شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

همه جا باید با اجازه همسرم بروم

این بار پرسش های روان شناسی را خانم فرشته نقدی پاسخ می گوید که عمدتا در مورد مشکلاتی است که بعضی دوستان در دوران پس از عقد دارند و البته بعضی از آنها هم ممکن است به خود دوران عقد مربوط نباشد.

سوال اول: شوهرم بهداشت و نجاست را رعایت نمی کند

با سلام خواهش می کنم به سوال بنده هم توجه فرمایید.

سوالم اینه که شوهر من و خانواده شوهرم بهداشت و نجاست رو رعایت نمی کنند ومن از این بابت سختی می کشم. البته تا حدودی شوهرم بهتر شده ولی زیاد بگم چیزی نجسه ناراحت میشه. مثلا شلوار بچه خیس بشه همونطوری قرار می دهند رو بخاری خشک بشه. برام آزار دهنده هست.

از انجایی که بنده محصل علوم دینی هستم. وظیفه من اطلاع رسانی است یا اگر بگویم نارحت می شوند؟

همسرم به من وسواسی میگه. باور کنید وسواسی نیستم. ایشون و خانواده اش براشون این چیزا مهم نیس ومنم از درون عذاب می کشم.

 

photo_2016-06-20_12-43-44

 

سلام علیکم خواهر عزیز

با توجه به رشته ی تحصیلی تان مواظب باشید محیط خانه را تبدیل به سرباز خانه نکنید.

پاکی و نجسی مرتبط با مسائل شرعی معمولا در رابطه با نماز است که باید رعایت شود . شما محل عبادت را پاک نگه دارید و آن قدری که امور دست شماست رعایت کنید.

همان طور که ذکر کردید همسر شما تا حدودی پیشرفت کرده و سعی در رعایت دارد.

فکر نکنید تغییر در محیط زندگی و اصولا تغییر دیگران در دست شماست.

 سعی کنید بدون حساسیت خود عامل باشید و موارد مثبت و خوب زندگی را قربانی مسائل جنبی نکنید. در مورد رعایت بهداشت هم سعی کنید با همسرتان هماهنگ باشید و تا جایی که به روابط تان لطمه نزند، مسائل را توضیح دهید. اما مواظب باشید کاری نکنید که همسر و فرزندتان نسبت به بهداشت و پاکی بدبین یا بی تفاوت شوند.

البته برای دانستن دقیق مسائل فقهی و نوع برخورد مناسب از نظر شرع بد نیست با اساتید علوم دینی هم  مشورت کنید.

در هرحال نگذارید زندگی خوب تان دچار طوفان مشکلات  شود.

 

سوال دوم: همه جا باید با اجازه همسرم بروم

با عرض سلام خدمت شما،

من دختری  ۲۴ ساله هستم و همسرم ۲۸ سالشونه و دو سال است که عقدیم.

قبل از ازدواج من یه دختر کاملا آزاد و مستقل بودم، دانشگاهم شهر دیگه ای بود و براحتی خودم رفت و آمد می کردم…و همسرم هم قبل از ازدواج در جریان این مستقل بودن من بودن…اما بعد از ازدواج ایشون منو کاملا محدود کردند و من همه جا حتی به مکان های خیلی نزدیک خونه هم باید با کسب اجازه ایشون برم و بعضی اوقات هم ممکنه اجازه ندن یا غرغر کنن و من خودم ترجیح میدم که نرم. بعد از ازدواج برای ارشد یه شهر نزدیک خونه مون قبول شدم اما ایشون دوسال کامل خودشون منو بردن و آوردن و اصلا اجازه نمی دادن من خودم با اتوبوس بیام و دانشگاه هم که بودم هیچ وقت اجازه نداشتم تنها یا با دوستام برم بیرون.

این وضعیت برای من خیلی سخته چون من قبلا کاملا مستقل بودم ولی الان احساس ناتوانی می کنم.

ایشون به من اعتماد کامل دارن و همیشه تو صحبتهاشون به این اشاره می کنن و حتی ازمن تشکر می کنن و خداروشکر می کنن که من سالم و پاک هستم…ولی من الان اونطور که دوست دارم زندگی کنم نمی تونم و باید مثل دختربچه ها همیشه کسب اجازه کنم.

ممنون میشم راهنماییم کنید که من باید چطور رفتار کنم؟

با تشکر

 

سلام علکیم

عزیزم، خوشبختانه توانسته اید تحصیل خود را با زندگی متاهلی ادامه دهید.

اینکه همسرتان حاضر به همراهی شماست نقطه ی بسیار خوبی است اما اگر بتوانید مساله را مدبرانه هدایت کنید در روند زندگی کم کم می توانید از شدت این مساله بکاهید.

در شرایط مناسب با همسر خود صحبت کنید و انتظارات خود را بیان کنید. همچنین با شنیدن علت های پیگیری و حساسیت های همسر ارام آرام او را مطمئن کنید که اگر تنها هم بیرون بروید، مشکلی برایتان به وجود نمی آید.

احتمالا ایشان برای نگرانی خود دلیل دارد پس باید علت نگرانی را جویا شوید شاید به خاطر اتفاقاتی است که در گذشته رخ داده است. ضمنا الان شما دیگر مجرد نیستید، پس طبیعی است که مانند قبل آزاد نباشید.

همین که همسرتان به شما بدبین نیست خیلی از شدت مشکل می کاهد.

 باهم گفت و گو کنید ، صمیمیانه شنوای حرف های یکدیگر باشید.

در محیطی آرام حدودی را در این زمینه برای یکدیگر مشخص نموده و در کل اوقاتی را با هم برای رشد و پیشرفت یکدیگر بگذارید. شما هم صریحا حرف خود را بزنید.

توصیه می کنم کتاب ازدواج بدون شکست (ترجمه ی دکتر صاحبی) را با همسرتان بخوانید.

 

سوال سوم: من لحظه ای هستم

با عرض سلام خدمت شما بزرگواران

من خانمی ۲۸ ساله هستم و همسری ۳۰ ساله دارم.

 الان هشت ماهه عقد هستیم. همسرم پسر خوبیه فوق العاده احساسی است منو هم خیلی دوست داره مشکلی باهم نداریم،حتی یه بحث کوچیکم که میشه همیشه اون عذرخواهی میکنه.

من خیلی مغرورم،مشکل من اینه که من لحظه ای هستم یه لحظه دوستش دارم در حد عشق، یه لحظه دوستش ندارم. بعدم با یه مشکل کوچیک پشیمون میشم از ازدواجم. تو سن ۲۸ سالگی میگم نکنه صبر کرده بودم بهتر از این مومرد برام میومد.

من قبل از عقد با این آقا حدود دو سال قبلش قرار بود با یکی از اقوام وصلت کنم که نشد. اونا زدن زیر همه چیز، چون پسرشون یه جای خوب استخدام شد. پسر خانواده به من علاقه داشت ولی به حرف خانوادش که خودشونم خواستگاری کرده بودن، عمل  کرد و عقب نشست. البته بگم خودش رو همم غرور گرفت. الان بعضی وقتا میگم نکنه صبر می کردم دوباره اون میومد و بهتر می شد. هر وقت می خوام از زندگی جدیدم لذت ببرم این فکرا ولم نمی کنه، در صورتی که همسر خودم خوبه، ولی نمی دونم چرا این فکر مثل خوره تو ذهنم هست و نمی ذاره از زندگیم لذت ببرم. واقعا خسته شدم از این حالتم.

در ضمن باید بگم من اصلا عاشق اون آقا نبودم ولی قبولش کردم برا ازدواج چون فامیل بود و سالم بود، یهویی که رفت برا من شد یه رویا، یه چیز دست نیافتنی، انگار صد سال عاشقش بودم، قبلش هر احساسی بود از اون آقا بود و چند سال منو ول نمی کرد و همیشه اون بود که به من پیام می داد.

توروخدا راهنماییم کنید چیکار کنم که قدر زندگیم و شوهرمو بدونم. کلا من یه چیزی رو تا از دست ندم قدر نمی دونم، نمی خوام این اتفاق دوباره سر زندگیم بیفته.

 

سلام علیکم

دوست خوبم، اینکه خود می دانید مشکلات رفتاری و شخصیتی تان چه هست مقداری از مشکل را حل می کند.

حال که مشکل را می دانید لازم است برای رفع آن به جد اقدام کنید.

فکر کردن به مسأله ی گذشته و فرد قبلی آیا تا به حال کمکی به شما کرده است؟

اگر نه چرا راه دیگری برای فکر و عمل در پیش نمی گیرید؟

 شما ارتباط عاطفی خود را با همسرتان بیشتر کنید.

نقاط قوت او را در نظر بگیرید و حتما مساله ی لحظه ای بودن تان را با یک مشاور مطرح کنید.

خاندن کتاب “ازدواج بدون شکست” (ترجمه ی دکتر صاحبی) را به شما توصیه می کنم.

 

سوال چهارم: ازتنها موندن می ترسم

سلام دختری ٢۵ساله هستم در دوره ی عقد.از وقتی یادم میاد از تنها موندن توی خونه می ترسیدم.چون همش حس می کنم کسی پشتمه یا کسی از در وارد میشه. حتی وقتی تنهام، نماز نمی خونم چون نمی تونم وسط نماز برگردم و پشت سرمو کنترل کنم.همش هم تصور می کنم یه مرد هست.

خواهش می کنم جواب بدین علت این ترس و دلهره من چیه و چطور مقابله کنم باهاش؟

گاهی سعی میکنم اهمیت ندم و مبارزه می کنم اما یکی دو دقیقه هم نمیشه که باز واسه کنترل اوضاع برمی گردم و پشت و اطرافمو نگاه می کنم.همیشه سعی می کنم وقتی تنهام جایی از خونه قرار بگیرم که به همه طرف اشراف داشته باشم مخصوصا در ورودی.

ممنون میشم کمکم کنین.

 

سلام دخترم

 گاهی در کودکی و در روند زندگی ما مشکلات و مسائلی به وجود می آید  که عامل ترس ها و استرس های بعدی زندگی ما می شود.

ترس شما از تنهایی (فوبیای تنهایی)یکی از مواردی است که در دورانی از زندگی اتفاقی افتاده که  الان آن اتفاق فراموش شده اما حالات و اثار ان به جا مانده؛ البته فوبیای تنهایی مشکل قابل حلی است.

بهتر است حضوری به یک مشاور مراجعه کنید.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد