شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

 پاساژگردی

پاساژگردی برایخرید و رفع نیازه یا راهی برای پرکردن اوقات فراغت ؟ رزماری دراین مورد نظر جالبی داده در این جلسه کافی شاد!

pasazh

فریبا انیسی/

–        چیه نشستید عین زال تو خونه؟

من، «ماری سرتق» و «الی دست طلا» مات مونده بودیم تو دهان «رُزماری». رُز ماری در اصل گلسرخ بود اما از بس بوهای عجیب غریب می داد و هر بار با یک ادکلن خودش را بودار می کرد، اسمش شده بود رُزماری که اسم پماد عمه گوهر بود، وقتی عضلاتش می گرفت. بویش قوه بویایی ما را از کار می انداخت، وقتی که با آن عضلات عمه را ماساژ می دادیم.

ماری سرتق زودتر از همه به خودش آمد و گفت: باید چه کار می کردیم؟

–        برای جلوگیری از افسردگی هزار تا راه کار است.

–        ما افسرده­ایم؟

–        بله! همین که اینجا نشسته­اید، یعنی افسرده شدید؟

–        نشستن یعنی افسردگی! چاره ننشستن چیه؟

–        خیلی چیزها، یکیش انتخاب برای خرید!

الی دست­طلا دستش را بالا گرفت. صدای النگویش که بلند شد، توجه همه میزها به ما جلب شد و گفت: قیمت­ها بعد از عید دوبله شده، حراج بنجل­ها هم که تمام شده، بعد هم پول از کجا بیاوریم ،… ارث پدری هم که به ما رسیده­بود تمام می شد، مگر اینکه به منبع وصل باشیم یا پدرمان اختلاس کرده باشه یا…

–        نه لازم نیست!

–        چی لازم نیست؟

–        اینکه پول خرج کنیم!

من، «ماری سرتق» و «الی دست طلا» به هم نگاه کردیم و بی مکث گفتیم:

–        مجانی خرید کنیم؟

–        پاساژ وقف کردند؟

–        لباس نذر کردند به جای حلوا و شله زرد،…

–         وابسته به کمیته امداده و…

–        شاید…

رزماری بی­حوصله گفت: آخه کی گفته هرچی پسندیدیم باید بخریم؟

–        هرچی دیدیم که نمی خریم. هرچه احتیاج داریم…

رزماری بی حوصله تر گفت: نه اصلاح می کنم، مگر هرچی دیدیم، پسندیدیم و پرو کردیم باید بخریم؟

–        پس باید چه کار کنیم؟

   من، «ماری سرتق» و «الی دست طلا»پرسیدیم با هم.

–        لذت ببریم از اینکه لباس ها را ببینیم و لباسی را پسند کنیم. برای تقویت سلیقه خوبه! از فروشنده بخواهیم مدلی را که پسندیدیم با رنگی که انتخاب کردیم بیاورد. خودش گسترش روابط عمومیه! بعد لباس را پرو کنیم، از خودمان از لباسی که پوشیدیم، لذت ببریم برای تقویت اعتماد به نفس خوبه! … تازه همون پشت اتاق پرو هم می تونیم با افراد دیگه صحبت کنیم. می دونید برای کسب تجربه مفیده… همین… لازم نیست حتماً بخریم. تا همین جا کلی خودباوری مان رفته بالا…

من، «ماری سرتق» و «الی دست طلا» مات مونده بودیم تو دهان «رُزماری».

ماری سرتق گفت: اسم این کار مردم آزاری نیست؟

رزماری سرش را بالا گرفت و ابروهایش بالا پرید که: نه ، اسمش پاساژگردیه!…  شما چرا فالگوش وایسادی؟

خطابش به پیشخدمت کافه بود که با سینی قهوه یالای سر ما، داشت به حرف های ما گوش می داد، بیچاره چشمانش از حدقه زده بود بیرون از زور تعجب.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد