پیتزا خوردن دور هم

از این که بعضی از کسانی که دور هم جمع شده بودیم و پیتزا می خوردیم، همفکر نبودیم یه خورده آزارم می داد .اما سعی کردم به روی خودم نیاورم.

0

سرویس فرهنگی به دخت/

جمعه 11 ژانویه

برای این که یه جورایی سعی کرده باشم ، شکست مفتضحانه در آخرین دیدار بسکتبال را جبران کنم، به بانی و جنی پیشنهاد دادم من با ماشین ببرمشون برای دیدن بازی امشب . حدود یک ساعت رانندگی بود.

جنی تو یه پیتزا فروشی کار می کنه. چون مجبور بود شب کار کنه، اصرار کرد تا بعد از بازی به هم پیتزا بخوریم و با هم دیگه باشیم.

امشب بیشتر زمان به خوبی و خوشی سپری شد. از این که تیم ما هم بُرد بیشتر خوشحال شدیم. دسته جمعی با بچه های مدرسه که خیلی با هم صمیمی و معاشرتی، نیستیم رفتیم تا پیتزایی بخوریم. جنی خیلی خوشحال شد.

از این که بعضی از کسانی که دور هم جمع شده بودیم و پیتزا می خوردیم همفکر نبودیم یه خورده آزارم می داد .اما سعی کردم به روی خودم نیاورم. اون موقعی که “جول” با وجودی که بیشتر حرف می زد و تا حدودی میدان دار بود؛ اما مسیحی نبود، راحت نبودم. تا وقتی تو رستوران جمع بودیم، هیچ کدوم از افکارم را بیان نکردم.مثل بقیه سعی می کردم من هم بخندم. هر چند خودم را در آن جمع بیگانه و غریب احساس می کردم. . هر وقت می خندیدم ، خودم به خودم می گفتم:” که چی؟ واسه چی، می خندی؟”

خیلی بد بود که نتونستم این حالت را تا آخر برنامه ادامه بدم.

برگرفته از رمان who I am نوشته:M elody Cartson

ترجمه:ریحانه بی آزاران/ انتهای متن/