سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه ۱۳/ سال های فاجعه

(در را باز می کند. عزت به درون خانه می افتد.)

sahne_13_s

اعظم بروجردی/

ننه نساء: وای خدا مرگم بده، این کیه.

مریم: عزت، عزت خانم، چه بلایی سرت اومده؟

ننه نساء: عزت؟! پاشو برو بیرون. پاشو، این خونه، خونه ی از ما بیترونه. اگه ناپاک واردش بشه،

کون فیکون میشه. پاشو، برو. یا الله، دِ برو بیرون، چقدم پرو.

مریم: مگه نمی بینی چه حالیه ننه، خدا رو خوش نمیاد، ولش کن ننه.

ننه نساء: اگه میرزا بیاد و اونو ببینه، چی؟

مریم: ولش کن ننه، وای خدا مرگم بده! چی به روزت اومده. بنده خدا! پاشو بریم تو.

ننه نساء : الانه که میراز از راه برسه . هربلایی به سرت بیاد حقته،  بی آبروش کردی زن، خودت رو که به باد دادی، آبروی اون بیچاره رو هم بردی.

مریم: زیر بغلشو بگیر، حالا که وقت این حرفها نیست.

عزت: کاریش نداشته باش! بذار حرفشو بزنه. کاشکی منم، مثل اون می تونستم راحت حرفهام رو بزنم و درد دلم رو بریزم رو دایره، تا اون وقت بفهمه شکل درموندگی و بدبختی چیه. آی خدا، چرا منو بدبخت آفریدی؟

ننه نساء: وا! (لای دست خودش را گاز می گیرد.) استغفرالله، عوض این که از خدا کمک بخواد و طلب آمرزش کنه می بینی داره چی می گه ننه؟ پناه بر خدا، کفر می گه!

عزت: برای ما جا تنگ کنای روی زمین، حتی خدا هم نمی تونه کاری بکنه، هیچی از زندگی نفهمیدم.

ننه نساء : گاب اومده و خر داره میره.

مریم: من دیدم که رفتی عزت، اما ترسیدم که چیزی بگم.

عزت: یکی نبود به من بگه زنیکه ی خر، کم از جماعت مرد بدبختی کشیدی که باز رفتی سراغ یکی دیگه شون؟ نونت نبود، آبت نبود، خاطر خواهی ات چی بود!

مریم: صد دفعه بهت گفتم، اما چشمات و بستی و دهنتو باز کردی و هرچی لیچار بود بارم کردی.

عزت: نمی دونستم دختر، چشام کور شده بود. خوشگل بود، همه ی زنها کشته مردش بودن. اما اون از بین همه ی اونها منو خواست.

ننه نساء: پس چشمت کور، دندتم نرم. آدم غیر از تو روی شوور خودش به کس دیگه ای نگاه می کنه؟ ها؟ پاشو برو بیرون، دِ پاشو ، برو لا دست بابات.

مریم: بسته ننه، زبون به دهن بگیر تو هم ! (مکث) اون این بلا رو سرت آورده؟

عزت: بعد که دیدم غالم گذاشته باید یه جوری تخم حرومش رو از بین می بردم.

مریم: حیوونکی بچه.

ننه نساء : چه می گی، بلندتر بگو. (عزت گریه می کند.) خوبه پاشو ننه من غریبم بازی در نیار. زن که پالونش کج شد دیگه نمی شه نگهش داشت.

مریم : ولش کن ننه، برو یک تکه پارچه بیار تا زخمهاشو ببندم، نگاه کن انگار گرگ درنده بهش حمله کرده، بنده خدای بیچاره.

ننه نساء: (ننه نساء می رود) به من چه، من چرا دستم رو نجس کنم.(اما می رود.) جوابش رو خودت به بابات می دی ها؟

عزت: سرنوشت همیشه قلم مهر و غضبش رو به پیشونی من بی نوا کشیده، یک تکه سنگ ور داشتم و اونقده زدم به خودم تا بمیرم. اما نمردم. فکر کردن دیوونه شدم و خواستن نجاتم بدن. اما پاشدم و در رفتم تا از دست زندگیم فرار کنم.

مریم: کجا بودی؟

عزت: بیابون مرگ.

(ننه نساء می آید، همراه با آمدن او صدای میرزا و کبری زن جدیدش به گوش می رسد.)

ننه نساء: ای ننه، من کاره ای نیستم ها!

(مریم شروع به بستن زخمهای عزت می کند که میرزا وارد می شود. خشمگین و غضب کرده لحظه ای می ایستند.)

میرزا تقی: کی گفته این مادر به خطا رو تو خونه ی من راه بدین؟

مریم: آقاجون همه ی ما خطا کاریم.

(میرزا تقی به سوی خانه می رود.)

ننه نساء: امام زمون به دادمون برسه، گفتم راهش نده دختر، گوش نکردی!

(میرزا با اسلحه بر می گردد. مریم خود را جلوی عزت قرار می دهد.)

میرزاتقی: برو کنار!

مریم: نمی رم!

میرزاتقی: تا نکشتمت برو کنار!

مریم: مادرم رو که کشتی، من رو هم بکش.

میرزاتقی: حالا دیگه می شی پیش مرگ یک فاحشه؟

مریم: نمی خوام توی این خونه یک بدخت دیگه هم قربونی بشه، دیگه بسه.

میرزاتقی: برو کنار و حرفهای گنده تر از دهنت نزن.

مریم: نمی رم، نمی رم.

ننه نساء: ننه اون خطا کرده، خودش رو به باد داده، تو چرا خودت و فدا می کنی، برو کنار.

مریم: همه خطا کردن، آخر دنیا که نشده. تا آدم ها همه پاک . معصوم باشن، تا اون وقتم تا دلتون بخواد خطا کار زیاده.

میرزاتقی: می زنمت دختر.

sahne13_l

مریم: تو یک بار زدی آقاجون یک بار دیگم می تونی بزنی.

کبری: میرزا ولش کن، تو رو خدا ولش کن . نحسی نکن، آخه نا سلامتی داری عروس میاری.

ننه  نساء: برو کنار دخترجان، بابات اینقدام دل سنگ نیست.

(میرزا اسلحه را می اندازد)

میرزاتقی: فقط یک امشب. صبح فردا نمی خوام قیافه ی نحسش رو ببینم، بیا بریم تو زن.

(کبری دنبال او می رود.)

مریم: پاشو بریم تو زیر زمین. چراغم واست روشن می کنم.

عزت: مرگ واسه من عروسیه، چرا نذاشتی من و بکشه؟

مریم: (مکث) شاید، اما؟! (مکث) آخ، داشت یادم می رفت.

ننه نساء: بیا ببرش تو زیر زمین، چراغ برایش روشن کن، بهش برس ننه تا من برگردم. جون ننه ام، یه چیزی هم بهش بده بخوره. کنسی نکنی ها! خب؟ من زود بر می گردم.

ننه نساء: ننه آخه…(مکث) وای خاک به سرم دختر، کجا می ری با اون ریخت و قیافه ؟! برگرد.

عزت: رفت، کجا رفت؟

ننه نساء: چه می دونم والله ، من که سر از کار این جوونها در نمیارم.

عزت: همین طور که من سر از کار زندگی در نیاوردم.

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد