پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه ۳/ سال های فاجعه

 (عزت مقابل آینه نشسته است و خود را می آراید.خانم باجی از پشت پنجره به او می نگرد.خانم باجی طوری قرار می گیرد که درست در مقابل عزت است.میرزا تقی غذایش را تمام می کند و به قلیان کشیدن مشغول می شود.)

اعظم بروجردی/

عزت: مثل مادر فولادزره ، چشای ور قلمبیده شو از من ور نمی داره.

(با خودش)

میرزا تقی : تو راس راسی می خواستی خودت رو تکون بدی؟

عزت : اولین باری بود که می دیدم مردا و زنا با هم می رقصن.

میرزاتقی : دیگه این طوریش رو نخونده بودم.

عزت : داشت خون خونت رو می خورد ، ها؟

میرزا تقی : حالا تو رو ارواح ننه ات می خواستی برقصی؟

عزت : مرد حسابی به اونم می گن رقص؟

میرزاتقی : مثه انتر بازی در می اوردن.

عزت : هی خودشون رو تکون تکون تکون می دادن.

میرزا تقی : تو که بدت نمی اومد با پسر عین الدوله خودت رو تکون بدی؟

عزت : واه واه واه ! هاف هافوی جادوگر! همچین نگاه می کنه که آدم می ترسه از خونه در نیومده یک درشکه زیرش بگیره و سقط بشه.

(اهسته)

میرزا تقی : چی میگی زیر جلکی؟

عزت : ها چی گفتی؟

میرزا تقی : پسره فکر کرده من از اون بی غیرتاشم.

عزت : ایکبیری؟

میرزا تقی : آره ، دیگه همه چی رو یک دفعه گذاشتن کنار و اسمشم گذاشتن روشنفکری، هه !

عزت : زمونه فرق کرده میرزا جون.

میرزا تقی : می خوام هفتاد سال سیاه فرق نکنه که مردها با چش و چارشون ناموس مردمو درسته ببلعن.

عزت : تو همه چیزت خوبه میرزا جون فقط اداب دون نیستی .

میرزا تقی : اره خب ، چون نگذاشتم جلو خلق خدا پاشی مثل میمون ورجه ورجه کنی؟

عزت : من که از اوناش نبودم که پاشم ، اما تو عینهو ملاها رفتار کردی آبرومو بردی.

میرزا تقی : مگه چی گفتم که آبروت رفت ؟ فقط گفتم زن من از این کارها بلد نیست. دروغ که نگفتم ، گفتم؟

عزت: خب همین دیگه. (باجی خانم یک مرتبه خود را به شیشه چسباند)

عزت: بی شرف ، دیوونه ، مُردم از ترس.

(باجی خانم خودش را پنهان می کند.)

میرزا تقی: باز چی شده ؟ مگه اون بیچاره باهات کاری داره که این قدر زیرابش و می زنی؟

عزت: همش داره واسه من جادو جنبل می کنه.

میرزا تقی: این حرفا چیه زن؟ تو که دیشب داد سخن می دادی که این حرفا خرافاته ، چرت و پرته.

عزت : هیچم خرافات نیست. مادر بیچارم رو جادو جنبل از خونه ی بابام فراری داد.

(ننه نساء با یک سماور بزرگ وارد می شود. سماور را نیمه راه به زمین می گذارد تا خستگی در کند.)

ننه نساء: جادو جنبل کمر فیل رو می شکونه ، چی فکر کردی ، ها؟

فکر کردی الکیه؟ ننه قربونت برم این رو ور دار بذار اونجا. بس که فوت کردم سرم به گیج گیج افتاد.

میرزا تقی : بذارش همون جا ورش میدارم.

ننه نساء : معلوم نیست دوات گرش کی بوده ننه ، که یک همچین دست سنگینی داشت.

میرزا تقی : ولش کن ، خودم فوتش می کنم.

ننه نساء : آره ننه راست می گی ، با جادو جنبل پیغمبر خدا رو هم انداختند.

میرزا تقی : بسه دیگه عزت چه خبرته ؟

عزت : وا! اون وقت نمی گن زن جدید میرزا تقی مثل دده مطبخی ها می مونه؟

ننه نساء : بد مسب ، قد یه خزینه ی حموم جنی وقت می خواد، تا وز وزش در بیاد ، جادو…(مکث) میرزا تقی خان ، بیا میخوام یک چیزی در گوشت بگم.

میرزا تقی : چی میگی ننه؟

ننه نساء  : دارن زنت و از چنگت در میارن.

عزت : این دری وری ها چیه میگی ننه نساء ؟ اون دوتا کمن که تو هم وروره جادو شدی؟

ننه نساء : والله بالله جادو جنبل واست کردن ننه!

میرزا تقی: کی واسش جادو می کنه ، اون؟

عزت : چرت و پرت می گه.

میرزا تقی : خودت داشتی می گفتی ، صبح تا شب واست جادو و جنبل می کنه . اون بیچاره ، اگه راه دستش بود کار خودش به اونجا نمی کشید ، پدر آمرزیده.

ننه نساء: چه میدونم والله ! شاید از روی گربه ی مرده پریده ، شاید هم یک چیزی تو قبرستون واسش چال کردن.

میرزا تقی : برو بابا خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه. این خودش واسه ی یک شهر بسه، لازم نیست کسی جادو واسش کنه.

تو رو خدا نگاش کن ، خودش و کرده عین جن بو داده.

ننه نساء : شایدم دچار بی وقتی شده.

عزت : بی وقتی دیگه چیه ، هرچی از دهنت درمیاد میگی؟

ننه نساء : حکما روی بچه هاشون آب جوش ریختی ، بسم الله.

(فوت می کند)

میرزا تقی : آها این یکی بیشتر بهش میاد.

عزت : خودت و مسخره کن میرزا.

میرزا تقی : (می خندد) دِ ! آخه زن اگه دچار بی وقتی نشدی و خودت و ملکه ی فرنگستون نمی بینی، این چه ریخت و روزیه که واسه خودت درست کردی؟

عزت : هه هه هه ! خندیدم.

ننه نساء : بیچاره با خودش حرف می زنه ، انگاری مریضه. از غذا خوردن هم افتاده . ای دل غافل ، نگفتم زنه یک چیزیش شده!

میرزا تقی : سر و مرو گنده به خودش ور می ره ، دردش فقط درد بی دردیه ننه.

sahne3-1

ننه نساء : چی میگی ننه ؟! من اون رو می گم، کی با این کار داره. آل کِی به این کار داره؟! تا چشمش خدای نکرده به این بیافته خودش زودتر از حال  می ره.

میرزا تقی : پس کی رو میگی ؟

ننه نساء : باجی خانم؛ باجی خانم رو می گم. حالش خرابه ، بیچاره.

میرزا تقی : از کی تا حالا؟

ننه نساء : چه می دونم. دیروز، پیی روز، پسین پیی روز، جادو کردن ، واسه همتون جادو کردن. بیا این یکی رو ببین.(مکث)

وای ننه ! زبونم لال ، زبونم لال ، شبیه جن پریشبی است که خودم دیدمش. (میرزا می خندد ، عزت به درون اتاق می رود.) چی گفتی ننه، ها؟

میرزا تقی: چیزی نگفتم ننه.

ننه نساء : می روم چایی رو بیارم. (دوباره باز می گردد) زن ها وقتی جن زده شدن ، دیگه عالم و آدم حریفشون نمی شه. ننه حواست جمع باشه ها.

میرزا تقی : این روزا دیگه همه جنی شدن.

ننه نساء: آره ننه ، زمونه عوض شده. با این کارهام که می کنند خودشون دستی دستی جنا رو وا می دارند که ببرنشون ته چاه و بشن آوازه خون اونها. مردهم مردای قدیم. اگه چهل تا زنم داشتن ، ناموسشون بودن و روشون غیرت داشتن.

میرزا تقی : زن باید خودش پاک بشه.

( ننه نساء ، بین دو انگشت خود را فوت می کند، دور خود را خط می کشد و دور خود می چرخد و به اطراف فوت می کند.)

ننه نساء : لعنت خدا به دل بد ذات شیطون رجیم ، لعنت خدا به دل سیاه شیطون. پاشو میرزا پاشو یک فوت کن. مثه این که سماور ، داره خاموش می شه. بعدشم یک کم گـه سگ سیاه و تخم مورچه پیدا کن و بیار تا بهت بگم.

(میرزا می خندد.)

ننه نساء: بخند، بخند ننه . اما من خودم دیشب یک مشت کوتوله رو دیدم که دور حوض نشسته بودن و پاهاشون و می شستن. صدای خزینه ی حموم که شلپ شلپ صدا می کرد، شنیدم. به خدا  پاهاشون سم داشت، سنگ پاهاشونم هی می آوردن بیرون می بردن تو. یکی شون همزاد عزت بود؛ عینهو خود عزت. فقط پاش سم داشت، شوورشم یک جوون بلند بالا و مشنگ بود که حکما اونم سم داشت.

میرزا تقی : پاشو ننه ، این حرفا واسه فاطی تنبون نمی شه، پاشو یه چایی بیار بخوریم.

ننه نساء: حالا می شه یا نمی شه ، من بهت گفته باشم. میخوای باور کن ، می خوای نکن.

میرزا تقی : باورم نمی شه ننه ، یعنی دیگه باورم نمی شه.

ننه نساء : آخه واسه چی ؟ یعنی من دارم دروغ می گم؟

میرزا تقی: نه ننه ، اما…

ننه نساء : اما چی ؟ لال بشم اگه تا حالا دروغ به زبونم اومده باشه.

میرزا تقی: یادت نیست که می گفتی کاری کنم که صاحب ده تا پسر کاکل زری بشی، ها؟

ننه نساء : آه ، ننه ! خب دست از ما بیترون توی کار بود. بعد از این که تو رو مریض کردن دیگه نمی شد کاری کرد ننه جون ، آخه دست من نبود.

میرزا تقی : راستی ننه ، گفتی از ما بیترون پریشبی چه شکلی بود؟

ننه نساء : عینهون عزت.

میرزا تقی : اون مّرده؟

ننه نساء : اون بّرده؟

میرزا تقی : نه ننه اون مّرده؟

ننه نساء : جوون و خوشگل ، موهای صاف  و روغن زده اش زیر نور مهتاب می درخشید؛ ننه کت و شلوارم پوشیده بود. می بینی ننه جن ها هم دیگه قرتی شدن.

(عزت از اتاق بیرون می آید.)

عزت : من یک سر میرم خونه ی کوکب خانم و بر می گردم.

میرزا تقی : هر روز هر روز کار یاد گرفتی.

عزت : بیچاره شوورش رفته مسافرت، منم که گاه بهش سر می زنم که تنا نباشه ، بّده؟!

ننه نساء : نه ننه جون ، کار خوبیه ، آدم باید کمکم همسایه اش بکنه.

برو، برو.

میرزا تقی : یک چایی بده به من ، ننه.

ننه نساء : هنوز دم نکشیده ، خب ننه بره ، بیچاره زنه تنهاست. خیرش برسه به روح رفتگان تو و خودش و من.

میرزا تقی : از آب گل آلود کره می گیری ننه، پس کی این چایی دم می کشه؟

 

ادامه دارد…

نمایشنامه ۲/سال های فاجعه

/انتهای متن/

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد