جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

کاروان به دشت نینوا بازگشت

کاروان اسرا آهنگ مدینه می کند اما نه با محمل های مجلل بلکه سیاهپوش و نه مستقیم به سوی مدینه که از راه کربلا… به درخواست کاروانیان.

فریبا انیسی/

 سرانجام یزید علی بن الحسین را خواست و او را بین ماندن و رفتن مخیّر کرد و زینب خواست که به سوی شهر رسول ا.. بروند.

می خواستند بر اهل بیت (ع) عزّت بگذارند. محمل های زرّین، فوج مشایعت کنندگان… زینب تا چشم به آن محمل ها انداخت فریاد زد:

ما را با محمل های زرین چه کار، ما در عزای پسر زهرا (س) سیاه می پوشیم.

محمل ها را سیاه پوشاندند به یاد آن روز که از مدینه بیرون آمدند، ناله برکشیدند. مردم شام نالان و گریان همراه آنها تا بیرون دروازه ها آمدند.

راه سخت شام دوباره تکرار شد. نعمان همراه آنها بود. در توقف گاه ها او و سواران از کاروان دور می شدند تا زنان و کودکان راحت باشند… خوب همراهی بود…و با درخواست کاروان موافقت کرد، کاروان از راه کربلا به مدینه بازگشت…

 

کاروان به دشت نینوا رسید

سالی گذشته بود یا نه، بر کاروان که سال ها گذشت. صدای فرات از دور می آمد. باد خنکی به صورت کاروانیان خورد، اما داغ گرم سینه ی آن ها را خنک نساخت. کاروان آزادگان به دشت نینوا رسیده بود. صدای اهل حرم اوج گرفت. هر کس به سویی می دوید. مزار کربلائیان پر جوش و خروش شد. رباب و سکینه هم پیاده شدند، مزارها آشنا بود، پدر، برادر، عمو، پسر عمو، پسر عمه، یاران،…

  • یا اباعبدا.. (ع) پس از تو چه گذشت بر ما؟
  • یا اباعبدا…(ع) پس از تو عزت ما هم رفت.
  • یا اباعبدا…(ع) کجا بودی در سفر شام؟

صدای شیون رباب در میان ناله ی زنان گم شد. چه سفر پر مشقتی بود، سفر شام. چه مسافرت غمباری بود از کربلا تا کوفه، از کوفه تا شام. ای پسر معاویه، ای پسر زیاد، خدا شما را خوشحال نسازد و زندگی بر روی شما لبخند نزند، با فرزندان رسول خدا (ص) چه ها نکردید؟…

از چشم ها خون می چکید به جای اشک، سینه ی سوزان آن ها را حتی آب فرات خنک نمی کرد. آتش درون را حتی اشک خاموش نکرد… به که بگوییم که چه مصیبت عظیمی بود فراق…پرنده غم در فضا بال و پر می زد. کاروان آزادگان رازها با شهیدان داشت. رباب یک سال خیمه زد و زیر سایه نرفت، زیرا که شرم داشت زیر سایه باشد در حالی که حسین را با لب تشنه، عطشان سر بریدند.

به شرق و غرب مجویید قبر پاک حسین              به سوی قلب من آیید مزار وی اینجاست

 

کاروان به مدینه رسید

کاروان آزادگان در آستانه ی شهر پیامبر بود، محبوب ترین شهر خدا، همان شهری که وقتی پیامبر(ع) از مکه خارج شد دعا کرد: خدایا! من از شهری که محبوب­ترین شهرهای عالم نزد من بود بیرون آمدم، مرا به سوی شهری که محبوب ترین شهرها نزد توست راهنمایی کن.

… کاروان آزادگان به آستانه ی شهر پیامبر رسیده بود، شهری غرق خاطره، خاطرات پیامبر (ص)، خاطرات علی (ع)، خاطرات زهرا (س)،… خاطرات تلخ و شیرین نبرد با کفار، پیروزی های بزرگ، شب های خاطره، شب های ازدواج، تولد، تولدحسن(ع)، حسین(ع) و زینب و شهادت ها، شب­های شهادت، تدفین­های شبانه، تدفین تیرباران،…

پرده­های اشک صورت همه را پوشانده­بود. کاروان، مصیبت بر دوش در آستانه­ی مدینه توقف کرد و خیمه زد. زنان و کودکان از اسب­ها و شترها پایین آمدند. امام سجاد(ع) گفت: بشیر، خدا پدرت را رحمت کند، شاعر بود. آیا تو هم شعر می گویی؟

  • بله من هم شاعرم.
  • به مدینه برو و خبر شهادت پدرم حسین را به مردم بگو…

بشیر آتش گرفت. شعله ور شد…

ای اسب تیز رو، پیام خون ببر.

پیام سرهایی که بر سر نیزه شدند.

پیام بدن هایی که زیر سم اسبان پاره پاره شدند.

پیام پیکرهایی که روستانشینان بدنش را دفن نمودند.

پیام آنان که با خون جراحت هایشان، غسل داده شدند.

پیام کسی که حرمتش شکسته شد.

ای اسب تیز رو پیام خون ببر.

پیام زنانی که حرمتشان را دریدند و اموالشان را به تاراج بردند.

پیام کودکانی که با پاهای تاول زده و دست های زخمی تا شام رفتند.

پیام عشق ببر، پیام نور.

ای اسب تیزرو پیام خون ببر.

 

بغض مدینه ترکید

گرما چهره ی بشیر را می سوزاند. باد گرم پوستش را سرخ کرد اما او نایستاد. اسبش را هی می زد، اشک بر گونه هایش جاری بود. بشیر همچنان می راند و می خواند. به مدینه رسید، به شهر پیامبر (ص). هیچ وقت این چنین وارد شهر نشده بود. محزون و با دلی غمگین. حرم خلوت بود دستارش را باز کرد. اشک ها را پاک کرد. اما اشک ها را پایانی نبود. مأموریتی داشت. مأموریتی از مولا علی­بن­الحسین(ع)، صدایش در تمام مدینه پیچید: ای مردم بدانید که علی­بن­الحسین با عمه و خواهرهای خود به نزدیکی شهر رسیده­اند، او مرا فرستاده­است تا شما را خبر کنم.

بغض مدینه ترکید و اشک از چشم شهر رسول خدا جاری شد. صدای شیون از هر کوی و برزن برخاست پرندگان نیز با آنها هم صدا شدند. نخل ها سر خم کردند. ملائک با مردم مدینه هم آواز شدند. کاروان بدون سپهسالار بار انداخته بود.

بغض مانده در گلوی یتیم شکست. مدینه هم یتیم شد. زن و مرد، کوچک و بزرگ، دختر و پسر مویه کنان، نوحه کنان، اشک ریزان به بیرون از شهر رفتند، آن جا که علی بن الحسین (ع) و کاروان آزادگان خیمه برافراشته بودند.     

پایان

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد