چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵

گوژ پشت نتردام، پیوند قدرتمندی از درام و رئالیسم

گوژپشت نتردام رمانی است به قلم ویکتور هوگواز آثار ادبی برجستهٔ جهان است در سبک رمانتیک که درآمیخته به رئالیسمی جذاب گشته تا یکی از ماندگارترین رمان ها را بیافریند.

hunchback

 فاطمه قاسم آبادی/

گوژ پشت نتردام رمانی است به قلم ویکتور هوگو، نویسنده فرانسوی که در ۱۸۳۱ انتشار یافت. این کتاب یکی از آثار ادبی برجستهٔ جهان است که در سبک رمانتیک نگاشته شده است.

 

خلاصه ی داستان

در پاریس قرن پانزدهم، دختر کولی جوان و زیبایی بنام “اسمرالدا” به همراه بز باهوش خود جایی می رقصید و برنامه اجرا می کرد.

“کلود فرولو”، رئیس شماس های نتردام و راهبی که نفس شکنجه‌اش می دهد در نهان عاشق اسمرالدا شده‌است. او سعی می‌کند با کمک “کازیمودو”، ناقوس زن گوژپشت و بدشکل نتردام اسمرالدا را برباید، ولی با دخالت کاپیتان “فوبوس دوشاتوپر” ناکام می ماند و کازیمودو دستگیر می شود. کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات می کنند و تنها اسمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک می‌کند و جرعه‌ای آب به او می دهد.

 دخترک بدون اینکه سخنی بر زبان راند به محکوم نزدیک شد، گوژپشت می خواست به هر قیمتی شده خود را از وی کنار کشد. ولی دختر قمقمه‌ای را که بر کمربند آویخته بود باز کرد و به آرامی آن را با لب سوزان مرد بینوا آشنا ساخت.

در چشم شرربار و خشک گوژپشت اشکی حلقه زد و بر چهره نازیبای او فروغلطید. شاید این نخستین قطره اشکی بود که در سراسر زندگی از دیده فرو می ریخت.

اسمرالدا به شدت عاشق فوبوس شده بود ولی فوبوس که جوانی سبکسر و هوسباز است تنها لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که توسط کلود فرو لو مورد اصابت خنجر قرار می گیرد.

اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم می شود. کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق می‌کند ولی اسمرالدا او را از خود می راند و همچنان به یاد فوبوس رنج ها را تحمل می کند.

در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام می برند، او در آنجا اتفاقی چشمش به فوبوس که از ضربت چاقو جان بدر برده بود می افتدولی فوبوس از او رو برمی گرداند. اسمرالدا تا این دم هر رنج و سختی را تحمل کرده بود. ولی این ضربت آخرین بسیار شکننده بود بود.

در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یکچشم و کر، اما بسیار نیرومند متهورانه دخترک را از دست نگهبانان نجات می دهد و او را با خود به برج های نتردام می برد و دخترک در آنجا پناهنده می‌شود و بست می نشیند.

اسمرالدا که کماکان به عشق فوبوس دل بسته‌است متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمی‌شود. بعد از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا، به نتردام حمله می کنند ولی کازیمودو که متوجه نیت واقعی آنها نشده‌است برای دفاع از اسمرالدا به مقابله با آنها می پردازد.

این تعقیب و گریزها ادامه می یابد تا آنجا که در نهایت کلود فرولو، اسمرالدا را می یابد و به دار می آویزد.

در همین زمان کازیمودو که از گم شدن دخترک سردرگم شده‌است متوجه کلود فرولو می‌شود که از بالای برج مشغول تماشای اعدام اسمرالداست، او متوجه اصل داستان می شود.

“گوژپشت گامی چند پشت سر رییس شماسان برداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش او را به پرتگاهی که بر آن خم شده بود افکند. بعد از آن کسی کازیمودو را ندید تا روزی که در میان اجساد اعدام شدگان دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم خفته بودند… وقتی خواستند اسکلت کازیمودو را از اسمرالدا جدا کنند خاکستر شد و فرو ریخت…”.

ویکتور هوگو در مقدمه کتاب می نویسد: “چند سال پیش نویسنده این کتاب [خودم]، به هنگام تماشا یابهتر بگوییم ضمن کاوش در کلیسای نتردام در یکی از زوایای تاریک کلمه ای را دیدم که دستی عمیقاً بر یکی از دیوارها کنده بود. کسی که این کلمه را بر دیوار برج کلیسای نتردام نقش زده بود چندین قرن پیش از جهان رخت بربسته و نوشته او هم به دنبال وی ناپدید گردیده، پایان عمر کلیسا نیز بسیار نزدیک است.کتاب حاضر درباره سنگ نوشته مزبور به رشته تحریر در آمده‌است.

 

طرح کلی شخصیت ها

طرح داستان آمیخته به مبالغه و بسیار ثقیل است و ارزش رمان، بیش از هرچیز، مولود تجسم قوی و معجزه‌آسا و سرشار از قدرت و تغزل پاریس در قرون وسطاست؛ با آن کوچه‌های رازآمیزش که همه‌شان انباشته از قیل و قال و هیاهوی توده مردم‌اند. قهرمان ها، پیش از هرچیز عناصر مجموعه بزرگی هستند که اندیشه منسجم و روان‌شناسی فرد را کنار می‌گذارد.

 شخصیت ها ابتدایی و سطحی و بی‌تنوع‌اند و بیشتر از آنکه موجوداتی زنده و واقعی باشند غیر واقعی و خیالی به نظر می رسند. رئیس شماس ها خائن این ملودرام است و کازیمودو، که جسم دهشت‌بار و روح بسیار گرانمایه‌ای دارد، دلقک اوست.

 و اما فرمانده فوبوس همان جوان اول ماجراست؛ پسری خوشگل و سبکسر و بی‌وفا. سیمای اسمرالدا،  ذره‌ای کمتر از قهرمان های دیگر جنبه قراردادی دارد، با این حال از لطف و ملاحت گیرایی برخوردار است که بسیار زود او را به شخصیتی مردم‌پسند تبدیل کرد.

هوگو درگوژپشت  نوتردام و به همین گونه چندی بعد در بینوایان توفیق می‌یابد که به رویاهای بزرگ و شگرف ذهن خود روح و جسم بدهد و به نمادها حیات ارزانی بدارد و شخصی‌ترین و اغلب قابل اعتراض‌ترین نظرهای خودش را به عنوان واقعیتی تاریخی تحمیل کند.

 همین الهام و قدرت خلاقه‌است که به توصیف های شایان تحسینی که هوگو از تالار بزرگ کاخ دادگستری و میدان گرو(میدان اعدام پاریس) رقم زده‌است، روح می‌دهدو همه رنگ و بوی حقیقت را به دنیای ولگردها و گداها ارزانی می‌دارد که به وجهی غریب جامعه‌شناس آن شد؛ در صورتی که این دنیا را تا اندازه‌ای خودش آفریده بود.

 

اوج هنرنمایی هوگو

هوگو که از حس دراماتیک مسلمی برخوردار است و رئالیسمی حیرت‌انگیز به این حس نیرو می‌دهد در این رمان پاره‌ای از گیراترین و حیرت‌بارترین صفحه‌هایی را که در عمر خود نگاشته، به ارمغان آورده‌است. برای آنکه به این نکته اعتقاد پیدا کنیم، باید یک بار دیگر شرح سقوط کلود فرولو را از برج های نتردام بخوانیم تا به هنر نویسنده اش پی ببریم.

رمان گوژپشت نتردام به محض انتشار از استقبال شدیدی برخوردار شد چرا که این رمان تمام آنچه را که مردم از یک رمان خوب انتظار داشتند را برآورده می کرد.

در این رمان شخصیت پردازی ها به گونه ایست که کاملا برای خواننده قابل لمس است و درست است که برخی منتقدان شخصیت های این رمان را غلو آمیز می دانند ولی هنر ویکتور هوگو در این است که همین شخصیت ها را برای مخاطبش باور پذیر می کند.

شاید اگر لحن داستان هم کمی سبکتر بود، مثل ” بینوایان”، زیبایی و جذابیت این داستان چند برابر می شد ولی با وجود تمام کمی ها و کاستی ها رمان گوژپشت نتردام جزو زیباترین و جذاب ترین رمان های کلاسیک به حساب می آید.

/انتهای متن/

1 دیدگاه

  1. ناشناس می‌گه:

    خیلی فیلم آلی است زودتربه پرده بیاورید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد