چت می کنم، پس هستم

در مدرسه از بچه ها ی چيزهايي راجع به چت کردن شنیده بودم .البته از بچه هايي که خيلی اهل درس نبودند و به قول معروف سر و گوششون مي جنبيد. دور هم که جمع مي شدند، طوری با آب و تاب از دوستي های اينترنتي شون حرف مي زدند که انگار همه خوشي عالم مال آنهاست. بالاخره وسوسه شدم برای یک بار هم که شده من هم چت را تجربه کنم.

4

سرویس اجتماعی به دخت/

 اولین بار که  با یک نفر چت کردم، برایم خیلی جذاب بود. از اينکه پنهان از پدر و مادرم اين کار را مي کردم،ناراحت بودم. ولي کم کم برایم عادت شد. خیلی شب ها به بهانه درس در اتاقم را می بستم و با این و آنی که نمی شناختم و هرگز ندیده بودم، چت می کردم.

گاهی آن چنان غرق صحبت با اين آدم ها مي شدم که یادم می رفت نصف شب شده، در نتیجه صبح خسته و کسل بي اینکه درسی خوانده باشم، به مدرسه می رفتم. آن هم چه مدرسه رفتنی! دیگر ساعت های کلاس به جای آموزش، فرصتي بودند برای مرور مکالمات شب گذشته . شده بودم از همانها که به فلسفه جدید در زندگی رسیده اند: چت می کنم پس هستم …به تدريج نمراتم افت شدیدی پیدا کرد. وقتی معلم ها به خصوص معلم های ریاضی و فیزیک علت سر به هوایی و حواس پرتی ام را می پرسیدند، مشکلات خانوادگی را بهانه می کردم و در جواب پدر و مادرم که می پرسیدند دردت چیست که درس نمی خوانی، می گفتم از وضعیت مدرسه و تبعیض معلم ها افسرده شده ام. آنقدر در دنیای خودم بودم که فکر می کردم آن ها دروغ های مرا باور کرده اند.

 مدتی بود که یک نفر با وعده خواستگاری و ازدواج بدجوری مرا پای کامپیوتر میخکوب کرده بود . آن چنان دل بسته او و حرف هایش شده بودم که فکر می کردم در این دنیا فقط دوتا آدم وجود دارد، من و او  و فقط دو نفر حرف هم دیگر را می فهمند، باز هم من و او. غافل از اینکه در تمام این مدت با بی اعتنایی و لج بازی همه دلسوزی های های پدر و مادر و تذکر های معلم و ناظم را ندیده گرفته بودم. اما .. یک اتفاق چشمم را باز کرد. طرف چت من بالاخره يک دفعه  در جواب اصرار های من برای آمدن به خواستگاری،  حقيقت را رو کرد و گفت که زن و بچه دارد و تنها برای وقت گذرانی با من چت می کرده و اصلا  دخترانی مثل من را برای زندگی قابل اعتماد نمی داند. در واقع او از من خسته شده بود و دنبال دوستان تازه ای می گشت. اول بهت زده شدم و تا مدتی سخت افسرده . اما  بعد… دوباره اطرافم را دیدم : مادرم را با آن نگاه نگرانش … بقیه را که برای من دل می سوزاندند …از عالم دروغ به عالم واقعیت برگشتم. یک بار دیگر  خودم را هم دیدم، همان که مدتی بود که در دنیای چت ها گم شده بود.  و البته دیر هم بود… من از مدرسه و کنکور جا مانده بودم . . . و از خیلی چیزهای حسابی دیگر…/انتهای متن/