لیلا

مثل همیشه سراغ شیشه رفت با این خیال که دفعه آخر است که می کشد و این دفعه واقعا دفعه آخر بود.

0

سرویس فرهنگی به دخت/

دو ساعتی از مصرف شیشه می گذشت. با خودش عهد بسته بود، این آخرین باری باشد که مواد مصرف می کند. گیج بود. صدای گریۀ بچه مدام در گوشش سوت می کشید. چشمانش همه چیز را دوتایی می دید. تلوتلو می خورد و هرازگاهی با انرژی مضاعف برمی خاست و به اتاق خواب می رفت. پسرش، چهار دست و پا به سمتش می آمد. به نظرش او بچه گربه ای زشت آمد. بچه گربه ای که می خواست به او حمله کند و به صورتش چنگ بیندازد. برای همین او را به عقب هل داد. چنان که سر بچه به دیوار اصابت کرد و روی زمین پهن شد. خون از سر و دهانش شره کرد و فرش سرخ سرخ شد. خیالش راحت شد که از شر بچه گربه خلاص شده است.

هنوز سرخوش بود. دو ساعت بیشتر از مصرف شیشه نمی گذشت. احساس می کرد فقط نیاز به دوبال برای پرواز دارد. وقتی پدرش زودتر از همیشه، وارد خانه شد و او را پریشان و غرق توهم دید بهت زده به تماشایش ایستاد. وقتی چشمش به جسد نوه اش افتاد. هراسان جسم بی جان او را در بغل گرفت و با چشمانی از حدقه بیرون زده، به او زل زد:

ــ چه بلایی سر این بچه اومده؟

لیلا فقط می خندید. آن قدر خندید تا خنده اش به قهقهه تبدیل شد. پدرش وحشت زده گاهی به او و گاهی به جسم بچه نگاه می کرد:

ــ کشتمش. با همین دستهای خودم. بچه گربۀ شرور. می خواست به صورتم چنگ بزنه. می خواست پاهای کثیفش را به من بچسبونه. من هم پرتش کردم اونور.

نمی دانست این مردی که مقابلش ایستاده، کیست! چرا این بچه گربه را محکم به خودش چسبانده و دارد گریه می کند. خواست به سمتش بیاید. شاید هم قصد داشت به او یورش بیاورد. برای همین خواست از خودش دفاع کند. او را به عقب هل داد.

 مرد به زحمت توانست کنترلش را حفظ کند. فهمید دخترش تعادل ندارد. اصلاً متوجه رفتارش نیست. شنیده بود کسانی که شیشه مصرف می کنند، دچار چنین علائمی می شوند. باورش نمی شد. دخترش هم همانند دامادش به درد اعتیاد دچار شده باشد. باور نمی کرد لیلا او و پسرش را هم نشناسد و به جایی برسد که بچه اش را بکشد. به سمت تلفن رفت. بی سیم را برداشت و همان طور که  از راه پله به سمت حیاط می دوید شمارۀ 110 را گرفت.

همسایه ها دوره اش کرده بودند. به کسی پاسخ نمی داد. دوست نداشت با کسی حرف بزند. کودک لاغر و ریزه را که حالا در آغوشش مچاله شده بود و خون بخشی از صورتش را پوشانده بود، به خود چسبانده بود. نمی دانست چرا تا این حد از دخترش غافل شده است. فکر می کرد اعتیاد ومرگ دامادش، بهترین درس عبرتی است برای لیلا تا هرگز به سمت این مواد نرود. اما حالا می دید که تصورش غلط از آب در آمده است.

وقتی همهمۀ همسایه ها را شنید، هنوز ناباور وبی حس در کنج حیاط نشسته بود. حتی وقتی دخترش را درست روی دیوار کوتاه پشت بام ایستاده وشاد دید، آن هم با خنده هایی شیطانی، باور نمی کرد، تنها دخترش قاتل نوه اش، فرزندی که خود به دنیا آورده بود، حالا روی دیوار ایستاده و قصد خودکشی داشته باشد.

لیلا با دستانی باز، صورتش را به دست امواج باد سپرده بود. از این که خنکی باد صورت گر گرفته اش را قلقلک می داد، حس خوشایندی داشت. از آن بالا می توانست وسعت زمین را با تمام وجودش درک کند. انگار زمین با تمام متعلقاتش زیر پاها و بال های بلند او قرار داشت. انگار همه کس طبق خواست او نفس می کشید. او احساس آزادگی و پرواز داشت. درست همانند پرنده ای که بال می گشود تا پهنای آسمان را ببلعد و پیش برود. برای همین دست هایش را بیشتر باز کرد. خواست درست مثل عقاب، سایۀ بال هایش را روی جماعتی که روی زمین گسترده شده بود، بیندازد.

صدای جماعت از داخل حیاط و کوچه به گوشش می رسید.

ــ نگاه کنید می خواد خودش رو پرت کنه پایین!

ــ حتماً از این که بچه اش را کشته، پشیمونه. می خواد خودش را بکشه.

صداها را نمی شنید. برایش مهم نبود، دقت کند و به صدای زمینی ها گوش بسپارد. او که زمینی نبود. متعلق به آسمان آبی با وسعت بی کرانش بود. فقط کافی بود بال بگشاید و دل به آسمان بدهد، بعد همه چیز تمام می شد. او درست مثل یک عقاب وحشی و قوی اوج می گرفت و زمینیان با حسرت تماشایش می کردند. دیگر نباید وقت را از دست می داد. دست گشود و خود را رها کرد. جسمش باید سبک می شد. اما گویا توان پرواز نداشت. نیرویی او را به سمت زمین می کشاند. و او فقط شتاب و سرعت رسیدن به زمین را حس می کرد.

پدر هنوز بهت زده و متعجب تماشایش می کرد. حتی نای فریاد زدن  هم نداشت. وقتی صدای اصابت جسم لاغر دخترش با موزائیک های حیاط را شنید.  باز باور نداشت، تمام صحنه هایی که امروز با چشم خود دیده واقعی ومتعلق به خانوادۀ اوست.

پیش نرفت. نه این که نخواهد چشم به چشم دخترش بدوزد. هنوز در پس قلب وذهنش جمله ای در حال تکرار بود. چرا؟

چرایی که باید ساعتها یا شاید روزها وقت صرف می کرد تا پاسخش را بیابد. باید همه چیز را می کاوید. از اول. نه همان طور که دیده و شنیده بود، درکی بالاتر از فهم خودش. باید می دانست آیا غفلت از او بوده ، یا دخترش که همیشه زیاده خواه بود و عجول و بی فکر.

حتی بلند نشد تا مثل تمام پدرانی که در این لحظات نگاه هایی اشک بار به فرزندشان می اندازند، بیندازد. آن هم به تنها دختری که قرار بود بعد از مرگ همسرش، مونس تنهایی هایش باشد اما حالا باعث سرافکندگی و آزردگی اش شده بود.

نگاهش نه عمیق بود و نه پرمعنا. او نمی دانست این تبسمی که گوشۀ لب دخترش آغشته به خون سرخ شده، چه معنایی دارد. دلش می خواست بداند آن دنیای هپروتی که لیلا را اسیر خودش کرده بود، چه قدر ارزش داشت تا به خاطرش جان یک طفل معصوم و زندگی خودش را به آن ببخشد.

پایان

منیژه جانقلی/ انتهای متن/