جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

چه سفری بود راه کربلا…

راوی فرضی در ادامه حدیث خود از زندگی بانو زینب(س) به داستان هجرت حضرت حسین(ع) از مدینه به مکه و بعد به کربلا می پردازد…

فریبا انیسی

وصیت های علی (ع) را به گوش می سپردی و گریه می کردی و من هنوز در فکر رویای صادقه ات بودم. علی (ع) رفت اما صدایش در حلقوم تو ماند. یادت هست ؛ وقتی امام حسن (ع) به نفع معاویه از خلافت کنار کشید. عده ای از مردم به خیمه اش هجوم بردند و آن را تاراج کردند. حتی جانماز را از زیر پایش دزدیدند. عبایش را برداشتند و هنگامی که قصد داشت با شمشیر روی اسب بنشیند، نیزه­ای به ران پای او زدند و او را مجروح کردند؟ تو پرستار حسن(ع) شدی، همچنان که از پدرت علی(ع) پرستاری کرده بودی. فکر می کردی کناره گیری او از خلافت جانش را محفوظ نگه می دارد اما چنین نبود.

معاویه افکار پلیدی در سر داشت ؛ خلافت یزید. اما برای بیعت گرفتن از مردم برادرت مانع بزرگی بود و چاره، کشتن او بود به زهر. پس او را کشتند به جفا و تو او را تشییع کردی با غم. در مراسم تشییع، جنازه اش تیر باران شد. عایشه گفت: من مالک این خانه ام و در آن حق دارم.

او نگذاشت فرزند پیامبر (ص) در کنار پیامبر دفن شود. همه می دانستیم حق او یک هشتم اطاقی است که پیامبر در آن مدفون بود. در آن یک هشتم با نه نفر همسر دیگر رسول خدا(ص) شریک بود. گرچه اگر سهمی داشت، در سهم خودش پدرش مدفون بود… اما کسی چیزی نگفت. قلبت شکست. اما وصیت برادرت حسن(ع) را پاس نهادید و او را به سوی بقیع روانه کردید و خود به غمکده برگشتید…

خبر مرگ معاویه که رسید غم دیرین ما جان گرفت. این بار می دانستیم که زمان آن روز موعود نزدیکتر می شود. به یاد دارید، نامه یزید رسید که از پنج تن حتماً بیعت بگیرید. روزگار بدی بود. آن پنج نفر اعلام کرده بودند خلافت در اسلام موروثی نیست و اگر چنین باشد فرزندان پیامبر(ص) به این امر شایسته تر هستند. به یاد دارید؛ حسین(ع) را به دارالحکومه خواستند و برادرت حسین(ع) به آن جا رفت. ولید می دانست که کار سختی را به او واگذار کرده اند. بنابراین با مروان که قبل از او حاکم مدینه بود، صحبت کرد. می دانی مروان چه گفت ؟ گفت: «همین الان سه نفر آن ها را که در مدینه هستند یعنی حسین، عبدالله بن عمر و ابن زبیر بخواه و از آن ها بیعت بگیر. اگر بیعت نکردند تا متوجه مرگ معاویه نشده اند گردنشان را بزن. زیرا به محض اطلاع هر کدام به ناحیه ای می روند و مخالفت خود را اعلام می کنند.»

همین طور هم شد. ولید نوه ی عثمان را به دنبال آنان فرستاد. ابن زبیر و برادرت در مسجد بودند، حسین (ع) به همراه چند تن از بستگان رفت و با آن ها قرار گذاشت که اگر صدای بلند او را شنیدند به قصر حمله کنند. حسین به قصر رفت و از مرگ معاویه با خبر شد و فرمان اخذ بیعت را شنید اما بر آن فرمان گردن ننهاد. با شجاعت و دلیری از بیعت سرباز زد و با بستگانش به خانه برگشت. می گویند مروان به ولید گفت حرف مرا گوش ندادی و نافرمانی کردی، دیگر دست تو به حسین نمی رسد. اما ولید گفت: تو برای من راهی را انتخاب کردی که دینم را تباه کنی. به خدا نمی خواهم آن چه که آفتاب بر آن می تابد مال من باشد و من قاتل حسین (ع) باشم…

آن ها می دانستند که اگر حسین (ع) بیعت نکند او را خواهند کشت. از همان اول می دانستند. یادت هست خانم ؛ محمد حنفیه حسین (ع) را نصیحت کرد که وارد شهر نشود , واز بیراهه برود تا میان مردم تفرقه نیفتد.

او گفت: به مکه برو که حرم امن الهی است و اگر با تو یاری نکردند به یمن برو که دوستداران پدرت در آن جا فراوان هستند. بهتر است از ریگزارها و کوهها و شهر به شهر بروی تا ببینی عاقبت مردم چه می شود ؟

خانم جان ؛ محمد خوب نصیحتی کرد و حسین (ع) رأی او را پسندید. حسین(ع) برای خداحافظی از پیامبر به حرم جدش رفت. به یاد دارید دو شب تا صبح در آن جا ماند. شب اول حسین شکایت امت اسلام را به نزد جدش گفت.

او گفت: ای رسول خدا(ص) گواه باش که آن ها مرا رها کردند وحق مرا ضایع کردند و نگهداری نکردند. این شکایت من است تا تو را ملاقات کنم.

ولید کسی را فرستاد تا دنبال حسین باشد و هم او گزارش داد که حسین در حال نماز است و پی درپی رکوع و سجود می کند. به یاد داری شب دوم را وقتی که از نماز خواندن فارغ شد. با خدای خود درد دل کرد خواست تا به حق پیامبر(ص) آنچه پسند خداست برای او پیش آید.

یادت هست حسین(ع) به پیش تو آمد ؛ خانم جان و به تو گفت پیامبر(ص) را به خواب دیده است که او را بوسیده و گفته است: ای دوست من حسین ؛ گویا ترا می بینم که در زمین کرب وبلا به خون آغشته شده ای و از دست جمعی از امت من سر بریده می شوی. تشنه هستی و آن ها به تو آب نمی دهند و سیرابت نمی کنند و با این حال امید شفاعت مرا دارند ؛ ای دوست من حسین، پدر و مادر و برادرت به پیش من آمده اند و مشتاق تواند، تو در بهشت درجاتی داری که جز با شهادت به آن نمی رسی…

خانم جان، تو گریه کردی. تقدیری که با نام حسین (ع) رقم خورده بود نزدیک بود. او از جدش خواست که به دنیا برنگردد. اما پیامبر (ص) گفت: تو باید برگردی و شهید شوی.

ما گریان شدیم و شتابان بار سفر را بستیم. در آن روز گریان تر از فرزندان پیغمبر در دنیا نبود و هراسان تر از آن ها. حسین(ع) وصیت­نامه اش را نوشت و آن را به محمد حنفیه سپرد و به او اجازه داد که در مدینه بماند. ما زنان نیز همراه شدیم با مردان بنی هاشم. زنان با دنیای مدینه وداع گفتند، آن ها را می شناسید هر کدام دریایی بودند از عشق و از امید ؛ امید به آینده. ما با فرزندان خود راه افتادیم. بیست و هشتم ماه رجب از مدینه خارج شدیم. اولاد علی و اولاد حسن و اولاد جعفر از شما محافظت می کردند.

هنگام سوار شدن و پیاده شدن از کجاوه چه کمک هایی داشتید ؟

کجاوه های روپوش دار، خدم وحشم بی شمار، زیراندازهای رنگین و…

زنان دیگر هم بودند ؛ یادتان هست، شما آن ها را به خوبی می شناختید…

همه سعی می کردند در این سفر همراه حسین (ع) باشند.

… چه سفری بود راه کربلا،… چه جایی بود کربلا!

………………………………………………………………………

آرام باش ای دختر مرتضی، برای گریه کردن وقت داری؟…

و چه بسیار وقت بود برای گریه کردن و ناله زدن… ما ساکت می شدیم تا صدای امام را بشنویم که خداوند را به عظمت و بزرگی یاد می کرد، صدای حسین که از بلندی می رسید، آرمش دل های ما بود تا عشق در جهان باقی است شور آن لحظه را از یاد نمی برد…. در هر منزل ، در هر توقفگاه، در هر بار رسیدن افراد به کاروان ما، در هر رزم در میدان، هنگام وداع با یاران، هنگام رزم رادمردان،

.. چه لحظه ای به یاد دارد عشق،… … ذوالجناح بی سوار برگشت با تنی خون آلود، نیزه هایی بر بدن و آثار بریدن با شمشیر و جراحت هایی با سنگ، زین ذوالجناح یکپارچه خونین بود،… ذوالجناح پای بر زمین می کوبید و شیهه می کشید.

