دستش که نه! دلش می لرزید…

هاجر میان صفا و مروه برای نجات کودکی هروله می کرد که یاور پدربت شکن شد در بنیان نهادن خانه خدا . و این زن… در هروله بود برای یاری مردی که برای خدا جانباز گشته…

7

سرویس اجتماعی به دخت/

بعد از سال ها آرزو و حسرت ، بالاخره خدا قسمتم کرد که با کاروان «راهیان نور» همراه شوم و بشوم مسافر دیار عاشقان.

کاروان ما کاروان خاصی بود. کاروانی که در بین 220 مسافرش، تعداد زیادی جانباز و رزمنده، همسر شهید، فرزند شهید و پدر و مادر  شهید بود. به غیر از اینها تا دل تان بخواهد هم کاروانی دلسوخته و عاشق شهدا هم داشتیم. اما میان همه آن آدم ها، چشم من مدام حرکات و سکنات یک «زن» را دنبال می کرد. زنی میانسال، با صورتی گرد و چشم هایی که از دور «آذری» بودنش را داد می زد.

روز اول وقتی دیدمش که ویلچر همسر جانبازش را هُل می داد و در عین حال به پسربچه 8، 9 ساله بازیگوشش گوشزد می کرد که پایت را روی رمل های باران خورده شلمچه فرو نبر! بگذریم از اینکه پسربچه کمی بعد تذکر مادر یادش می رفت و دوباره کفش هایش را توی گل ها فرو می برد و کلی هم از این کار کیف می کرد. پدر و مادرش عصبانی نمی شدند و فقط هر ده دقیقه یکبار تذکرشان را تکرار می کردند؛ همین!.

فردایش از میان حرف های مسئول کاروان فهمیدم که آن آقای ویلچرنشین و همسر و پسرش از ارومیه همراه کاروان ما شده اند. او از همرزمان مسئولین کاروان در چند عملیات بوده، هم جانباز شیمیایی است و هم قطع نخاعی.

حالا به حرکات آن «زن» بیشتر دقت می کردم. اگر کسی از هم کاروانی ها ویلچر همسرش را هل می داد، پا به پای چرخ های ویلچر هروله می کرد و مواظب بود مبادا جایی خاک بلند شود و به ریه همسرش برسد. حتی یک بار به پسرش و یک پسر بازیگوش تر از پسر خودش! تذکر داد که «بچه ها خاک بلند نکنید». تا سیل سرفه به ریه همسرش هجوم می آورد، سریع از فلاسک آب جوش توی کیف بزرگش یک لیوان آب می ریخت و به همسرش آب می داد.

در شب اقامت مان در مشهد شهدای «هویزه» دیدم وقتی همسرش مشغول عبادت در مسجد بود، با پسرش کنار مزار یکی از شهدا نشسته بود و به ترکی برای پسرش از زندگی شهدا می گفت و من اسم «حسین علم الهدی» را در میان حرف هایش چند بار شنیدم.

اما روز سوم…روزی بود که آن جانباز ویلچر نشین جلوی بیمارستان صحرایی منطقه عملیاتی شلمچه شروع کرد به تعریف کردن خاطرات کربلای پنجش و داستان شیمیایی شدن خودش و دوستان شهیدش. تا بسم الله را گفت، اول زن یک لیوان آب جوش داد به پسرش که برای بابا ببرد و بعد دوربین فیلم برداری کوچکی را از کیفش در آورد و مشغول فیلم برداری از خاطره گویی همسرش شد. وقتی خاطرات همسرش به لحظه شرح شهادت شهدایی رسید که با بمب شیمیایی کاملا سوخته بودند، در حالی که سیل اشک نمی گذاشت خوب ببینم، سرم را برگرداندم و اول به پسر جانباز که آرام کنار مادر غرق تماشای پدر بود، نگاه کردم و بعد به «زن». اشک می ریخت و دوربین را محکم در دستش گرفته بود، اما دستش می لرزید. اضطراب در صورتش موج می زد، انگار می ترسید همسرش با یادآوری آن خاطرات بهم بریزد و حالش بد شود، انگار می ترسید آن سرفه های لعنتی شروع بشود…

عشق را در تمام وجود زن می دیدم و لرزش دستش را، -که نه!- لرزش دلش را می دیدم…

محدثه مرتضی /انتهای متن/