یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵

کشته شدن در راه خدا عادت ماست

در مجلسی که ابن زیاد برای نمایش اسیران بر پا کرده بود، حضرت زینب (س) غوغا به پا کرد. ابن زیاد که خود را در مقابل زینب (س) مغلوب و خوار دید به سمت علی ابن حسین (ع) رفت…

zeinab

فریبا انیسی/

ابن زیاد برای اینکه شکستش را در مقابل یک زن پنهان کند خندید، ناگهان چشمانش به یک مرد افتاد که در میان جمع زنان و کودکان بی حال تکیه داده بود. ناگهان ایستاد و پرسید:

_ او کیست؟ 

صدای ابن زیاد بود که فضا را پر کرد.

          _علی پسر حسین است.

 

شهادت مایه ی سربلندی ماست

ابن زیاد با تمسخر گفت:”مگر علی پسر حسین را خدا نکشت؟”

علی بن الحسین(ع) گفت: “برادری داشتم که نامش علی بن الحسین بود، مردم او را کشتند”

          _ “بلکه خدا او را کشت”

          _ امام در جواب ابن زیاد، سوره ی زمر آیه ۴۲ را خواند: (وقت مرگ خداوند هر جانی را قبضه می کند و می میراند. )

ابن زیاد عصبانی شد و گفت:

_هنوز جرأت جواب دادن داری؟ این را ببرید و گردن او را بزنید.

زینب (س) بلند شد و فرمود: ای پسر زیاد تو که برای من کسی را باقی نگذاشته ای. اگر تصمیم به کشتن این یکی هم داری، مرا هم بکش.

علی نگاهی به عمه کرد، خواهر پدر چون شیر مواظب فرزندان برادر بود. گفت:

” عمه جان آرام باش تا من با او سخن بگویم…” (رو به ابن زیاد کرد ):

” ای پسر زیاد مرا با مرگ می ترسانی، مگر نمی دانی که کشته شدن در راه خدا عادت ماست و شهادت مایه ی سربلندی ما؟”

 

توهین به سر امام حسین(ع)

ابن زیاد با زینب (س) و علی (ع) گفتگو می کرد و هر لحظه خشمگین تر می شد. سر مقدس اباعبدالله (ع) وارد کاخ شد. ولوله ای در میان اهل حرم افتاد… ابن زیاد بی شرمانه با سر مقدس اباعبدالله (ع) گفتگو می کرد:

          _”چه خوش دندانی است حسین!”

چوب به سر و روی دهان اباعبدالله می خورد. خدایا چه بی شرمی. رباب طاقت از کف داد. قلبش فشرده شد، جلو رفت. سر مقدس را برداشت و بر دامن گذاشت. بوسید و گفت:

واحسینـاه، زیـادش نبـرم هرگـز مـن             که بر او دشمن بی اصل چه سان نیزه کشید

کربلا روی زمینش تن بی سر انداخت              کربلا تر  نکنـد  دشت  تـرا  رب  حمیـد

مجلس آرام شد، اشک ها بی صدا بر گونه ها می لغزید. عشق رباب، در دست رباب. کاش گلاب داشت یا حتی آبی که خاک صورتش را پاک کند… “وای حسین” … سر ابا عبدالله در دامن رباب می خندید.

صدای نعره ی ابن زیاد کاخ را لرزاند:

” آن ها را در کوچه ها بگردانید… از کاخ ابن زیاد که بیرون آمدند هنوز دلهایشان پر از غم و چشم هایشان پر از اشک بود، آن ها را به خانه ای جنب مسجد اعظم بردند. صف سربازان مواظب هر کدام از آن ها بود. زنان کوفه شیون کنان کنار درب قصر ایستاده بودند. آن ها را که دیدند به راه افتادند. چه جماعت غریبی. هنوز هم گریه می کردند… زینب (س) فرمود:

” زنان عرب حق ندارند به دیدار ما بیایند تنها کنیز امّ ولد حق دارد بیاید که مانند ما طعم اسارت را چشیده است”

 

صدای تکبیر نیامد

خورشید از شرم قدرت نگاه نداشت، قرمزی به خون نشسته اش آتش درونی اش را نشان می داد. جارچی ها میان مردم جار می زدند که مردم به مسجد بیایند… ابن زیاد بالای منبر رفت، صدای او به گوش اسیران می رسید: حمد و سپاس خدایی را که حق و اهل حق را پیروز کرد و خلیفه و پیروانش را یاری فرمود و دروغ گو، فرزند دروغ گو را کشت.

همهمه بلند شد… آن ها را به زور از مسجد بیرون راندند. گریه های شبانه آن ها قطع نمی شد. هر بار خبر جدیدی از کوفه می رسید، سر گشته و سر در گم می شدند، در خانه ای که دیوارهای بلندی به اندازه ی آسمان داشت. از آن جا فقط رگه های نور که به درون می تابید روز و شب را نشان می داد. زن و کودک بدون بستر، بدون بالش، بدون تن پوش و مردی بیمار… اخبار می رسید، بی نشانی از قاصد و پیک.

تنها صدای سربازها بود و هیاهوی گم شده ی ناله ای در دشت، یک روز سنگی به داخل خانه آمد که نوشته ای بر آن بسته بودند:

“ابن زیاد درباره ی شما نامه ای به یزید نوشته است. پیک او در فلان روز برمی گردد، اگر در آن روز صدای تکبیر شنیدید یعنی همه ی شما کشته خواهید شد و باید وصیت کنید و اگر صدای تکبیر نیامد در امانید انشاء الله.”

روز رسیدن نامه فرا رسید… پیک آمد ولی صدای تکبیر نیامد…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد