پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه ۱۰/ سال های فاجعه

عزت : به افتخار عروس و داماد لی لی لی لی ( عزت جلوی مهمان ها شیرینی می گیرد و مهمان ها دست می زنند.)

 اعظم بروجردی/

صحنه ی چهارم

بفرمایید دهنتونو شیرین کنید.

مختاربیک : پس عروس خانم کجاست؟

عزت : راستش یک خورده خجالتیه ، الان می رم دنبالش، مریم!

(ننه نساء سلانه سلانه چای می آورد و اول جلوی مختاربیک می گیرد.)

مختاربیک : ممنونم.

ننه نساء : چی گفتی؟ نه، آره ، نه. ننه جون تو این خونه عروسی سر نمی گیره، من که چشمم آب نمی خوره. آره ننه ، وقتی جادو و جنبل تا سقفش رسیده، چطوری از ما بیترون می ذارن اینجا عروسی سر بگیره؟(می زند زیر گریه)

الهی برات بمیرم، باجی جون. عروسی دخترش رو ندیده، آرزو به دل رفت.

میرزاتقی: بسه دیگه ننه. پاشو برو، چایی جوشید.

(اشاره می کند که او عقلش درست کار نمی کند.)

ننه نساء : آره ننه درست کردم، قلیاب سرکه هم درست می کنم می ریزم دم در و چهار گوشه ی خونه. هفتا دختر بچه ام پیدا می کنم که بیان جلو در خونه بشاشن. خودم هر شب از ما بیترون رو می بینم، اما هیشکی باور نمی کنه. صبر کن قلیاب سرکه، کار خودش رو بکنه، اون وقت بهتون نشون میدم.

عزت : ااا خدا مرگم بده! ننه نساء دوباره با این ریخت و قیافه اومدی جلو مهمون؟

مختاربیک: ول کنین خانم، پیرزنه، کسی از اون توقع نداره.

عزت: چی چی رو پیرزنه آقا، شما نظرتون بلنده اما یکی دیگه می دید، نمی گفت من با این خانواده ی دگوری وصلت نمی کنم؟

میرزاتقی: اون بیچاره رو کی جزو آدم می دونه؟

عزت: شما دیگه چرا آقا؟ برو، برو ننه نساء، برو لباسهات رو عوض کن. دیگه هم، این جور نپر این وسط.

ننه نسا: اجنه ، از ما بیترونه سلیطه.

عزت : والله چه کنیم دیگه، اینم از شانس بد ماست، خوبی هم واسشون نیومده.

میرزاتقی : چی میگه؟

sahne_10_l

مختاربیک : نمیخواد بیاد تو؟

عزت: اوا خاک به سرم! این استکانها چیه که این زنیکه ور داشته آورده. ببین صد دفعه بهش گفتم ها!

میرزاتقی: بابا ولش کن، بگو ببینم دختره کجاست؟

عزت: شما بفرما بشین میرزا، بالاخره راضیش می کنم که بیاد.

مختاربیک: پس میاد؟

عزت: چرا که نیاد؟ این قدر از کمالات شما براش تعریف کردم که دهنش آب افتاده (میرزاتقی چشم غره می رود، عزت دستپاچه می شود.) راستی عروسی اکبرخان پسر معین الدوله کِیه؟

مختاربیک : والله فکر کنم پنج شنبه، مگر دعوتتون نکردن؟

میرزاتقی: چه می دونم؟ حتما کسر شأنشون می شده ما رو دعوت کنن.

مختاربیک : یعنی دعوتتون نکردن؟

عزت: اگه کرده بودنم ما نمی رفتیم، عروسی زورکی که رفتن نداره.

مختاربیک : عروسی زورکی؟!

میرزاتقی : آخه می گفت، بابام زورکی می خواد زنم بده.

مختاربیک : هه! هه ! هه! غلط کرده، برو ببین داره چه می کنه واسه یک الف بچه.

میرزاتقی: واسه دختره؟!

مختاربیک : آره، طرف حسابی قاپشو دزدیده.

(عزت درهم و گرفته در صندلی خود فرو می رود.)

مختاربیک: حالتون خوب نیست عزت خانم؟

عزت : چرا که خوب نیستم، (مکث) حتما ا زترسش این طوری وانمود می کنه.

مختاربیک: خدا می دونه.

عزت : (آشغال میوه ها رو جمع می کند.) بفرمایید میوه پوست بکنید.(و خود هنگامی که از صحنه خارج می شود دست خود را روی شکمش می گذارد.) آره مجبوره که وانمود کنه. من و تو هم تا پنج شنبه بیشتر تو این خونه نیستیم . به خدا دروغ نمی گم. باور کن.

میرزاتقی: عزت، دختر رو هم زودتر راهی کن. ببخشیدها! این قدر معطل تون کردیم، از کار و زندگی انداختیمتون.

 مختاربیک : اختیار دارین. اتفاقا بعد از چند وقت حالا دارم یک نفس راحت می کشم.

میرزاتقی: اوضاع و احوال مملکت چطوره؟

مختاربیک : بده ، خیلی هم بده. تا حالا پنج تا امنیه رو کشتن، اینجا وضعش از خوی خیلی بدتره. تا حالا دو سه تا تظاهرات رو سرکوب کردیم؛ یک تظاهرات تو خیابون ، یکی تو صحن، یکی جلو مسجد.

میرزا تقی: مردم هار شدن دیگه، خدمت کردن بهشون نیومده.

مختاربیک: پاکی پاکی موندم که دیگه چکار کنیم.

مختاربیک: والله منم موندم. نون درست و حسابی ندارن بخورن، اون وقت مجبورشون می کنیم متمدن بشن. راستش من که خسته شدم.

میرزاتقی: شوخی می فرمایید. می خواهید بنده رو امتحان کنید. اما من که می گم اینها همشون زبون نفهمن. راستش درسته که دختر من یه خورده سرکشی می کنه، اما خانوادگی ، همه مون شاه دوستیم و وطن پرست.

مختاربیک : سرکشی می کنه؟!

میرزاتقی : نه قربونت برم، گوش نکردی به عرایض بنده. برای ما سرکشی می کنه. منم یه چن وقتیه که اصلا نمی زارم پاشو از اتاق بذاره بیرون.

مختاربیک : در هر حال پا تو کفش مردم کردن، خیلی زود بود.

میرزاتقی : آخرش که چی؟ بالاخره باید از یه جایی شروع می شد دیگه.

(مریم که چادر به سر دارد وارد می شود. عزت نیز دنبال اوست. همه شگفت زده شده اند. میرزاتقی با دست اشاره می کند.)

عزت : چه می دونم والله. کشتیارش شدم قبول نکرد ، که نکرد.

مختاربیک : لابد نمی دونه که کی اینجا نشسته؟

مریم : خوبم می دونم.

(میرزاتقی خشمگین)

مختاربیک : می دونی که من الان یک نامه تو جیبم دارم که هر زنی رو که این طوری ببینم ، می تونم دستگیرش کنم و ببرمش امنیه؟

مریم : شما اونا رو امنیه نمی برید ، می اندازید زیر سم اسباتون. خودم دیدم که چطور اون بیچاره ها رو زجرکش می کردین.

مختاربیک : من؟!

مریم : بله ، همین شما که حالا قیافه ی حق به جانب گرفتید و اینجا نشستید.

مختاربیک : نه اشتباه می کنی دختر. نه، من این کاره نیستم.

میرزاتقی : اون بچه است، نمی فهمه چی داره می گه.

مختاربیک : دروغ می گه. حتما اشتباه گرفتی ، من و زنها؟

مریم : شما به پیشونیتون مهر جلادی خورده، برا همینم هیچکس شما رو اشتباه نمی گیره.

میرزا تقی : این فضولی ها به تو نیومده دختره ی

مختاربیک : دروغ می گه، اشتباهی گرفته.

مریم : سوار یک اسب سیاه بودید؛ سیاه، درست مثل دلتون.

میرزاتقی : حرف نزن، پا می شم دک و دندت رو خورد می کنم ها !

مریم : حرف نزنم که خودتون ببرین و بدوزین؟ ننه ام رو که کشتین ، من رو هم این طوری می خواین سر به نیست کنین؟

میرزاتقی : صداشو ببر عزت!

عزت : زبون به دهن بگیر دختر!

مختاربیک : آره خیلی هم زبون درازه.

مریم : ببرینش، شما که بلدی؛ جلاد.

مختاربیک : (می خندد) این تو دریدگی به هندجگر خوار گفته زکی.

مریم : به خدا هند جگر خوار از تو نامرد جماعت، مرد تر بود.

عزت : واه ! واه ! واه ! چه زبونی به هم زده، پناه بر خدا.

میرزا تقی: ببرش بیرون بی پدر و تا بیام به خدمتش برسم.

مختاربیک : معلومت می کنم، معلومت می کنم مرد کیه و نامرد کیه.

میرزا تقی : خودم ادبش می کنم، به خدا با ترکه ی انار سیاه و کبودش می کنم.

عزت : آخرش بابات باید یه خمره ی گنده بخره و ترشیت بندازه، می مونی لاق ریشش.

میرزاتقی : تو رو خدا ندیده بگیر مختاربیک ، زیر پاش نشستن.

مختاربیک : به خدا اگه به خاطر گل روی شما نبود، مرد نبودم اگه نمی گرفتمش زیر شلاق.

میرزاتقی : حالا تشریف داشته باشین، به خدا خودم ادبش می کنم. کاری می کنم که زبونش تا آخر عمرش وانشه. می دونین که. عزت شلاق منو بیار، دِ زود باش.

مختاربیک : (می خندد با خودش) درسی بهش می دم که تا قیامت یادش نره.

( مختاربیک می رود.)

میرزا تقی : پس کو این شلاق؟ ور پریده، آبرو و حیثیت من رو برد. حالیت می کنم. تقصیر خودمه. تو زبون خوش سرت نمی شه، حالیت می کنم.

عزت : بیا ببین به من چی چی ها می گه، بشکنه این دست که نمک نداره.

میرزا تقی : نمی شه این جوری ولش کرد، کجا رفت؟

عزت : می خواستم دوباره بکنمش تو اتاق که یک دفعه دستم رو گاز گرفت و مثل گربه پرید سر پشتبوم.

میرزاتقی : لابد رفت اون بالا که بشینه و برا ننه گور به گوریش دوباره زر زر کنه، شلاق من کجاست؟

 

نمایشنامه ۹/ سال های فاجعه

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد