دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

همین که پیش حضرت زینب(س) است، خیالم راحت است

محمد بلباسی از راهیان راه دفاع از حرم بود که از خطه ی مازندران رفته و دیگر حتی پیکرش هم برنگشته است. مادرش اما دلی محکم دارد و عزمی جزم در دفاع از راهی که محمد رفت؛ راه حسین(ع) و زینب(س).

balbasi

من مادر یازدهمین شهید مدافع حرم استان مازندران «محمد بلباسی» هستم.

محمدم سال ۵۷ در شهرستان ساری به دنیا آمد. اتفاقا تولدش مصادف بود با چهلمین روز شهادت برادرم «علی» از شهدای انقلاب اسلامی.

محمد جمعه متولد شد و جمعه هم به شهادت رسید.

محمد ساکت، منظم و کاری

محمد خیلی ساکت و مظلوم بود. خیلی هم نظم داشت، هر وقت از مدرسه می‌آمد خانه، اولین کاری که می کرد، پله ها را تمیز می‌کرد و کفش ها را دستمال می کشید.

بسیار کمک حال من بود طوری که وقتی مهمان می‌آمد لذت می‌بردم از اینکه همه چیز یکدست و منظم در سفره چیده شده. خودش غذا نمی خورد تا مهمان‌ها غذای شان تمام شود.

1

بطری بنزین را خالی می‌کنند روی محمد

یک سال که ماه رمضان مقارن شده بود با ایام عید، محمد گفت من وضو می‌گیرم بروم مسجد. شب چهارشنبه سوری هم بودو موقع رفتن بچه ‌های محل بهش می گویند بیا برویم آتش بازی، او می‌گوید دارم می ‌روم مسجد، امشب شب قدر هم هست و نباید جشن چهارشنبه سوری بگیرید. بچه ‌ها هم برای اینکه اذیتش کنند بطری نوشابه پر از بنزین را خالی می‌کنند روی محمد و لباسش آتش می ‌گیرد. بر اثر آن اتفاق پایش به شدت سوخت و با زحمت در بیمارستان مداوا شد.

 

بابام رفته جنگ منم باید برم

زمان جنگ تحمیلی محمد کودک بود اما مانند بسیاری از کودکان این سرزمین زندگی‌اش با جنگ گره خورده بود.

زمان جنگ محمد مدرسه می‌رفت و فضا را تا حدودی درک می‌کرد. درباره جنگ شعر زیاد می خواند. پدرش هم با اینکه شغلش آزاد بود و مغازهِ فروش لوازم خانگی داشت، داوطلبانه اعزام و حتی جانباز شد. محمد می گفت بابام رفته جنگ منم باید برم.

 

اگر می‌خواهی راه عموی شهیدت را بروی

 همسرم وضع مالی‌اش طوری بود که دست مان به دهن مان می‌رسید. بعد از اتمام تحصیل پدر محمد به او گفت بیا در همین قائم شهر، کمکت می‌کنم کارگاه ریخته گری بزنی که به رشته تحصیلی‌ات هم مربوط است اما او به من گفت مامان می خواهم بروم سپاه. من موافق بودم چون لباس نظامی‌ها را دوست داشتم، هرچند هیچ وقت پسرم را در این لباس ندیدم. اما پدرش وقتی شنید اول موافق نبود، اما بعد از اینکه محمد موافقت پدرش را هم جلب کرد می‌گفت اگر می‌خواهی راه عمویت را که شهید شده، بروی برو  و سعی کن کارت برای رضای خدا باشد. محمد هم گفت: کاری می‌کنم از من راضی باشید.

عموی محمد در عملیات والفجر ۸ شهید شد و هشت سال هم مفقودالاثر بود.

 

ازدواج محمد و محبوبه

2

آن زمان موبایل اندازه حالا نبود. محمد رفته بود ماموریت و از همانجا نامه نوشت که مادر من می‌خواهم ازدواج کنم و برایم دنبال یک دختر خانم خوب بگر. خودش از من خواست برایش زن بگیرم.

 وقتی برگشت گفتم: کجا برویم خواستگاری؟

 گفت: من کسی را نگاه نمی‌کنم که بشناسم، خودم هم کسی را سراغ ندارم. شما بروید خواستگاری اگر مناسب بود بعد ما با هم صحبت می کنیم

خودمان چند دختر خانم معرفی کردیم..

شوهرم گفت: آقای بلباسی هم یک دختر دارد، برویم آنجا خواستگاری. پدر «محبوبه خانم» از اقوام دور ما هستند.

 گفتم: رفت و آمد ما کم است و خیلی همدیگر را نمی‌شناسیم.

 اما قرار شد دخترشان را ببینیم. البته خواهرم گفت دخترشان خیلی کوچک است. محبوبه خانم آن زمان ۱۵ سالش بود.

یک روز به همراه خواهرم بی‌خبر رفتیم خانه‌شان.

آن روز مادر محبوبه جان منزل نبود. وقتی نشستیم یک دختر نوجوان ریزنقش برای مان هندوانه آورد و پذیرایی کرد.

پرسیدم: مادرتان کجاست؟

 گفت: رفته بیرون می آید.

گفتم: پس ما منتظر می‌مانیم.

مادرش که آمد، گفتم حاج خانم ما آمدیم خواستگاری محبوبه خانم ولی او خیلی سنش کم است، پسر من هم مشغول خدمت سربازیست و تازه درسش تمام شده و وضع مالی ما هم معمولی است و سرمایه دار نیستیم، با این اوصاف شما به ما دختر می‌دهید؟

 مادر محبوبه گفت: اجازه بدهید چند روزی فکر کنیم، بعد به شما خبر می‌دهیم.

بعد از چند روز خبر دادند که موافق هستند برویم خواستگاری مجدد.

همراه یکی از دخترها و محمد آقا با همان لباس سربازی و پوتین رفتیم خانه‌شان.

قرار شد بروند با هم صحبت کنند.

وقتی محمد از اتاق بیرون آمد، آرام پرسیدم: چه شد؟

گفت: سنش کم ولی عقلش زیاد است، از نظر من قبول است.

گفتم: ولی تو تأکید داشتی سنش اقلا ۲۰ سال باشد، محبوبه هنوز ۱۶ سالش نشده است؟ مشکلی نیست؟

 گفت: نه، من مشکلی ندارم.

 

می‌دانستم محمد زودتر از من می‌رود

با اینکه زمان جذب شدن محمد به سپاه خبری از جنگ نبود اما می‌دانستم یک روز شهید می‌شود. چون کارها و فعالیت هایی که می کرد، خبر از همین عاقبت داشت. چهره‌اش به خوبی نشان می‌داد.

اتفاقا من و پدرش برای خودمان دو قبر کنار هم گرفته بودیم. یک سال و نیم پیش که  شوهرم فوت کرد و او را دفن کردیم، رفتم بالای سرش و گفتم: آقا من می دانم محمد جای من را اینجا می گیرد و شهید می‌شود.

 در حالی که هنوز هم خبری از رفتن به سوریه نبود.

محمد با وجود داشتن سه بچه همیشه در ماموریت‌های مختلف راهیان نور و اردوهای جهادی بود.

چند روز قبل از سفرش به سوریه یک شب شام رفتم خانه‌شان. بعد از خوردن غذا گفت: مامان می خواهم بروم سوریه.

مخالفت کردم و گفتم: نه، تو سه تا بچه داری، دائما هم که مأموریتی، پدرت هم تازه فوت کرده و باید بمانی پشتیبان من باشی. همسرت هم درست است حرفی نمی‌زند، ولی خسته شده،‌ تقصیر هم نداره. من نمی گویم نرو ولی الان وقتش نیست. یک مدتی پیش زن و بچه ات بمان، حداقل آنها تو را ببینند بعد برو سوریه.

آن موقع حرفی نزد و فقط خندید. نگو همه کارهایش را انجام داده و آماده رفتن بود.

شب که رفتم خانه، خواب عجیبی دیدم. صبح به محض بیدار شدن زنگ زدم بهش و گفتم: مادر شیرم حلالت باشه هر جا بخواهی بروی آزادی.

 خندید و گفت: چه شده؟

گفتم: هیچی، خواب دیدم.

 اما هر چه اصرار کرد برایش تعریف نکردم.

همان روز رفته بود تهران که اعزام شوند اما من خبر نداشتم.

 

خواب یک درخت پر از شکوفه دیدم

خواب دیده بودم شهید آوردند و گذاشتند جلوی من سلام می کنم و می‌گویم خیلی خوش آمدی پسر اما از کجا آمدی؟ و همینطور با شهید درد و دل می کردم. یک درخت پر از شکوفه آنجا بود، به شهید گفتم: این درخت برای کیست؟ گفت: برای شما. گفتم: من که درخت نداشتم! گفت: چرا این درخت برای شماست.

 

روزشهادت محمد

محمد آقا روز مبعث شهید شد و من فردایش فهمیدم. ساعت ۵ پسر بزرگم آمد خانه ما و گفت: می گویند شهر حلب خیلی درگیری است، اخبار را گوش کردید؟

گفتم: نه گوش نکردم.

روزه‌ بودم، عروسم و بچه‌ها هم خانه ی ما بودند.

تلویزیون را روشن کردم و اخبار را دیدم اما خیلی موضوع را جدی نگرفتم.

رسول گفت: مامان دعا کن.

نزدیک غروب شد، داماد بزرگم زنگ زد و پرسید: مامان خانه ای؟ فاطمه(دخترم) قلبش گرفته و حال ندارد و  می خواهد شب بیاید خانه شما.

گفتم: قدمش سر چشم.

فاطمه دخترم آمد و شام درست کرد. نماز خواندیم و بعدِ شام، داماد کوچکم که خودش فرزند شهید است، به منزل ما آمد. دیدم رنگش زرد است و به صورت من نگاه نمی کند و با داماد دیگرم رفتند بیرون با هم صحبت کردند.

همان وقت دوستم زنگ زد، خیلی احوال‌پرسی جدی‌ای کرد، فهمیدم یک خبری هست که این‌ها درست حسابی شام نمی خورند، به من نگاه نمی کنند، حتما اتفاقی افتاده. من هم نتوانستم غذا بخورم.

پرسیدند: مامان چرا شام نمی‌خوری؟

 گفتم: روزه بودم، افطار کردم سیر هستم، شما بخورید.

بعد از غذا داماد‌ها گفتند: ما می‌رویم خانه ی خودمان اما دخترم ماند.

ساعت ۱۲ شب بود، دو تا از دختر‌هایم مشهد بودند. فاطمه پنهانی به خواهرش که در مشهد بود زنگ زد و گفت: اگر صحبت کنم ممکنه مادر متوجه بشه.

من در آشپزخانه بودم و حرف‌های شان را می‌شنیدم.

 آن یکی هم گفت: من دارم از مشهد می‌آیم.

وقتی قطع کرد به فاطمه گفتم: چه شده؟ محمد شهید شده؟

گفت: نه شهید نشده.

گفتم: راست بگو شوهر تو آمده، رسول آمده، شوهر خواهرت هم آمده، همسایه به من زنگ زده، نمی‌خواهد از من پنهان کنید، همه چیز را می دانم.

گفت: مامان داداش محمد زخمی شده.

 گفتم: نه پسرم شهید شده.

 دستم را بالا گرفتم و خدا را شکر کردم، گفتم: الحمدلله رب العالمین. خدایا قربانی ما را قبول کن.

می خواستم بروم خانه محمد کنار خانواده‌اش که دخترهایم نگذاشتند و گفتند زن داداش خبر ندارد. رسول هم گفت: مامان بچه‌ها دارند می‌خوابند و خبر ندارند.

گفتم: من امشب حتما باید بروم پیش محبوبه، حرفی نمی زنم فقط می گویم آمدم پیش تو. شما فقط من را برسانید، بالا هم نیایید.

ولی قبل از رسیدن ما خبر شهادت را به محبوبه خانم داده بودند و وقتی آمدم دیدم وضو گرفته و نماز شکر می‌خواند.

 

از حرف‌ ‌های مردم دلخورم

 پیکر پسرم به همراه تعدادی دیگر از شهدای مدافع حرم هنوز برنگشته است. ناراحت نیستم، همین که پیش حضرت زینب(س) است خیالم راحت است. نذر و نیازی هم نمی‌کنم که پیکرش برگردد. آنها دوست داشتند که بروند و آنجا شهید شوند، دوست دارم که پیکرش بیاید ولی اگر هم نیامد ناراحت نیستم.

مردمی که خود از درک مفهوم “هل من ناصر ینصرنی” حسین عاجزند، می پرسند: چرا اجازه دادی فرزندت کیلومترها دورتر از خاک ایران برود بجنگد؟

خب اسلام لازم دارد، اسلام جان و خون می‌خواهد، اگر به حرم حضرت زینب(س) تجاوز می شد، ما نزد امام حسین(ع) و خواهرشان چه می‌خواستیم بگوییم؟ وقتی یک عمر است در هیات ها می گوییم امام حسین(ع) جان، اگر زمان تو بودیم با تو به جنگ می آمدیم، خوب الان همان وقت است.

 اگر رهبر دستور بدهد این پسرم را هم می فرستم که برود. لازم باشد خودم و نوه هایم هم می روم، یعنی باید برویم.

 

مدافعین حرم مظلومند

3

مدافعین حرم مظلومانه به جنگ می‌روند اما عده‌ای حرف‌های بیهوده می‌زنند و کار آنها را با مسائل مادی اندازه می‌گیرند. در مراسمی دانشجویان آمدند از من سوال کردند که درست است که محمدآقا پول گرفت و رفت؟ گفتم: من الان می‌روم بانک دو برابر این پولی را که شما می‌گویید، نقدی می‌گیرم و به حساب شما می ریزم، شما پسرتان، پدرتان، برادرتان را بفرستید بروند و همسر آنها هم با سه بچه بیاید اینجا بنشیند، این کار را می‌کنید؟

من واقعا بسیار ناراحت شدم که این حرف را زدند.

حرف و حدیث زیاد است، فدای سر امام حسین! بگذارید بگویند. محمد همین یک خانه را دارد و مال و اموالی هم ندارد. چهار فرزند، که یکی از آنان چند ماه بعد از شهادت پسرم متولد شد و عروسم با ارزش‌ترین چیزهایی هستند، که از پسرم ماندند.

ادامه دارد…

منبع:فارس/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد