چرا ادبیات؟

دوست عزیزی گفته بودن در خانواده ی ما تنها من هستم که به ادبیات علاقه دارم و ازما سوال کرده بودند ، اما شما چرا آن را انتخاب کرده اید و در سایت خود صفحه ای به آن اختصاص داده اید ؟
ما هم مطلب این هفته ی خود را به این سوال اختصاص داده ایم ، راستی
چرا ادبیات…؟!

3

سرویس فرهنگی به دخت/

انسان قرن 21، انسانی شده است صنعتی و ماشینی! زندگی پر تکرار و پر رکورد، فرصت تجربه های جدید و با طراوت را از خیلی از ما گرفته است. بسیار پیش آمده، آنقدر سرگرم کارهای روزانه می شویم که حتی فراموش می کنیم غذایمان را بخوریم! حال می شود از چنین انسانی انتظار داشت که کمی هم به فکر غذای روحش باشد؟!
اما باید داشت، باید انتظار داشت که روح- این مهربان بی زبان!- را تا سر حد مرگ تشنه نگاه نداشت. روح انسان، هر چند که این روز ها کم تر صدایش شنیده می شود، گاهی حتی بیش تر از جسم به غذا نیاز دارد و آبیاری و پاسداری گلبرگ های ظریف آن قطعاً با این عصر هبوط انسانیت و ” معراج پولاد” میسر نمی شود!
تیراژ شرم آور کتاب در ایران، بیانگر این حقیقت تلخ است که مردمی که تمدنشان متجاوز از 2500 سال  است و سبقه طولانیشان در هنر و فرهنگ انکار ناپذیر، دیری است با تمام این مقولات بیگانه شده اند.
کتاب های برجسته ترین نویسندگان، انگار تنها برای ویترین مغازه ها تألیف می شوند و به جای آن هر جا چشم کار می کند اغذیه فروشی ها با رونق هر چه بیش تر مشغول به کارند و این یعنی که انسان این روزها، با وجود آنکه دانشش نسبت به قبل افزایش یافته ، درکش از نیازهای وجودیش به مراتب تقلیل پیدا کرده است. ارزش های انسانی در دست فراموشیست و جوهره ناب فطرت هر انسان می رود که در زیر برج های چند ده طبقه ای مدفون شود.
آیا می توان از جامعه ای که تنها دغدغه اش سیمان و سیم و زر است انتظار داشت تا نسل هایی فرهیخته و خوش فکر و با نشاط پرورش دهد؟
جای تعجبی نیست اگر شاهد آمار روز افزون افسردگی و جرم و بزهکاری هستیم. زیرا انسان این عصر، گرچه دایره اطلاعاتی و ارتباطیش گسترش یافته، اما هنوز چیزی از نیازهای روحش نمی داند و هنوز به این درک نرسیده است، هر آن قدر که انسان از اصالت فطریش فاصله بگیرد، خود را از احساس رضایت درونی و قلبی دور نگاه می دارد و این سر منشاء بزرگترین خلاء های روحی و فکری است. بسیارند کسانی که همه چیز دارند و گویی هیچ ندارند، زیرا خوشبختی احساسی است که روح انسان آن را حس می کند و روح های خاک گرفته ، این روزها شاید فرصتی نیابند که چیزی را احساس کنند.
چاره چیست؟ چنین انسانی چه باید بکند؟
شاید بتوان گفت که بهترین راه گریز از این رخوت و رکود ، بازگشت هر انسان به درون خویشتن است و این میسر نمی شود ، مگر با معنویت بخشی، به لحظه های زندگی ، با ورق زدن کتاب های خاک گرفته کتابخانه ها و مرور اشعار پر لطافت و حکمت آموزی که آهنگ زندگی را به آن بر می گرداند.
به قول سهراب:
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره  مرا می خواند…

از تمام دوستانی که می خواهند شعر و داستان سرایی را تازه شروع کنند، عمیقاً استقبال می کنیم و آماده دریافت مطالب شان هستیم و در صورت لزوم کارشناس بخش ادبی یاری شان می کند./انتهای متن/