یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

کاروان به سوی سرزمین بلا می رود

واگویه ای که با حضرت زینب(س) آغاز شد، اینک به گفتن از روزهایی رسیده که کاروان کربلا از مدینه حرکت می کند و سفر پربلای خود را آغاز می کند.

 فریبا انیسی/

بانو! پیش بینی وضعیت برادرت حسین، کار سختی نبود. همه در خاندان شما می­دانستند این پسرِ دوست­داشتنی به دست شقی­ترین فرد روی زمین و کسی که ادعای مسلمانی دارد، در صحرایی بی­آب، با لب تشنه، کشته می­شود.

و تو در این صحنه چه انجام می­دادی که ثواب گریه بر مصائب و سختی­های تو، با گریه بر حسین شهید یکسان بود؟ رازی بود که ما نمی­دانستیم.

 

همه ی خوبی­ها در شما جمع بوده­است

می­گفتند: آرامش و وقارت به خدیجه کبری(س)، عصمت و حیایت به فاطمه­ زهرا(س)، فصاحت و بلاغت گفتارت به حضرت علی­(ع) و صبر و بردباریت به حسن مجتبی­(ع) و شجاعت و قوت قلبت به حسین(ع) شبیه است.

همه ی خوبی­های زنان شاخص دنیا در شما جمع بوده­است؛ می­گفتند و همه شاهد بودند:

 حوا صورت، سارا سیرت، هاجر مکرمت، مریم رتبت، آسیه اسوت، خدیجه آیت، بحر جود و سخاوت، عالمه ی معلم ندیده، فهیمه، حامل اسرار، عارفه، کامله، محدثه، عقیله و… از مشخصاتی بود در شما که بارها حضرت امیرالمومنین (ع) و پیامبرخدا(ص) بر آن تأکید می­کردند.

 

این دختر بی حسین تحمل ندارد

و مسئله­ای شگرف و عجیب، دوری از حسین برایتان امکان نداشت. آن چنان که گریه شما جز در آغوش حسین(ع) آرام نمی­شد. حتی یک ساعت هم نمی­توانستید دوری از او را تحمل کنید. این علاقه آنقدر عجیب بودم که مادرت را به سخن واداشت.

فاطمه­(س) به پدرش گفت: پدر! من خیلی تعجب می­کنم، میان این دختر و پسر محبت بی نهایتی است. این دختر بدون حسین تحمل ندارد و اگر ساعتی بوی حسین را حس نکند، انگار که جانش از بدن بیرون خواهد رفت.

رسول خدا(ص) این سخن را شنید و آه دردناکی کشید. اشک از دیده اش روان شد و فرمود: ای نور چشم من! این دختر به همراه حسین (ع) به سفر می رود و دچار سختی ها و رنج های بسیاری می شود…

کمتر روزی بود که خورشید غروب می کرد و تو حسین را نمی دیدی اما معمای دیدار شما دو تن هیچ گاه گشوده نشد.

 

رویای عجیب

روزی بود که گریان به پیش رسول خدا(ص) رفتی و به ایشان گفتی:

“ای جد بزرگوار! دیشب خواب بدی دیدم.”

 پدربزرگت تو را در آغوش گرفت و بوسه بارانت کرد.

  • یادت هست چه خوابی دیده بودی؟
  • دیشب در عالم رویا دیدم باد سختی می وزد و دنیا را تاریک و ظلمانی کرده است. من از شدت وزش باد به این طرف و آن طرف می افتادم. درخت بزرگی را دیدم، خود را به آن رساندم. اما از شدت وزش باد، آن درخت از ریشه کنده شد. من خود را به شاخه ی محکمی از درخت آویزان کردم. باد آن شاخه را شکست. به شاخه ی دیگر آویزان شدم، آن شاخه هم شکست. شاخه ای را دیدم که وسط آن به هم اتصال داشت. به نظرم محکم آمد. خود را به آن چسبانیدم. اما شدت وزش باد خیلی زیاد بود. برگ های درختان از هم جدا می شد. وحشت بر من مستولی شده بود. آن دو شاخه هم در هم شکست و نابود شد و من از شدت وحشت از خواب بیدار شدم.

رسول خدا (ص) به گریه افتاد و شما را که خیلی ترسیده بودی در آغوش گرفت اما آرام نشدید. ایشان هم پا به پای تان گریه کرد و فرمود:

ای نور چشم من، آن درخت بزرگ جد توست که به زودی مرگ را در آغوش خواهد گرفت. آن شاخه ی اول مادرت بود و آن شاخه ی دوم پدرت و آن دو شاخه ای که به هم متصل بود، برادرانت حسن و حسین (ع) بودند که در مصیبت آن ها دنیا برای تو سخت و رنج آور می شود و تو در عزای مصیبت آن ها عزادار می شوی.”

 

شرط ازدواج تان حسین بود

و از همان کودکی مصیبت را تجربه کردید. روزهای به یاد ماندنی کم نبودند، روز ازدواج تان…

پسر عموی تان عبدالله پسر جعفر اولین کودکی بود که در میان مهاجرین حبشه متولد شد. رسول خدا (ص) می گفت: خلق و خوی عبدالله به من می ماند. عبدالله جوانمردی بود دلیر و پاک. مرکز جود و سخا که هیچ گاه نیکی را نمی فروخت و هیچ گاه هیچ مستمند و تهیدستی از نزد او ناامید برنمی گشت.

زناشویی شما مبارک بود. علی، محمد، عون، اکبر و دو دختر اما همواره جدایی از خانواده برای تو سخت بود. آنقدر سخت که شرط کرده بودی هر کجا حسین باشد تو هم باید آن جا باشی. در کوفه همراه پدرت شدی و عبدالله در میان خانواده عمویش ماند.

 

تشییع پیکر تیرباران برادر

وقتی امام حسن(ع) به نفع معاویه از خلافت کنار کشید. عده­ای از مردم به خیمه اش هجوم بردند و آن را تاراج کردند. حتی جا نماز را از زیر پایش دزدیدند. عبایش را برداشتند و هنگامی که قصد داشت روی اسب بنشیند، نیزه ای به ران پای او زدند و او را مجروح کردند. تو پرستار حسن (ع) شدی، همچنان که از پدرت علی (ع) پرستاری کرده بودی… وقتی او را به جفا کشتند، تو او را با غم تشییع کردی. در مراسم تشییع، جنازه اش تیر باران شد…

 

روز موعود نزدیکتر می شود

مدتی پس از شهادت حسن(ع)، نامه ی یزید رسید که از پنج تن حتماً بیعت بگیرید. آن ها می دانستند که اگر حسین (ع) بیعت نکند او را خواهند کشت. از همان اول می دانستند.

دو روز از ماه رجب باقی مانده بود که حسین (ع) با فرزندان، برادران، برادرزادگان و هر کس با او نسبتی داشت، به جز چند تن که مسافرت برای آن ها سخت بود، مثل خانم ام البنین و چند تن دیگر از مدینه کوچ کرد.

حسین (ع) برای خداحافظی از پیامبر به حرم جدش رفت. دو شب تا صبح در آن جا ماند. شب اول حسین(ع) شکایت امت اسلام را به نزد جدش گفت.

فرمود: ای رسول خدا(ص) گواه باش که آن ها مرا رها کردند وحق مرا ضایع نمودند و نگهداری نکردند. این شکایت من است تا تو را ملاقات کنم.

تقدیری که با نام حسین (ع) رقم خورده بود، نزدیک بود. او از جدش خواست که به دنیا برنگردد. اما پیامبر (ص) گفت: تو باید برگردی و شهید شوی.

 

بار سفر بستید

گریان و شتابان بار سفر بستید. در آن روز گریان تر و هراسان تر از از فرزندان پیغمبر در دنیا نبود.

زنان نیز با دنیای مدینه وداع گفتند، هر کدام دریایی بودند از عشق و از امید؛ امید به آینده. شما با فرزندان خود راه افتادید.

بیست و هشتم ماه رجب از مدینه خارج شدید به سوی مکه، اما حج نیز ناتمام ماند…

به اشارت مولا راهی کوفه شدید، به سوی سرزمین بلا…

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد