پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

نمایشنامه زائر/ قسمت آخر

و این پایان کار کاروانی است بهه کاروانسالاری معصومه(س) که به زیارت برادر می آمد واما در میانه راه متوقف می شود و… اینک موقفش زیارتگاه مردمان است.

namayesh_11

اعظم بروجردی/

صحنه یازدهم :

صحنه مکانی است در باغی بزرگ. خاتون افتان و خیزان در باغ پرسه می زند .

خاتون : من به او سم خوراندم، به هفت دانه خرما ندانسته، ندانسته…

 میمنه  : چرا برخاستی، تو باید استراحت کنی خاتون .

خاتون : من به او سم خوراندم .

میمنه : بیا برویم، تو حالت خوش نیست .

خاتون : من نمی روم، که نه روی ماندن دارم و نه میل رفتن .

میمنه : بانو می خواهند غسل کنند، خواسته اند که تو را هم غسل دهیم.

خاتون: اما چادر من بر زمین کشیده شده، بانو هشدار داده بودند، اما من لغزیدم و دامنم آلوده ماند. 

میمنه: غسلت می دهیم، تا کسانی به ملاقاتت بیایند …

خاتون : من جلوتر از شما را ه افتادم به قصد آنکه زودتر برسم اما هرگز نرسیدم میمنه.

 زینب غمگین وارد می شود .

میمنه : لب باز کن زینب، چه شد؟

زینب : عمه ام هر دم مادرش را می خواند و هر دم که او مادرش را می خواند من بیشتر یتیم می شوم میمنه!

خاتون : حق داری که روی ازمن بگیری زینب اما دعا می کنم که هزار بار جانم را بگیرند و به او بدهد پروردگارم .

بانو بر صحنه دوار در جلوی چرخ ریسندگی می ریسد.

میمنه : بانو، بانو شما بیمارید .

زینب : عمه جان باور نمی کردم که دیگر روی پا بایستید. 

خاتون : من به شما سم خوراندم  بانو، به هفت دانه خرما ، اما ندانسته.

بانو :  کوچ به جهانی لبالب از نور غمگینم نمی کند. خاتون به دلداری تو از جای بر خاستم ، آرام بگیر ، نمی خواهم برای خود جهنم بسازی. هیچ گناهی بر گرده تو نیست. چشمانت را باز کن وببین که من زنده تر از پیش در نزد توام .

خاتون : چشمان تان از خرسندی وتسلیم می درخشد بانو.

باران می بارد .

خاتون: اما چشمان من از شرم باز نمی شود .

بانو : بازشان کن و شست و شوشان  بده خاتون.

خاتون : چشمان تان پنجره ایست گشوده بر جهانی وه وسعت بی نهایت سبز.

میمنه : چشمانت را باز کن ، بگذار غسل شان دهم.

زینب : باران، باران ،

خاتون : بانویم آیا این چشم های شما نیست که می بارد ودشتی چنین وسیع را می رویاند ؟ بگذارید دامن تان را که به سبزی تمام دشت های این سرزمین است بگیرم وبیارامم وچشمانم را بر شرمی جاودانه ببندم.

بانو : چشمانت را بگشای چون مادری مهربان که فرزندانش را می خواند.

خاتون : فرزندان من، بانو بانو آنها چطور آمدند؟ (خاتون از جا بلند می شود .گویا که اصلا بیمار نیست ) من هم از آن سم خوردم، بانو من به شما سم خوراندم وشما شفایم دادید. چرا؟ چرا؟

میمنه : به نزد فرزندانت برو، بیش از این چشم انتظارشان  نگذار.

زینب : عمه جان، عمه جان!     

بانو : آه مادرم مادرم مرا به خویش بخوان .

زینب : میمنه نگاه کن، مادرم و پدرم به همراه جمعی عظیم به این سوی می آیند.

میمنه : و بانویی که پیشاپیش پسران من می آید، گفتم که می آیند .

زینب: وآن دو سوار چهره پوشیده…

صدای شیون وموسیقی غمناک صحنه را به اوج می رساند و آمیخته می شود با صدای سم دو اسب که نزدیک می شوند. چرخ ریسندگی همچنان می ریسد وسایه مردی که بر اسب است و از نخها  پارچه می بافد.

 امام : ای مردم از ما در نزد شما قبری اس ، کسی که با آگاهی از مقام او به زیارتش رود از بهشتیان خواهد بود .

دو سوار بر اسب محو می شوند وچرخ ریسندگی همچنان می ریسد .

میمنه : بانو، بانو ،عده ای از دانشمندان از ادیان مختلف آمده اند تا سوال های خودرا بپرسند.

زینب : عمه ام اذن دخول می دهند .

خاتون : وارد شوید. ایشان به تمام سوالات شما پاسخ می دهند .

مامون : مرا هم راه دهید، راهم دهید و بگویید چرا هر شب خواب می بینم که قرن هاست مرده ام و رضا بر تختی که نه از آن منست پادشاهی می کند ؟

 

پایان

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد