گشت امنیت اخلاقی… کو؟

نمایشگاه کتاب تهران یکی از فرهنگی ترین اتفاقات خوب در اردیبهشت هر سال است. اما چرا تبدیل به جایی برای خیلی امور ضدفرهنگی می شود؟ این دل نوشته یکی از بازدیدکنندگان نمایشگاه است با همین سوال .

4

سرویس اجتماعی به دخت/

 دست دختر  روی موهای بلند مرد جوان است و سر مرد روی پاهای دختر … دختر بطری آب را روی پسر جوان خالی می کند، پسر فریاد بلندی می کشد. همه نگاه می کنند. همراهان دختر وپسر می خندند. فقط پسر کم سن و سال تری لب می گزد و به مأموران انتظامی اشاره می کند، اما پسر بی خیالتر از این حرف هاست…

اینها نه فصلی از کتابی است که از زیر ویرایش ارشاد در رفته ونه قسمتی از یک فیلم خارجی . این ها صحنه هایی است که من در روز یک شنبه در نمایشگاه بین المللی کتاب شاهد بودم و  چه قدر خدا  راشاکر بودم که فرزندم را با خود همراه نکردم.

وقتی خسته شدم از این راه رفتن سنگین، از این که سر به زیر باشم و توجهی به آرایش غلیظ دختران، موهای افشان پسران زیر ابرو برداشته، لوندی های در ملاء عامِ دخترانی که به زور و نمی­دانم با چه ترفندی تکه­ای پارچه را روی سر نگه داشته­اند، سر خوشی های پسران با لباس هایی که در حال پاره شدن درزهایش بود و مظلومیت آن هایی که خون خود را می خوردند، نداشته باشم، قصد کردم در مکانی که برای استراحت در نظر گرفته اند، بنشینم. اینجا شاهد صحنه هایی شدم که ارشاد برای هر لحظه اش کمین کرده بر متن هایی چاپی. ولی گویی هیچ کس اینها را  نمی دید. آن ها که ذره­ای اخلاق داشتند پشت کرده و نشسته بودند. آن هایی که همان یک ذره را هم نداشتند اگر خود در گریبان بغل دستی فرو نرفته بودند، بی تفاوت، به پهلو دراز کشیده و یا چشم ها را بسته بودند.

وقتی خشم خود را سر ریز کردم به مأموران انتظامی که : آقا، پس گشت امنیت اخلاقی کو؟ جواب شنیدم که دیروز به دستور اکید مسئولان نمایشگاه جمع شده است.

در ذهنم کنکاش کردم که چرا دیروز؟

مسئولان نمایشگاه با این ترفند می خواهند تعداد بازدیدکنندگان را بالا ببرند؟

مسئولان نمایشگاه می خواهند نشان دهند این جا قسمتی از بهشت است ؟

مسئولان نمایشگاه می­خواهند نشان دهند تمام جُفتک های آن ور آبی ها بر علیه حجاب، به عنوان حفاظی برای عدم رهایی اخلاقی، می زنند کَشک است؟

به یاد آوردم دیروز مقام معظم رهبری از نمایشگاه دیدن کرده بود. و دقیقاً از دیروز گشت امنیت اخلاقی جمع آوری شد. یعنی فقط امنیت اخلاقی در حضور ایشان  لازم بود !… دلم به حال خودم سوخت . آرزو کردم کاش ایشان روز آخر می آمد برای بازدید. آن وقت شاید من هم می توانستم فرزندم را بیاورم.

فریبا انیسی /انتهای متن/