یک سوء تفاهم ساده!

چی می تونستم بهش بگم؟ این انصاف بود؟ انصاف بود که منو مقصر بدونه؟ توی چشمام زل زده بود و مث طلبکارا نگاهم می کرد!!
با لحن تندی گفتم: چیه؟ چته؟ فقط تقصیر منه دیگه؟ مامان جان شما کاملا بی گناهن! اصلا نکنه دختره پیغمبره من بی اطلاع بودم؟؟!

4

سرویس فرهنگی  به دخت/

نفسشو با حرص بیرون داد و گفت: من نگفتم بی گناهه… می گم دختر خوب، عزیز من، همسر من! اونم مثه مامان تو

دیگه سن و سالی ازش گذشته… یه حرفایی می زنه که تو رو ناراحت می کنه،  ولی ته دلش هیچی نیست! من مامانمو می شناسم… به خدا منظوری نداره سحر! اینقدر مساله رو بزرگش نکن…

_ ببین سامان! حرف من یک کلمه س! یا حالیش می کنی با من چه جوری رفتار کنه یا…

_ یا چی سحر؟ ها؟؟

_ … یا اینکه طلاقم بده…

به وضوح حلقه ی اشک رو توی چشماش دیدم. زیر لب گفت: واقعا متاسفم…

از اتاق رفت بیرون… ته دلم لرزید… خواستم دنبالش برم، اما غرورم مانع از این کار شد. چند لحظه بعد مامانم اومد

توی اتاق و با اعتراض گفت:

_ سحر! چی گفتی به سامان؟ طفلکی گریه ش گرفته بود… دختر آخه این کارا یعنی چی؟ مگه زندگی بچه بازیه؟

خونه رو ول کردی اومدی اینجا که چی بشه؟ حالا پیرزن یه چی گفته… چقدر بزرگش می کنی؟؟

زدم زیر گریه و گفتم: چرا همه پشت اونو می گیرن؟ حتی شما که مادرمی… چرا همه منو مقصر می دونن؟ اون پیرزن

خیلیم حالیشه چی میگه! اوا… ! جلو چشم من روزنامه گرفته دستش… مثلا داره می خونه… اون وقت بلند بلند میگه: اینا

سحر رو جادو کردن!

مامانم گفت: خب بعدش چی گفت؟ آخه برا چی باید اینو بگه؟

_ بعدش تلفن زنگ خورد… روزنامه رو گذاشت زمین و شروع کرد با خواهرش پچ پچ کردن… حتما داشت راجع

به من حرف می زد دیگه!

_ سحر به خدا تهمت زدن خیلی زشته!

مامان اینو گفت و از اتاق رفت بیرون… هنوز ناراحت بودم، اما واقعا مادر سامان چرا باید همچین چیزی رو می گفت؟

به خودم گفتم: … اینقدر نباید مساله رو بزرگ می کردم… حالا چه جوری جمعش کنم؟!!

توی همین فکرا بودم که تلفن زنگ خورد… شماره سامان بود… اونقدر جواب ندادم تا رفت روی پیغام گیر…

_ الو! سحر خانوم… می دونم صدامو می شنوی! خانوم خانوما! همش سوء تفاهم بوده! روزنامه رو برداشتم و اون صفحه

رو خوندم. مامانم غلط خونده بود… جمله ی اصلی اینه: آن ها سِحر و جادو می کردند و آن را از مصری ها آموخته

بودند! برگرد سر زندگیت عزیز من! منتظرم./انتهای متن/