من کیستم؟

هر چند می دونستم بیان این احساسم خیلی به جا و دُرست نیست، اما می خواستم حرفم را زده باشم.

0

سرویس فرهنگی به دخت/

وقتی بانی و جنی را می رسوندم خونه نتونستم دهنم  را بسته نگه دارم.

– خیلی خوب، حالا منو ببخشید به خاطر اصرار بی جا که می کنم؟ولی متوجه یه چیزی شدم؟

این کلمات وقتی از دهانم خارج شدند که تقریبا پنج دقیقه تا خونه هاشون مونده بود که برسیم. هر چند می دونستم بیان این احساسم خیلی به جا و دُرست نیست. اما می خواستم حرفم را زده باشم.دوباره تکرار کردم:

– می شه صادقانه بهم بگید؛ شما واقعا هیچ نگران نیستید از این که با دوستایی که قرار می گذارین حتی مسیحی هم نیستند؟

جنی گفت: اوه، نه… دوباره یه موعظه دیگه راجع به…

بانی دست را با یه حالت دراماتیکی بالا برد و گفت:” خواهر کیتلین، می شه امشب را بی خیال شید؟”

– ببینید بچه ها ، من اصلا نمی خوام سعی کنم همش نصیحت کنم؛ ولی نمی فهمم چرا ما با کسانی که حتی مسیحی نیستند بیرون می ریم؟

بعد جنی بدون هیچ دلیلی شروع کرد به مسخره کردن:”به اندازه کافی موعظه کردی!”

بانی هم شروع کرد به خندیدن.

انگار اون دوتا از یک جریانی حرف می زدند که من به صورت احمقانه ای متوجه اش نمی شدم. احساس بیگانگی کردم. منظورم اینه که اصلا موضوع خنده داری نبود. اونا داشتن به من می خندیدن. هر کسی جای من بود این حس را می کرد. برای همین یه کم اذیت شدم.

ادامه دارد…

برگرفته از رمان who I am نوشته:M elody Cartson

ترجمه: ریحانه بی آزاران/انتهای متن/