سکینه از خیمه بیرون آمد، خون گرم و تازه را دست زد. چشمان ذوالجناح غمگین بود، سکینه بر سرش زد: وای پدرم را کشتند، وای حسین.     

دنیا آوار شد بر سر زنان حرم. دیگر هیچ مدافعی نبود، مدافع دین را کشته بودند!

همه می دانستند که جز حسین فرزند پیغمبری در زمین نیست، او را به جبر کشتند و…وقتی ذوالجناح برگشت، همه چیز را فهمیدیم؛ اسب تک سوار بی سوار بود.

در بالای تل ایستاده بودید و چشم می گردانیدید؛ صدای شما اهل حرم را به خود آورد:

«ای برادرم، آقای من؛ ای وای خانواده ام؛ ای کاش آسمان بر زمین فرو می ریخت و ای کاش کوهها به بیابان پاشیده می شد. ای عمر سعد، اباعبدا.. را می کشند و تو خوشحال به آن ها نظاره می کنی.»

من دیدم عمر سعد روی برگرداند، چشمانش از اشک پر شده بود،اما ایستاده بود. طمع حکومت ری قوی تر از فریاد استغاثه ی شما بود !

یکبار دیگر صدای شما همه را به خود آورد:

«وای بر شما مگر در این همه لشگر یک نفر مسلمان نیست…»

صدای شما در هیاهوی لشگر گم شد، اما آن ها که آن را شنیدند سال ها بعد “تواب” شدند.

نمی دانم از حسین چه دیدید و حسین چه گفت؟

در کوفه بر ما چه گذشت؟ سخنرانی شما، سخنرانی فرزند برادرت سجاد، سر بریده و طشت، قلب های شکسته، دل های پر غم. سرهای باز، مقنعه های پاره، گوش های پاره، … پوست انداختیم در آن زندان. تا نامه ای بیاید که اسرا را به سوی شام حرکت دهید.

در راه بر ما چه گذشت؟ خدا می داند. پاهای خونین بی کفش، دست های بسته با زنجیر، دختران گم شده، مادران بی فرزند، خواهران بی برادر، لباس های مندرس، صورت های آفتاب خورده، دیر مسیحی، و… سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون…

در شام چه بر ما گذشت؟ خدا می داند مجلس یزید، ناله ی هند، سخنرانی شما، سخنرانی برادرزاده ات، سخنرانی ام کلثوم و سکینه ، صدقه ی مردم، دروازه ساعات، خیز ران، لب خونین، آیه قرآن، ختم قرآن، …

وقتی برگشتیم حامل سر بریده بودیم برای دفن در کنار عزیزان در کربلا…

باز برگشتیم به کربلا،این بار بی سوارانی که رکاب می گرفتند برای سوار شدن، بدون کجاوه های روپوش دار، بی خدم وبی حشم ، بدون زیراندازهای رنگین و بدون بی شمار آرامشی که از سخنان حسین(ع) می گرفتیم. و…

زنان دیگر هم بودند ؛ یادتان هست، شما آن ها را به خوبی می شناختید… زنانی که پسر، شوهر، برادر خود را لباس رزم پوشانده بودند. آن ها که جگرگوشه شان را در صحرای بلا تنها گذاشته بودند. با کاروان غمدیده همراه شده بودند. یک بار در رکاب حسین(ع)، یک بار همراه زینب. یک بار جگرگوشه شان را رها کرده بودند در کنار مقتدایشان، بی سر با پیکرهایی چاک چاک، یک بار برگشته بودند با جگری چاک چاک از غم با بدنی نحیف و نزار با چشمی گریان به سوی قبور شهدا می دیدند بی ترس از تازیانه، از خار و خاشاک خود را به زمین می انداختند. چه سفری بود سفر کربلا.

همه سعی می کردند در آن سفر همراه حسین (ع) باشند. همه سعی می کردند در این سفر همراه زینب باشند.

… چه سفری بود راه کربلا،… چه جایی بود کربلا!

ادامه دارد…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد