چقدر ارزانی!

دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر

شهر از بازار یوسف های ارزان پر شده ست

(فاضل نظری)

0

 

 سرویس ما و زندگی به دخت ؛ دردائیل/

قبول داری که؟ دیروز من و تو بودیم و هوس هویج بستنی تابستانی

و نگاهمان را که به شهر باز کردیم، خودمان را در خیابان هایی دیدیم سیمانی!

یک خیابان به وسعت یک محله پایین شهر پر شده است از جوان و جوانی. نه، نه، جوان و عریانی!

هویج بستنی ده دقیقه بیشتر زمان نبرد، اما سخت گذشت بر ما. سخت و طولانی!

همه جا پر شده بود از عروسک های تکراری و بازار… بازار را ببین چه شلوغ است، چقدر ارزانی!

هویج بستنی گران تمام شد، اما هنوز متعجبم از این همه ارزانی!

و تو، تو سرت پایین است و قلبت سریع می زند، سریع و طوفانی!

چادرت را جمع کردی و نگاهم کردی، نگاه زندانی!

نگاهت پر است از غم غربت از غم پریشانی!

بیا قبول کنیم من و تو از جنس این روزگار نیستیم، یا نه، روزگار جنسش از ما نیست. تمام  شهر پر است از همین هوسرانی!

و من می دانم که تو چادرت را گران به دست آورده ای. به بهایی گران تر از هزاران جوان روحانی!

اما دلت قرص، من ایستاده ام هنوز تمام قد و می فهمم تمام سیاهی چادرت را،  فهمی عمیق و طولانی!

و ذره ای از این سیاهی را نخواهم فروخت در ارزانی این بازار، که این شلوغی و این بزم و شور نیست به جز لحظه ای هوسرانی!

/انتهای متن/