شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه ۷/ سال های فاجعه

(میرزا تقی تلو تلو خوران در حالی که مردی جوان او را می کشد، به درون خانه می آید، عزت بر لبه ایوان نشسته و همچنان در بهت و اندوه بسر می برد.)

sahne 7

اعظم بروجردی/

  صحنه اول

میرزا تقی: زبون نفهمن اکبر خان. تا فیله کلنگ تو سرشون نباشه راه خودشونو نمی رن.

اکبر خان: میرزا از قدیم گفتن تا فشار کتک نباشه روباهه شنا گری یاد نمی گیره. به خدا فشار بابامه و اگر نه من مگه خَرم زن بگیرم؟ اونم کی رو، اُه! شما که زنها تو با میل خودت گرفتی این رو می گی،حالا من بدبخت رو ببین.

(عزت هوشیارانه گوش می دهد و اکبر خان سعی می کند طوری بلند حرف بزند که عزت بفهمد.)

  میرزا تقی: یعنی زورت کرده، ها؟

اکبر خان: آره که زورم کردن. والله نمی خوام، بالله نمی خوام.

میرزا تقی: پس چرا زبون تو حلقومت گره خورده و هیچی به بابات نمی گی؟

اکبر خان: کی دیده پسر رو حرف باباش حرف بزنه؟ اونم بابای من.

میرزا تقی:آخه اینم که نمی شه؟

اکبر خان: از خدا که پنهون نیست از شمام نباشه، من کارم جای دیگه گیره میرزا تقی.

میرزا تقی: فیلت یاد هندستون کرده؟

اکبر خان: اونم چه فیلی.

(عزت لبخند می زند، چهره اش را به آن سوی بر می گرداند.)

sahne 7-in

میرزا تقی: پسر خر نشی ها، آدم عاقل نباس تن آزادش رو اسیر و عبیر زن و بچه بکنه.

اکبر خان: اما من اون رو می خوام، دارم تو آتیشش می سوزم.

میرزا تقی: اون وقت باید از صبح تا شوم جون بکنی و شبام بیای با یک همچین زن و بچه نمک نشناس ( اشاره به عزت می کند.)

و بُخت النصری سر و کله بزنی، آخرش چی ( رو به عزت) تو چرا هنوز بیداری، ها؟ زاغ سیاه من چوق می زنی؟ برو بِکپ دیگه می بینی؟ عین گربه همش کمینه ات نشستن. تو جوونی پسر جان،  زن و دخترکیه که تو مشتت نباشه؟ در هر خونه معروفی رو که بزنی، کیه که درو دیر روت باز کنه؟ ها؟ بهت گفتم باشه،  بازم فکر کن.

اکبر خان: شما حالت خوش نیست پرت و پلا می گی، شما که ماشاءالله ماه شب چهارده رو تو خونت داری. ( به عزت می نگرد.)

ناشکریه والله، نگاه چشماش مثل آهوی مست، لبهاش مثل پریهای توی قصه هاست. نه به خدا، ناشکری می کنی.

میرزا تقی: مگه به تو بی پدر نبودم که گفتم برو تو؟ تو هم دیگه برو دنبال کارت، یاالله هری.

اکبر خان:آخه، آمیرزا، باهاتون حرف…

میرزا تقی:خب، بعدا، بعدا وقت بسیار است.

اکبر خان: شما با بابام حرف می زنی؟

میرزا تقی: چی بگم پسر؟ باباته دیگه، اجابت امرش واجبه .

اکبر خان: آخه من کس دیگه ای رو می خوام.

میرزا تقی: ساکت. اگه بابات بفهمه که کبکت خروس می خونه، چنان قشقرقی راه بندازه که اونورش ناپیدا باشه. پسر از ارث محرومت می کنه، رسوائیش تا اونور ولایت خراسون می کشونه.

اکبر خان: خب بکنه، کی اصلا دنبال مال و منال اونه؟

میرزا تقی: دِ! فقط این که نیست، هر چلزه از گوشتت روجلو یه خورشید کباب می کنه.

اکبر خان: منم واسش رسوایی بار بیارم که تا اونور ولایت خراسون هم بکشه. شب عروسی فرار می کنم و می رم. اصلا اون دخترو اگه خیلی دوست داره خودش بگیره، آره همون شب فرار می کنم.

عزت: تنهایی.

میرزا تقی: به تو چه. تو رو سَنَنَه، برو بگیر بخواب، بی مروت.

اکبر خان: اگه بخوام تنها باشم که اینجا و اونجا واسم فرقی نمی کنه.

عزت: چطوری؟

میرزا تقی: برو بیرون پسر، برو هر غلطی می کنی بکن اما راه جلوی پای زنهای مردم نذار. برو، دِ برو دیگه.

نمایشنامه ۶/ سال های فاجعه

 ادامه دارد…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد