شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه زائر/۶

حالا این مامون است که از کاروان معصومه(س) به وحشت افتاده و به دنبال چاره ایست که او به برادر نرسد. می خواهد جلوی تکرار یک عاشورای دیگر را بگیرد.

اعظم بروجردی/

 

صحنه ششم

کاخ مامون، مامون مشغول خوردن است و وسواس را حتی در خوردن او هم می توانیم ببینیم .

مامون : فضل ،فضل.

فضل به درون می آید .

فضل : اتفاقی افتاده سرورم ؟

مامون : تو همواره به دنبال یک اتفاقی فضل، غذاهای تان همه بد طعم شده است.

مستخدمین غذاهارا می برند ودوباره غذای دیگری می آورند .

مامون : فضل!

فضل : سرورم.

مامون : آب ،آب

فضل آب می ریزد .

 مامون : کدام زن بود که  به جایگاهی دوری رفت واز قوم خود فاصله گرفت تا کودکش را به دنیا آورد  ؟

فضل فکر می کند .

مامون : یک دختر باکره.

فضل :  مریم مقدس را می گویید .

مامون : آیا در زمان ماهم ممکن است که مریم مقدسی پیدا شود ؟

فضل : نه قربان عیسی ثمره یک معجزه بود .

مامون : معجزه ها ثمره چه هستند؟

فضل : استثناهایی که دیگر اتفاق افتادن آنها بعید است .

مامون : اگر یک بار اتفاق افتاده پس بازهم می تواند اتفاق بیفتد، مگر آنکه پیشاپیش جلوی وقوع آن را بگیریم .

فضل : اما سرورم اگر معجزه باشد اتفاق می افتد چه مابخواهیم وچه نخواهیم .

مامون : ما نمی خواهیم پس اتفاق نمی افتد، پیدایش کن و درونش را متلاشی ساز  .

فضل : مریم را پیدا کنم وعیسی  را متلاشی … شما بازهم کابوس دیده اید ؟

مامون :  آنچه می زاید شکل ندارد، من نمی بینمش اما وجودش آزارم می دهد، قصد جان مرا کرده، دارد خفه ام می کند بدون آنکه گردنم را بفشارد،فضل، اینها ( غذاها)را دور  بریزید .(مکث )تو فکر می کنی دیوانه شده ام ؟

 فضل : نه سرورم هرگز.

مامون : تو می دانی چه دردی دارد، درد بی درمان؟ دردی که در پی اش امید به بهبود نباشد ویا حتی امید به مرگ ؟ مثل آنکه  مرده باشی ودرد بکشی.

فضل : در درون شما چه غوغاییست، سرورم ؟

مامون : دردرون من هیچ غوغایی نیست، آنچه هست گزارشی از بیرون است فضل که تو از آن بی خبری.

فضل: یعنی می پندارید چنین بانویی وجود داشته باشد ؟ 

مامون : از خاتون چه خبر ؟

فضل : اینطور که از قرائن پیداست از آن خانه نه تنها آتشی بر نمی خیزد، بلکه دودی هم ندارد .

مامون : سر پرست آن خانه کیست ؟

فضل : یک بانو ،خواهر ولیعهد .

مامون : که علی ابن  موسی برایش نامه ای نوشته وایشان را به مرو فراخوانده.

فضل : اما  زنی که همواره در حریم و حجاب است و خاموش، چه خطری برای شما می تواند داشته باشد؟

مامون : فضل جنگی خاموش چه بسا اسفناک تر ازجنگ هایی است که با هیاهو همراه است .

فضل : اما آن بانو فقط به دیدار برادرش می آید .

مامون : این بانوی دوشیزه چرا تاکنون شوهری اختیار نکرده است .؟

فضل : گویا برادرشان هم کفوی برایشان نیافته اند. ایشان بسیار دلبسته برادرشان هستند وتحت امر ایشان.

مامون : وحالا در راهند، برای دیدار برادر ؟

فضل : آری ،آری.

مامون: اما من باورنمی کنم ؟

فضل : چرا سرورم ؟ 

مامون : من این خاندان را می شناسم قرب مسافت نمی تواند از هم دورشان کند .

فضل : اما خودتان فرمودید که این خاندان هرگز دروغ نمی گویند .

مامون : من گفتم فضل ؟

فضل ” شما، شاید هم …

مامون : فضل در خفا اتفاق هایی می افتد که عقل من به آنها قد نمی دهد، آنها دروغ نمی گویند .

فضل : شاید هم می گویند .

مامون : نمی گویند ابله، نمی گویند.

فضل : اما ….

مامون اما آنقدر حقیقت را آشکار می گویند که ما آن را باور نمی کنیم .

فضل : وآن حقیقت چیست ؟

مامون : سپاهی خانوادگی، فاطمه خواهر ولیعهدمان به همراه سه هزار نفر از خواهران وبرادرانش.

 فضل : اما آنها جمعی زن وکودک ومردان غیر مسلح اند، نه سرورم من باورنمی  کنم که علی این موسی برای خویش تدارک لشکری را دیده باشد وبخواهد بر شما بشورد.

مامون : چقدر ساده ای فضل، او نیاز به لشکر کشی جنگی ندارد. آنها جادو گرانی هستند که به دلها نفوذ می کنند و افکار مردم را بر علیه ما می شورند .

فضل : به ولیعهد امر کنید که آنهارا باز گرداند، راهش همین است.

مامون : این طایفه هرگز راه آمده را باز نمی گردند، مگر حسین و خواهرش زینب را ندیدی ؟

فضل : سرورم بهتر نیست بگذاریم برسند وآنگاه ببینیم چه در سر دارند ؟

مامون : بگذارم که کار از کار بگذرد ؟

فضل : شما چه در سر دارید ؟

مامون : آرام باش.

 فضل : اشتباهی که گذشتگان ما در کربلا کردند، ما در مرو نمی کنیم .

فضل : اما سرورم، عاشورا به هر شکلش، باختن همه چیزاست.

مامون : برای همین هم نباید بگذاریم که عاشورایی دیگر روی دهد .

فضل : چه تدبیری اندیشیده اید ؟

مامون : با پنبه سر خواهیم برید.

فضل : چگونه؟

مامون : او به برادرش نخواهد رسید، هیچکس از آن کاروان به مقصد نمی رسد .

فضل: ما آنها را خواهیم کشت …؟

مامون : خیر ما نه، مردمی که با ولیعهد ما مخالف اندکارشان را می سازند. پس چرا ماتت برده فضل، برو و دستور را اجرا کن .

فضل می رود . مامون چیزی می نویسد و دست هایش را بر هم می زند و ماموری می آید و نامه را می گیرد .

مامون : این را به ولیعهدمان برسانید .

مامور : سرورم

مامون : نماز عید را تو می خوانی یا ابا الحسن تا مردم به چشم خود ببینند که تو چگونه یکی از دولتمردان ما شده ای ،همزمانی نماز و نیامدن باران وشیوع قحط سالی است که تورا در چشم مردم بی اعتبار خواهد کرد . حالا هم خیلی ها نیامدن باران را فرجام ولیعهدی تو می دانند. بگویید خاتون بیاید .

قسمت پنجم

ادامه دارد…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد