اعتماد به نفس نقاشي شده

اتوبوس هنوز راه نيفتاده بود، من مثل هميشه انتهاي اتوبوس اون بالا نزدیک پنجره نشستم …

خانمي با عجله سوار شد، يه مقنعه ي مشكي سرش بود، فكر كنم خواب مونده بود…

16

سرویس فرهنگی به دخت/

دستپاچه بود… دنبال جايي براي نشستن مي گشت، تقريباً همه جاها پر شده بود…جز جایی کنارپنجره …اومد نشست.

داشتم بيرونو نگاه مي كردم… يه د فعه نگاهم افتاد به سه تا مرد كه داشتن با تعجب اتنهاي اتوبوس رو نگاه مي كردن… منم نگاه اونها رو تعقيب كردم… ديدم همون خانم كه البته تقريبا مقنعه اش رو از سرش در آورده بود، روي پاهاش كلي وسايل آرايش بود…

با سرعت داشت آرايش مي كرد، اونم در اتوبوس در حال حركت…

 سريع سرمو به طرف شيشه برگردوندم… بعد از چند لحظه، دوباره نگاهش كردم…

تقريبا خيلي عوض شده بود …

 بعد  يه برس كوچيك برداشت و موهاشو شونه كرد ، بعد يه شال آبي روسرش و…

اتوبوس داشت به ايستگاه آخر مي رسيد… جلوتراز همه رفت سمت در تا زودتر پياده بشه…

ديگه ار دستپاچگي صبح خبري نبود.برعکس خیلی با اعتمادبنفس به نظر می اومد.

و من  داشتم به معجزه مداد رنگي ها فكر مي كردم و به اعتماد به نفس نقاشي شده…/انتهای متن/