من كيستم؟

ايميل هاي” جاش” تازگي ها خيلي پُر محتوا شدن. يه روز خودم را خالي كردم وهمه چيز را در مورد رابطه ها براش ايميل كردم.

0

 

 سرویس فرهنگی به دخت/

 من اين حرف ها را فقط با خدا در ميان مي گذاشتم.اما مي خواستم نظر “جاش”را هم در اين مورد بدونم.

 به هر حال، براش نوشتم كه چطور باني و جني هميشه در مورد ارتباط هاي اجتماعي مرا مورد نقد قرار مي دن و در اين مورد با هم بحث مي كنيم.(شايد هم من موضوع بحث اونا مي شم).ولي به نظر مي اومد كه “جاش” كاملا حرف هاي من را مي فهمه؛ كه من چه حسي دارم، هميشه يه حرف تاثير گذار داره كه كمكم مي كنه.

مثلا اون روز بهش گفتم كه نمي تونم بفهمم چرا خدا به من مي گه، كاري را انجام نده (مثل همين رابطه داشتن و قرار گذاشتن) ولي همين كار براي بقيه هيچ اشكالي نداره.(منظورم اينه كه به نظر عادلانه نيست) در جواب”جاش “برام نوشت و به من ياد آوري كرد كه يادته “كلي” قبلا چه نظري در اين مورد داشت ؛به هر حال، جاش بهم يا دآوري كرد كه “كلي”هميشه مي گفت:” ايمان يك امر شخصيه و چيزي كه خدا به تو مي گه انجام بدي، براي خودته تا بهترزندگي كني. “

بعد جاش نكته اي گفت كه به من و جني و باني برمي گرده .اون گفت: شايد ايمان و عقيده اونا به همون كاريه كه انجام ميدن و خدا همين روش را از اونا مي خواد. خوب من هنوز اين حرفش را تماما قبول ندارم و بهش مطمئن نيستم.اما نكته اي كه بهم ياد آوري كرد ومن قبول دارم اينه كه:”نبايد درباره ي بقيه قضاوت كنم.”اين يكي را تا حالا خودم فهميدم ! ولي فكر كنم هنوز به ياد آوري نياز دارم.

شنيدن حرف هاي جاش يه كم سخت ولي اميدواركننده بود.بهش ايميل دادم و ازش پرسيدم كه هيچ وقت فكر كردي كه يه سخنران مذهبي يا يه معلم بشي؟چون صحبت هات قابل درك و فهمه  و وقتي باهات صحبت مي كنم،خوب درك مي كني.تعجب كردم وقتی گفت:”در واقع براي همچين چيزي دارم دعا مي كنم.”چه جالب!

همانطور كه گفتم ،ايميل و چت و گفت و گو با “جاش” يه نقطه روشن تو زندگي كسل كننده من بود. حالا گفته هاي او داره نگرانم مي كنه.اگر با خودم صادق باشم، مي پذيرم كه اين حالت من ممكنه يه اختلال عصبي به نظر بياد.اين همون چيزي نيست كه به خاطرش من يادداشت روزانه مي نويسم.من براي شرح دادنِ عميق ترين و تاريك ترين ترس ها دفتر خاطرات نگرفتم.حالا نگرانم كه جني در مورد من چي مي گه؟ واقعا متنفرم از اين كه ديگران به خصوص دوستاي من فكر كنن كه من آدم ريا كاري هستم.نمي دونم چرا گاهي احساس گناه مي كنم؟اگه بخوام واقعا صادق باشم، انگار چيزي درونمه كه دائما مي گه :”تو بايد عالي باشي، كيتلين اوكانر.تو بايد عالي باشي.” ولي اين چي مي تونه باشه؟منم؟خداست؟يا شايد يك توهمه؟نمي دونم.

  خداي عزيز، باني و جني مي گن كه من زيادي نگرانم.من كم كم دارم به اين نتيجه مي رسم كه شايد راست مي گن.مثل اين كه من دائما مي خوام براي تو بهتر و بهتر بشم.ولي به نظر مياد، دارم بدتر و بدتر مي شم.انگار ديگه اصلا نمي دونم كي هستم.خدايا كمكم كن.من غير از تو كسي ندارم كه بتونه كمكم كنه.

  آمین

ادامه دارد…

برگرفته از رمان who I am نوشته:M elody Cartson

ترجمه: ریحانه بی آزاران/ انتهای متن/