یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵

کاروان پرده نشینان در راه شام

سواران یزید دستور آوردند که باید اسرا را به شام ببرند، کاروانِ فرزندان پیامبر(ص)، آماده شدند برای سفر به سرزمین شام.

%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%86%d8%b4%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d8%a7%d9%85

فریبا انیسی/

به یکباره سربازان مسلح هجوم آوردند، همهمه ی سواران رعبی عجیب در دل کودکان نورس انداخت، صدای گریه آن ها قطع نمی شد، دوباره آن ها را روی شتران بی جهاز و اسبان بی روپوش گذاشتند. شتران کجا بودند؟ بار و بنه چه شد؟ هیچ کس جوابی نمی داد. فرمان حرکت داده شد، به کجا؟ به سوی شام…

 

آتش جایگاه ابدیتان باد

اولین منزل قادسیه بود. کودکان بی حال و پژمرده که از مرکب ها پیاده شدند، غم غربت دوباره در دل جا گرفت. زینب (س) فرمود:

 “مردانم کشته شدند و دنیا آقایانم را نابود کرد و پس از حسرت قلبـم، حسرتـم را افزود. لئیمان بر ما تاختند. پس از آن که دانستند ما دختران پیامبریم، برای از بین بردن آیات. همانند گذشتگانشان شبانه به سوی ما می آیند، مثل آن که ما میان آن ها غنیمت (جنگی) هستیم. تسلیت باد بر تو ای پیامبر خدا (ص) به آنچه انجام دادند، به اهل بیت تو ای نور مخلوقـات”

و چه راهی بود راه شام، زینب(س) زمزمه کرد:

 ” آیا ما را در بین مردم به ذلیل شدگان به قهر و غلبه مشهور کردید در حالی که پروردگار بزرگ بر پدرمان وحی نازل کرده است. شما بر پروردگار عرش و بر پیامبرش کافر شدید، مثل آن که در عصر شما پیـامبری نیامـده بود. حاکم خدای عرش است ای بی حیاها صدای گریه تان در روز جزا میان آتش بلند خواهد بود.”

 

به ملاقات سر حسین(ع) می روی

در کنار نهر آب، کاروان ایستاد و دستور پیاده شدن دادند. زینب (س) دخترکی را در آغوش داشت که بسیار بهانه می گرفت و گریه می کرد. کنار نهر آب آمد تا صورت کودک را بشوید، کفی از آب در دست گرفت و فرمود:

 “من چگونه آب بنوشم در حالیکه برادرم عطشان بود” و بسیار گریه کرد. آب و اشک در هم آمیخت. زنان اسیر گرد او حلقه زدند و نوحه سرایی کردند.

قبل از کاروان آن ها، کاروانی در آن جا خیمه زده بود، عبدالله بن قیس هر سال به حج می آمد و بعد از مراسم حج به مدینه می آمد تا دوستش را ملاقات کند. آن سال می خواست به کوفه برود و هدایای زیادی نیز همراه داشت. او مات این صحنه شده بود. زینب(س) متوجه او شد و گفت:

 “به نامحرم نگاه نکن.”

او گفت: “نظرم از روی حیرت است؛ برای دیدار برادرم عازم هستم و قصد دارم به کوفه بروم.”

پرسیدند: “نام تو چیست و برادر تو کیست؟”

گفت: عبدالله ابن قیس انصاری هستم و برادر خوانده ام، مولایم و آقایم حسین پسر علی بن ابیطالب است.

زینب فریاد کشید:

” وا محمداه، واعلیاه، واحسیناه… این سر برادرت حسین است که برای دیدار او می روی.”

 

جنگ جوانان سیبور

خبر گذشتن کاروان زودتر از کاروان می رسید. در منزل سیبور همه آماده ی رزم بودند. می خواستند با شمشیر جلوی کاروان را بگیرند. راه را بر سربازان ببندند و جنگ آغاز کنند…

وقتی همه به استراحت مشغول می شدند و در سایه آرام می گرفتند، زینب سراغ علی می رفت. نگهبانان او را در گرمای تفتیده رها می کردند و زینب در سایه شتری به پرستاری می نشست. او را باد می زد و می گفت:

 ” ای برادر زاده، برای من خیلی سخت است که شما را در این حال ببینم.”

در منزل سیبور مردان و زنان گرد هم آمدند و شور کردند که چگونه به استقبال اهل بیت بروند.

می گویند مردی سالخورده از میان آنان بلند شد. همان که زمان عثمان در مدینه پیش او بود و گفت: “فتنه زیاد نکنید، این سر را در تمام سرزمین ها و شهرها گردانده اند کسی مانع نشده است، بگذارید از سرزمین شما هم بگذرد”

اما جوانان مخالفت کردند. جوانان سیبور قلبی به روشنی آفتاب داشتند و دستی به قوت کوه. آب چشمه را از سر چشمه بستند ( همان گونه که آن سپاه بر اهل بیت (ع) آب را بست ) و آماده رزم شدند. لشکر ابن زیاد به قوت تیغ و زور و بازو مقهور جوانان می شد و چه خوش وقتی بود آن دم که یاران حسین (ع) را می دیدید در کارزار.

خانم ام کلثوم گفت: خداوند، نوشیدنی شان را گوارا سازد. به کشت و طعم آن ها برکت دهد و دست ظالمین را از ایشان برطرف سازد.

اما همه ی راه امن نبود. حرامیان و کوفی منشان در جای جای راه شام لانه داشتند و مصیبت بر مصیبت های اهل بیت (ع) و همراهان اضافه می کردند. چه سفری بود سفر شام…

 

رنج بانوی پرده نشین

در چهار فرسخی دمشق، در منزلی توقف کردند تا خبر ورود به یزید برسد. کودکان بی حال و زخمی بودند. پاهای زنان از شدت تورم سیاه شده بود. کودکان با پریشان حالی و افسردگی شب را به روز می رساندند. هیچ کس را رمقی در تن نبود.

اما سازندگان و نوازندگان با ساز و دهل و رقاصان مرد پای کوبان و شادی کنان به استقبال آمدند. یادش به خیر وقتی به بقیع می رفتید، پدرتان از جلو و برادرانتان حسن و حسین از دو سوی شما روان می شدند تا هیچ چشم هرزه ای به شما نیفتد. حیا و متانت شما زبانزد خاص و عام بود.

اما آن روز زنان پرده نشین که عفت و عصمت از رخسار آن ها معلوم بود. در کجاوه های بی پرده و شتران بی روپوش از میدان گذر داده می شدند.

آن روز یکصد و بیست پرچم برای پیروزی یزید برافراشته بودند. مردم شام بر اسیران خارجی که بر ضد خلیفه قیام کرده بودند سنگ و کلوخ می انداختند…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد