یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه زائر/۱

علت سفر حضرت معصومه(س) به ایران چه بوده است؟ این نمایشنامه ایست که از قصر مامون و اطرافیان او تصویری ارائه می کند و هم از شخصیت حضرت معصومه.

اعظم بروجردی/

صحنه اول

مکان قصر مامون خلیفه عباسی است .

 

مامون روی زمین افتاده ومی لرزد . .فضل به همراه طبیبی بدرون می آید .

فضل : سرورم ،سرورم ،شما الان باید در رختخواب باشید .

مامون : ( هذیان وار ) گرمه ،گرم

طبیب  : تب دارد ، کمی آب

فضل : بلندشان کنید وبه رختخو اب بازشان گردانید.

مامون با دست علامت می دهد .

مامون : دنیا دارد می چرخد یا ما می چرخیم ؟

فضل  : چرا می خواهید اینطور این وسط بمانید ؟

مامون : دنیا که می چرخد ،من هم می چرخم .

طبیب : کمی آرام بگیرید.

مامون : همه چیز می گردد ،می گردد .

طبیب : خودت را کنترل کن .

مامون : دیوانه ،دیوانه ها رهایم کنید .

فضل : چه پیش آمده  ؟

مامون : از جلوی چشمم دورشان کنید

فضل : سرورم ،چه کسی را دور کنیم ؟

مامون : نمی بینی زنها را ، زنهای جادو گر، نمی بینی با من چه می کنند ؟ همه زنها را دور بریزید ،از حرمسراها اخراج شان کنید ، دیگر نمی خواهم هیچ زنی را در هیچ کجای قصر ببینم .

طبیب  : آرام باشید ،.

فضل : چه بلایی سرش آمده؟

طبیب: پریشانه، اگر آرام بگیره و لحظه ای تکان نخورد، تشخیص می دهم که چه سمی به او خورانده اند .

فضل :سم ؟ زود باشید نگهش دارید .

طبیب : نمی شود ، باید خودش آرام بگیرد. که نمی گیرد .

فضل : تبش پایین آمده .

طبیب : اما از درون می سوزد وآب می شود ….

فضل : یعنی اینکه شما از او قطع امید می کنید ؟

مامون : درها را ببندید، من خانه نیستم. بگویید من مرده ام، وقت دیگری می بینم شان همه تان بروید،

بروید .

طبیب : مسکنی به او دادم

فضل : چون تو طبیبی را باید به دار کشید .

طبیب : تا آرام نگیرد محال است که بشود برایش کاری کرد .

فضل : پس تو برای چه کاری مزد می گیری ؟

طبیب : هیچکس جز خودش نمی تواند به او آرامش دهد  و تا وقتی آرام نشود نمی توانیم نوع سم را مشخص کنیم و تا آن وقت کار از کار می گذرد .

فضل : پس تو اینجا چه کاره ای ؟

طبیب : من نمی توانم برای او کاری کنم، معذورم بدارید  .

مامون : سگ ها را باز کنیدو پرنده ها را بگیرید، باغ قصر را بی بر وبار کردند وهمه چیز را بلعیدند .

زنها را بکشید، هر چه زن است، نابود کنید .

طبیب: (داروی دیگری به مامون می دهد) اودر خویش هیاهو  وجنجال برپا می کند که مبادا دمی سکوت کند وآرام بگیرد. او خود می خواهد بمیرد .

فضل : بمیرد ؟ نه او اگر می توانست عمر همه را هم می گرفت وبر عمر خویش می افزود. خوابید ،حالا می توانی سم را تشخیص دهی وبرایش پاد زهری بیابی . .

طبیب  : خوابیده، اما خواب نیست، چه بسا که آشفتگی اش هم به اوج رسیده باشد . نگاهش کن ،گویا کسی به جانش افتاده ودر حالی که دست وپایش بسته است به باد کتکش گرفته اند ،با خودش چه می کند این مرد ؟

فضل : یعنی می خواهی بگویی که او خودش به جان خودش افتاده؟

طبیب : من که نزدیک تر ازاو به خودش نیستم ،هستم؟ ،نمی توانم در خیالش رسوخ کنم، می توانم ؟      

فضل : طبیب ،طبیب

(فضل به دنبال طبیب می رود)

مامون از خواب بیدار می شود . به نظر آرام ومتین می آید .

مامون : فقط خواب بود،نباید از خوایها ترسید . من آرا مم، از زنها هم بدم نمی آید . پرنده ها هم باغ قصر را بی بر وبار نکرده اند . سگ ها را هم باز نمی کنیم و کسی هم به ما سم نمی خوراند .

ماموری وارد می شود .

مامور : سرورم، خاتون در انتظار دیدار شماست.

مامون : بگوئید داخل شو د،صبر کن : (لباس هایش را تغییرمی دهد ) هرگاه اینطور نابهنگام خوابیدم، بیدارم کنید .

مامور تعظیم می کند و می رود .

خاتون شرمزده بدرون می آید .

مامون : هنوز رخت عزا بر تن دارید .

خاتون سکوت .

مامون : بهتر نیست که  دیگر درش آورید ؟ شما جوانید ،زیبایید وفرزندان کوچک دارید ،که بادیدن این وضع کسل می شوند، بخندید و شاد باشید، دنیا هر لحظه یک رنگ است . دنیای کودکی بچه ها را تاریک و سرد نگه ندارید . شما که نمی خواهید آنها کودکی و چه بسا بزرگسالی خود را همواره در عزا و مصیبت طی کنند. می خواهید ؟

خاتون: به سال که برسد در می آورم.

مامون : چه را در می آورید ؟

خاتون : اینها را، لباسهای عزا را در می آورم .

مامون : عجب ماچشم های شما را دیدیم .

خاتو ن: تمنا می کنم، سرورم  .

مامون : تمنا  می کنید ؟ برای چه ؟

خاتون: دست از سر ما بردارید.

مامون : اینجا که کسی نیست جز شما .

خاتون : من وبچه هایم را رها کنید

مامون : شک داشتم که شما زبان شکایت هم داشته باشید، خاتون .

خاتون : من اسم دارم و ترجیح می دهم شما اسم مرا صدا بزنید. چون  دیگر خاتون  این قصر نیستم.

مامون : اما شما خاتون ما هستید و این مهمتر از خاتون قصر بودن است، نیست ؟

خاتون : واگر نخواهم ؟

مامون : می خواهید

(مامون مرتب لباس های خودر ا تغییر می دهد )

خاتو ن : باکسی که حتی حق برادری خودرا …

مامون : هیس، مردان بزرگ را با مردم عادی قیاس نکنید، ما وظایفی داریم که گاه برای انجام آن باید از نزدیکان خود نیز بگذریم .

خاتون : شما فرزندان مرا یتیم کردید .

مامون : اما یتیم نوازیم .

خاتون : این دیگر چه نوازشی است ؟ پدر را می کشید تا فرزندانش را نوازش کنید ؟

مامون : بی خود گناه را به گردن من نیندازید، خودتان مقصرید. می خواستید زیبا نباشید  و یا اینکه در جلوی من ظاهر نشوید ؟

( در طول صحنه مامون دائم لباس تغییر می دهد)

خاتون : یعنی شما اینقدر  ؟

مامون : پیشتر از این نروید وفراموش نکنید که ما نسبت چند گانه با شما داریم، عموی فرزندان تانیم ،برادر شوهرتانیم ودوستدار خودتان ( با عصبیت لباس هایش را در می آورد، طوری که خاتون می پندارد که او می خواهد برهنه شود اما او لباس های بلند مشکی خودرا می پوشد )نگذارید سمت خلیفه بودن، این همه را تحت الشعاع قرار دهد و مجبور به انجام کاری شوم که دوستش نمی دارم .  

خاتون : بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، بکشیدم واز این زندگی نکبت نجاتم دهید .

( مامون باز هم لباسهایش را تغییر می دهد ).

مامون : نه من شما را نمی کشم ، چون دوستتان دارم، اما وقتی برادرم را دوست نداشتم به نظر شما می توانم فرزنداش را دوست بدارم  ؟

خاتون : کودکانم ،کودکانم .

مامون : به نظرشما با این لباس چگونه ام ؟

خاتون: نه به آنها کاری نداشته باشید .

مامون : بااین یکی چطور ؟

خاتئون : التماس می کنم.

مامون : شما اصلا توجهی به من ندارید .

مامون : اونها هنوز کودکند.

مامون : شلوغ نکنید، من هر لحظه وهر کجا که باشند اگر بخواهم پیدای شان می کنم حتی اگر فرار کنند وبه دورترین نقا ط بروند .

خاتون : شما پلیدی  ،بیشتراز آنچه که به نظر می آید .

مامون: معلوم است که این یکی را نپسندیدید.

خاتو : شما شومید، ازهمان لحظه که برای اولین بار دیدمتان دانستم که زندگیم بر باد می رود .

مامون : شما هنوز به عمق عشق من پی نبرده اید و این بد است.

خاتون : شما از عشق هم چیزی می فهمید ؟

مامون : البته که می فهمم ومی بینی که برای رسیدن به عشقم همه کار خواهم کرد .

خاتون اینهمه کار را برای بیش از صد زنی بکنید که در حرمسرا دارید .

مامون : نود ونه زن، شما صدمین آنها خواهید بود .

 خاتون : شیطان تا عمق روح تان را خورده .

مامون : نه، این درست نیست، من همان کاری را می کنم که از پیامبر خدا داوود آموختم .

خاتون : نام پیامبر خدارا نیاورید.

مامون : باورنداری( چند کتاب را جلوی خاتون می گذارد )بخوانید ،اینها به شما ثابت خواهند کرد، خاتون ،خاتون من.

خاتن : از این لفظ چندشم می شود .

مامون : من به شما فرصت می دهم که خوب بیندیشید و برای آنکه حسن نیتم را به شما اثبات کنم جایی می فرستم تان که بتوانید از صحت مطالبی که در مورد داوود نبی می خوانید مطلع شوید.

خاتون : من کودکانم را تنها رها نمی کنم .

مامون : نترس، آنها تا جایی که سدی ایجاد نکنند در امانند، نظرت در باره این لباس چیست؟ 

خاتون : مرا به کجا می فرستید

مامون : خانه دانشمند ترین مردان ورنان این قوم، نگفتی نظرت راجع به این لباس چیست ؟

ادامه دارد…

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد