دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

و ز باران کمی بیاموزیم

وبه بهانه نخستین قطره‌های باران پاین روزها یادی می کنیم از شاعر دل‌خسته ای که سال‌هاست باران را ندیده است با شاعرانه‌ای نمدار از مجتبی کاشانی..

under_rain

هرسال دومین ماه از خزان که می‌رسد دلت عجیب هوای باران می‌کند ، دلت تنگ می‌شود که در خیابان راه بروی و صدای گذر ماشین‌ها ،حرف‌های نگفته باران با زمین  را برای تو هم بگویند .

هرسال دومین ماه از خزان که می‌رسد دل آدمی تنگ می‌شود که قطره‌ای باران بر روی شانه‌هایش بنشیند وبرایش از هوهوی مبهم باد بگوید .

اصلاً باران که می‌بارد دل  شوق رویش پیدا  می‌کند و دوست دارد که  درد روزهای بی‌بارانی  را  با حضرت باران بگوید .

آن روز وقتی قطره‌های کوچک باران بر صورتم  چکید فهمیدم که موعد باران رسیده است دستهایم  را به‌سوی آسمان باز کردم و آمدنش را تمنا ، شعر خواندم «زیر باران بیا قدم بزنیم» و یادی از شاعر دل‌خسته ای  کردم که سال‌هاست باران را ندیده است . و به بهانه نخستین قطره‌های باران پاییزی زیر باران قدم  زدم و شاعرانه‌ای نمدار از  مجتبی کاشانی را  زمزمه کردم .

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم
عادت کهنه را به هم بزنیم
و زباران کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم
سخن از عشق خود بخود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم

قلم زندگی به دست دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
«سالکم» قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد