من کیستم؟

بالاخره اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. یه بار دیگه رابطه ی خودم را با قدیمی ترین و بهترین دوستم را کاملا خراب کردم. واقعا خودم را تو دردسر اندختم. وقتی امشب با “جنی” و “بانی” رفتیم بازی بسکتبال .

2

سرویس فرهنگی به دخت/

سه شنبه -8ژانویه

 البته پیشنهاد “بانی” بود. به خاطر این که “جول” تو تیم وسط زمین بازی می کنه. البته تیم، فصل خوبی هم نداشت. نمی دونم چرا تا حالا متوجه نشده بودم که اون دلیل وعلاقه جدید “بانی” به بسکت هست.(قبلا فکر می کرد ورزشی بهتر و با حال تر از فوتبال نیست.)به هر حال من فکر کردم رفتن به بازی به نظر جالب میاد. حتی پیشنهاد کردم که من رانندگی کنم.

تمام مدت سعی می کردم ،فریاد های “بانی” را نادیده بگیرم؛ که مثل یه زن وحشی داد می زد:””جول “امتیاز بگیر.” در حالی که ما همه تیم را تشویق می کردیم، اما او تو عالم خودش بود. بعد از بازی “بانی” گفت که ما می تونیم بدون او برویم، چون “جول “می خواست اونو برسونه.من پرسیدم :” چرا می خوای با اون بری؟”(الان که بهش نگاه می کنم می بینم چه حرف احمقانه ای زدم!)

” بانی “با اخم گفت:”چرا نرم؟” گفتم:” نمی دونم بانی،به نظرم کار درستی نیست. “مطمئنم اون موقع یه جورایی راجع به انتخاب کلمات دچار مشکل شده بودم ، می دونم که تقریبا مثل یه مامان پیر به نظر اومدم.

چیزی که می خواستم بگم این بود که چقدر نگرانم از این که اون دوباره در گیر یه پسر دیگه بشه. (منظورم اینه که به نظر میاد اون هنوز کاملا از “زک” جدا نشده.) ولی تو باشی یه همچین چیزی را به دوستت می گی؟ اونم وقتی یه عده از مردم دور و برت وایسادن؟

خیلی دیر شده بود. دیدم ابروهای” بانی “به صورت وحشتناکی شبیه هفت شد؛ وقتی سوراخ های دماغش باز شد ،فهمیدم تو دردسر افتادم. مثل این که یه جورایی از حد خودم فراتر رفته بودم. با این که نمی دونستم دقیقا چطور این کار را کردم.

“کینلین اوکانر” اسمم را جوری صدا کرد که انگار داره یه چیز بد مزه را تف می کنه. بعد یه نفس عمیق کشید (طوری که بخواد اعصابش را آرام کنه ) فقط سرش را آروم تکون داد . شبیه کسی شده بود که می خواد بچه ای به سن “اولیور” پسر خاله ی کوچیکم را تنبیه کنه. تا این که بالاخره حرف زد :” می دونی، فکر می کنم تو داری تبعیض می زاری؟”

برگرفته از رمان who I am نوشته:M elody Cartson.

ترجمه:ریحانه بی آزاران/ انتهای متن/