و اضافه اش را از روی شانه هایش آویزان کرد. شال، تا زانوهایش رسید. عصایش را برداشت و آمد توی حیاط. از کنار طویله ی خالی که زمانی ده ها گاومیش را در خود جا می داد، گذشت.

ــ خودم بلدم. می رم. تا اذان و افطار خیلی مونده.

دا، با یک دست عصایش را به زمین کوبید و با دستی دیگر، دیوارهای کاهگلی حیاط را که به در چوبی بزرگی می رسید، لمس کرد. گوش هایش را تیز کرد. صدای پارس سگ های ولگرد بود و تلق تلق قطاری که از همان نزدیکی می گذشت. پشت در چوبی ایستاد.

ــ میام سی تو سبحان! امروز با هم افطار می کنیم.

دا، آرام آرام جلو رفت. عصایش بین چند سنگ گیر کرد. سکندری خورد. ایستاد. به یاد سبحان افتاد. پا تند کرد. از سال شصت و پنج که همرزمانش گفتند، شوهرت وسط میدان مین تنها مانده تا امروز منتظر برگشتن سبحان مانده و از تک درخت سبز نخلستان مراقبت کرده بود. تندتر رفت. از وقتی تکیه گاهش شده بود، عصای سفیدش، پشت خمیده اش خمیده تر به نظر می رسید و قد کوتاهش را کوتاه تر نشان می داد. آن قدر تند می رفت که از نهری که نخلستان را آب می داد، غافل شده بود. آب را تازه رها کرده بودند. افتاد توی آب روان. چند بار نشست و بلند شد. دو دستی روی آبی کوبید که تا کمرش بود. عصا افتاد توی آب و رفت.

ــ بگم خدا چه کارت کنه مریم! سی آدم حواس نذاری که!

دست هایش را به لبه ی دیگر نهر گرفت که همسطح زمین بود. خودش را بالا کشید. خاک به دست های خیسش چسبید. دست هایش را به پیراهنش مالید. بدنش درد می کرد. به تندی دستک شالش را گرفت. شیشه عطر را بوسید. لباس های خیسش او را به یاد گذشته انداخت. زن ها از ترس حمله ی موشکی صدام، با لباس، حمام می رفتند. آن روزها مریم چهار سالش بود و آب بازی می کرد. یک دفعه دیوارها ریخت. موج انفجار، مریم را به خانه همسایه پرتاب کرد. یک ترکش هم توی سر خودش جا خوش کرده بود که پزشکان نتوانستند کاری برایش انجام دهند. حالا یک سال بود که نمی دید. بلند شد. سر تا پایش خیس و پر از گل بود.

ــ نی ترسم سبحان… نه از شب… نه تنهایی… نه پیری… نه کوری… در سیمی بود؟…

پشت در نخلستان که رسید، در چوبی و بدون چفت و بستش را هل داد. گوش های او با صدای جیر جیر کشدار لنگه های چوبی در، آشنا بود. وارد باغ شد. نخل های بی سر را پشت سر گذاشت. باد شبانگاهی پاییز به لباس های خیسش خورد. لرزید. صدای خش خش برگ ها و خار و خاشاک زیر قدم های آرام او به گوش رسید.

ــ سلام سبحان!

خود را به اتاقک چوبی وسط باغ رساند. صدای صلوات آمد. چهار مرد تابوت به دست، به او نزدیک می شدند. گوش سپرد: اللهم صل علی محمد و آل محمد…

ــ سبحان! سبحان!

صدا نزدیک و نزدیک تر شد. دست هایی دور گردن مادر حلقه شد و سرش را روی شانه های او گذاشت. دا، مریمش را شناخت. از نفس آشنایش.

ــ مریم! نرفتی؟

های های گریه مریم، مادر را نگران کرد.

ــ چرا نرفتی دا؟

ــ مجنونت اومد دا! سبحانت اومد. اون هم تو عید فطر! این هم عیدی تو…

و اشکش سرازیر شد.

دا، سراسیمه به هر طرف سر چرخاند.

ــ کجا؟ کجا؟

ــ پسر مش رضا تو راه گفت پلاک و چند تکه استخونه. می خواستن فردا بیارن. می دونستم منتظرشی. اصرار کردم، آوردنش.

مادر فریاد زد: سبحان! سبحان!

مریم، دست های مادر را گرفت و کنار تابوت سبحان نشاند. دا بلند شد و از توی اتاقک چوبی کبریت و شمع آورد. نزدیک تابوت سبحانش نشست. روی زمین دست کشید. شمع ها را کنار تابوت گذاشت. کبریت زد. باد خاموشش کرد. چوب کبریت دیگری برداشت. آتش زد. با یک دست سر شمع را گرفت و با دست دیگر کبریت روشن را به شمع نزدیک کرد. آتش نشست روی دستش. سوخت. طاقت نیاورد. کبریت را انداخت روی زمین. مریم اشک می ریخت و مردهای آبادی سینه می زدند و یا حسین می گفتند. کم کم سر و کله ی تمام اهالی پیدا شد. زن ها، بچه ها، دخترها، پسرها.

دا، انگشتش را توی دهانش برد. درآورد. تند تند فوت کرد. فریادهای یا حسین بلند و بلندتر می شد.

ــ آخرش روشنت می کنم.

شمع را روشن کرد. با دست هایش کاسه ی خالی آب را که همیشه کنار نخل می گذاشت، لمس کرد.

ــ دا! نلرز! نترس!

بطری را از شیر کنار نخل سبز، پر از آب کرد. شیر را بست اما سفت نشد. قبر شوهرش را شست. اشک چشم هایش هم به کمک آب آمد. با کمک مریم، تابوت سبحان را روی قبری که با نام شهید گمنام ساخته بودند، گذاشت.

ــ سبحان! می خوام بیام همین جا زندگی کنم. وارگهمه. دلم قرصه که همیشه هستی….

دا، پلاستیک نقل ها را از توی جیبش درآورد و روی تابوت گذاشت.

ــ سی شب، شبی چل بار واست دعای فرج خوندم تا بیای.

دا، به تک درخت سبز وسط نخلستان تکیه زد.

ــ دانستم آخرش میای سبحان!

پلاستیک نقل ها را داد به مریم.

ــ بین مهمونا پخش کن! دیدی گفتم امشو مهمونیه. گفتم امشب افطار یه مهمون عزیز دارم.

دا، به یاد سبحان که هر شب جمعه، مشتش را پر از عطر می کرد و به آسمان می پاشید، شیشه ی عطر را از لای دستک شالش برداشت. درش را باز کرد و عطر شیشه را توی مشتش خالی کرد و رو به بالا به سمت آسمان پاشید. بوی عطر یاس فضا را پر کرد. قطره های اشک از لای چین ها و شیارهای صورتش افتاد پایین و شالش را لک کرد.

اهالی روستای لالی می خواندند: حسین! حسین! و هماهنگ سینه می زدند.

دا، به یاد خوابش افتاد. بر سر و سینه اش کوبید و خواند:

ــ هُوَی… هُوَی … سبحان! هُوَی… هُوَی … یا حسین!

صدای اذان از دور به گوش می رسید. عیدی دیگر در راه بود.

/انتهای متن/