من كيستم؟

امروز صبح به باني گفتم كه، توني پيشنهادِ دور هم جمع شدن تو كليسا را داده.

0

سرویس فرهنگی به دخت؛ ترجمه: ریحانه بی آزاران/

 جمعه،١٨ ژانويه

باني مثل اين كه منتظر اين پيشنهاد بود، گفت:”فردا شب چطوره؟”

– فردا؟چرا اين قدر زود؟

– مي تونيم اسمش را هم بذاريم مهموني “مارتين لوتركينگ كوچك”.

– آره، عاليه!ولي فكر مي كني، بتونيم تا فردا همه چيز را جور كنيم؟

– خًب، چه چيزايي رو بايد جور كنيم؟بايد يه كمي غذا و خوراكي جور كنيم. بعدش هم درها را باز كنيم، همين. مگه نه؟

خنده ام گرفت. همه چيزها رو بايد سپرد دست باني تا همه چيز رو تبديل كنه به يك مسئله كاملا ساده! اين مدل باني یه. من هم بايد به خاطر اين خصوصيتش تحسينش كنم!

گفتم:”باشه، پس من زنگ مي زنم به توني، خبر مي دم.”

تو راه تا تلفن عمومي دعا كردم كه مهموني خوبي باشه. (متاسفانه، من بر خلاف خيلي از بچه ها موبايل يا پيجر ندارم.همش به بابام مي گم كه من نقص الكترونیكي دارم، ولي به نظر مي رسه اصلا حرف هاي منو جدي نمي گيره. )

همانطور كه به نظر مي رسيد، توني گفت كه فكر فوق العاده ايه.

تقريبا همه چي مرتب شد. موقع نهار، جني را پيدا كرديم،سه تايي شروع كرديم، به دعوت كردن بچه ها. هر كي كه به ذهنمون مي رسيد كه مي شد دعوت كرد، خبرشون كرديم. حدس زديم كه به هر حال تعداد كمي به مهموني ميان. بعضي از بچه ها يه جورايي مسخره مون كردن. ولي ما اهميتي نداديم. يكيشون گفت:”جا قحطه؟! مهموني تو كليسا؟” ولي ما فقط گوش كرديم.

جول هم بهمون ملحق شد. اونم چندتا از دوستاش را دعوت كرد و با چند تا از بچه ها جور كرد تا غذا و خوراكي تهيه كنن.

به صورت خيلي ناگهاني اين دور هم جمع شدن كوچك داشت كم كم جون مي گرفت.

وقتي بالاخره نشستيم تا نهارمون رو بخوريم، پرسيدم:”به نظرتون براي وقت گذروندن تو مهموني چه كار كنيم؟”

جني پيشنهاد داد:”شايد بهتر باشه يه جلسه برنامه ريزي تشكيل بديم. “

باني رو به جول كرد و گفت:” بهتره تو اين كار رو به عهده بگيري. “

در اين مورد خيلي مطمئن نبودم. منظورم اينه كه جول، خودش آزادانه اقرار كرده كه مسيحي نيست و شايد يه جورايي عجيب باشه كه برنامه ريزي تو كليسا را رهبري كنه. ولي من زود قضاوت نكردم و به صورت عاقلانه اي اين فكر را براي خودم محفوظ نگه داشتم. به خودم گفتم:”ببين دارم ياد مي گيرم. “

همه چيز رديف شد. جول هم مسئول برنامه كليسا شد.قبل از اين كه از هم جدا بشيم، ازش پرسيدم:”سخت نيست؟منظورم اينه،امشب بازي داري،بعدشم…” نگذاشت حرفم تموم بشه، دستش رو تكون داد و گفت:”نه، مشكلي نيست. “

ادامه دارد…

برگرفته از رمان who I am نوشته:M elody Cartson

من کیستم(22)

/انتهای متن/