خنده فروش

باز هم خنده یک رهگذر خنده فروش… و دو چشمانی که به یک چرخش سر

1

سرویس فرهنگی به دخت/

خنده را زود خرید،

به همین آسانی،  به همین ارزانی

و دو دستی لرزان، با دلی پر امید، منتظر بنشستند

تا که شاید، شاید…

دل من پس بدهد، جنس اسقاطی آن رهگذر خنده فروش

او به این می گوید، بنویسم دگر، راه برگشتی نیست

فرصتش اتمام است

از یکی گفتن و از آن دگری باز زدن

صبر کن، صبر که شاید اکنون، دل او برگردد

سر او برگردد، ولی اینگونه نشد

و دوباره دل زود باور و ساده من

خنده رهگذر ننگ فروشی بخرید

و دو دستی لرزان، بر سر دفتر من…

آری آری این است، بنگارید به غم، غصه غفلت من…

و نفهمیدم هیچ که همان رهگذر خنده فروش

دوره گردی پیر است، آشنایی دور است

که در آن روز نخست به زنی سیب فروخت

به همین آسانی، به همین ارزانی

دردائیل/انتهای متن/