قصه نوروز باید عوض شود!

يكی بود يكی نبود. پيرمردی بود به نام عمونوروزكه هرسال، روزاول بهاربا كلاه نمدی, زلف و ريش حنابسته, كمرچين قدك آبی, شال خال خانی, شلوارکردی وگيوه تخت نازك ازكوه راه می افتاد وعصابه دست می آمد به سمت دروازه شهر.

4

سرویس فرهنگی به دخت/

بيرون ازدروازه شهرپيرزنی زندگی می كرد وروزاول هربهار, صبح زود پامی شد, رختخوابش راجمع می كرد وبعدازخانه تكانی وآب وجاروی حياط, خودش را حسابی تروتميزمی كرد، فرشش رامی آورد می انداخت رو ايوان, جلوحوضچه فواره دارروبه روی باغچه اش كه پربود ازهمه جوردرخت ميوه پرشكوفه وگل رنگارنگ بهاری ودريك سينی قشنگ وپاكيزه سير, سركه, سماق, سنجد, سيب, سبزی, وسمنو می چيد ودريك سینی ديگرهفت جورميوه خشك ونقل ونبات می ريخت. بعدمنقل راآتش می كرد ومی رفت قليان می آورد می گذاشت دم دستش. اما, سرقليان آتش نمی گذاشت وهمان جا چشم به راه عمونوروز می نشست. چندان طول نمی كشيد كه پلك های پيرزن سنگين می شد و يواش يواش خواب به سراغش می آمد و كم كم خرناسش میرفت به هوا.دراين بين عمونوروز از راه می رسيد و دلش نمی آمد پيرزن را بيداركند. يك شاخه گل هميشه بهار از باغچه می چيد و می نشست كنارش. از منقل يك گله آتش برمی داشت می گذاشت سرقليان وچندپك به آن می زد و يك نارنج از وسط نصف می كرد؛يك پاره اش را با قندآب می خورد. آتش منقل رابرای اين كه زودسرد نشود، می كرد زيرخاكستر و پا می شد راه می افتاد.

آفتاب يواش يواش تو ايوان پهن می شد وپيرزن بیدارمی شد. اول چيزی دستگيرش نمی شد. امايك خرده كه چشمش را بازمی كرد می ديد ای داد بیداد همه چيزدست خورده. آتش رفته سرقليان. نارنج ازوسط نصف شده. آتش ها رفته اند زيرخاكستر, آن وقت می فهميد كه عمونوروز آمده و رفته ونخواسته او را بيداركند. پيرزن خيلی غصه خورد كه چرا بعد ازآن همه زحمتی كه برای ديدن عمونوروزكشيده, درست همان موقعی كه بايد بيدارمی ماند، خوابش برده ونتوانسته عمونوروزرا ببيندوهرروزپيش اين وآن درددل می كرد كه چه كندوچه نكند تا بتواند عمونوروز راببيند. تااین که يك روز یك سیب به اوگفت چارهای نداردجزيك دفعه ديگرباد بهار بوزد و روزاول بهاربرسد وعمونوروز بازازسركوه راه بيفتدبه سمت شهرواوبتواند چشم به ديدارش روشن كند. پيرزن هم قبول می كرد. اماهيچ كس نمی داند كه سال ديگرپيرزن توانست عمونوروز راببيند يا نه. چون بعضی ها می گويند اگراينها همديگررا ببينند دنيابه آخرمی رسد وازآنجا كه دنيا هنوزبه آخرنرسيده پيرزن وعمونوروز همديگررانديده اند.

عمه گوهرِ تاج الملوک ، پا روی پا انداخت که: با پیشرفت زمان باید این قصه عوض شود.

چشم های نازی گرد شد که : عمه گوهر، مگر می شود افسانه های یک ملت را تغییر داد. آن وقت فرهنگ از دست می رود.

–         بیخود! الان برای هر بچه ای این را تعریف کنی هیچ از آن نمی فهمد. آپارتمان کوچک خود تو جا دارد که ایوان داشته باشد؟ تو حیاطش درخت وگل داشته باشد؟ تو دست به سفید وسیاه خونه تکونی نمی زنی. از یک ماه پیش از عید، وقت کارگر می گیری… عوض نارنج تازه، آبلیموی جوهر نمکی تو یخچال داری… اصلاً دختر تو فرق گل همیشه بهار را با گل بنفشه می داند. .. ؟می داند گل رز با گل محمدی چه فرقی دارد؟

نازی به پته پته افتاد و گفت: حرف شما درست، اما این عیب ماست که نتوانستیم فرهنگ مان را به بچه ها منتقل کنیم.

–         انتقال چی؟ قلیان که ممنوع است، گل سر قلیان هم خانه ات را به آتش می کشد. آن وقت چه طور بهش یاد می دهی که  قلیان چاق کردن چه طوریه؟

–         حالا؟!

–         حالا ندارد… باید این داستان را دوباره بازنویسی کرد. مثلاً باید بگویی سامانتا  داد کارگر خانه اش را تمیز کرد. شومینه اش را پاک کرد. آب نمای هال را به آب شهری وصل کرد تا وقتی میهمان آمد، آن را به برق وصل کند. صدای آهنگ ملایم والس را از استریو پخش کرد و منتظر شد تا خواستگار سیصدو شصت وچهارمی اش از در وارد شود واو به دنبال بهانه جدیدی بود که او را از سر وا کند. مگر مرض داشت از خانه پدری جدا شود که مادرش اینهمه نازش را می کشید وپدرش خرجش را می داد. هر هفته هم سینما رفتن وبا دوستان گشتن به راه بود و هم پول تو جیبی فت و فراوانش..

–         عمه! فرهنگ که فقط نوع زندگی نیست؟ فرهنگ نماینده …

–         من چه می دونم .. هرچی بگویم تو قبول نمی کنی. آدم که با این افسانه ها نمی تواند به دهکده جهانی وصل شود.

نازی جون دهانش باز ماند وهیچ نگفت. آخر نمی دانست کدام مهم تر است وصل شدن به دهکده جهانی یا محافظت از فرهنگ؟ تازه اگر به دهکده جهانی وصل شود، فرهنگی می ماند که بخواهی از آن محافظت کنی؟

 /انتهای متن/