یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵

نفرین بر شما که حجت خدا را کشتید

کوفیان به خیال خودشان برای دیدن اسیران جنگی آمده بودند که ناگهان صدای با صلابت حضرت زینب (س) آنان را شگفت زده کرد…

zeinab_a_s

فریبا انیسی/

پرسش ها در ذهن جولان می داد. اما کلام جرأت بیرون آمدن نداشت. همه ی سرها به سوی صدا برگشت. نفس در سینه ها حبس شد. گویی زنگِ گردن شتران و اسب ها هم، از حرکت ایستاده بود. زینب (س) سخن می گفت به صلابت پدرش علی (ع)، صدا بلند کرد که:

 “حمد و ستایش مخصوص خدا است و درود بر پدرم محمد و اولاد پاک و برگزیده ی او باد.”

 

اشکتان خشک نشود

سپس حضرت زینب (س) ادامه داد:

” ای اهل کوفه؛ ای نیرنگ بازان و پیمان شکنان. به حال ما گریه می کنید؟ اشکتان خشک نشود و ناله شما فرو ننشیند. مَثُلِ شما مِثل آن زنی است که رشته های محکم خود را پس از تابیدن باز می کرد.

چه فضیلتی در این کار شما است، به جز لاف و گزاف و آلودگی و سینه های پر کینه. به ظاهر چون کنیزان تملّق گو و به باطن هم چون دشمنان؛ سخن چین هستید. شما مانند سبزی هایی هستید که بر منجلاب ها روییده و یا نقره ای که با آن قبر مرده را بیارایند.

بدانید که برای آخرت خویش کردار زشتی را فرستاده اید که به خشم  خداوند گرفتار و در عذاب جاوید خواهید ماند. آیا گریه می کنید؟ و فریاد به گریه بلند کرده اید؟ آری به خدا باید زیاد گریه کنید و کم بخندید، شما دامن خود را چنان آلوده ی ننگ و گرفتار رسوایی نموده اید که هرگز نمی توانید آن را بشویید.

 

این ننگ از دامنتان پاک نخواهد شد

چگونه می توانید خونِ زاده ی آخرین پیامبر و معدن رسالت را بشویید؟ خون سرور جوانان اهل بهشت و پناه نیکوکار شما، کسی که محل امن پیش آمدهای ناگوار شما بود و درد شما را درمان می کرد و از پیشامدهای بد شما را نگهداری می کرد. در ستیزه جویی و دعوا با هم به او مراجعه می کردید، منطق درست شما به او تکیه داشت و او چراغ راه شما بود. ای وای؛ چه بد برای خود پیش آوردید و چه بد باری برای قیامت به دوش گرفتید. نابودی، نابودی، سرنگونی… تلاش ها بر باد رفت و دست ها از کار ماند و معامله سرمایه را بر باد داد، در خشم خدا جای گرفتید و سکه ی خواری و گدایی بر پیشانی شما زدند.”

 

پروردگار در کمین است

وای بر شما، می دانید چه جگری از محمد (ص) پاره کردید و چه پیمانی را شکستید و چه خاندان گرامی را از او به باز آوردید، چه پرده حرمتی را دریدید، چه خونی از او ریختید؟ به طور مسلم کاری کردید بس بزرگ  و زشت که آسمان ها را از هم فرو ریزد و زمین را از هم می پاشد و کوهها را با خاک یکسان می کند.

برای شما شگفت آور است که از آسمان خون بارید، همانا شکنجه ی عالم آخرت سخت تر است و کسی شما را یاری نخواهد کرد، از مهلتی که به شما داده شده استفاده نکنید که پیش دستی شما، خدا را شتابزده نمی کند و خون خواهی او از بین نمی رود و بدانید که پروردگار شما در کمین است.

 

لعنت خاندان رسول خدا بر شما باد

در این لحظه علی ابن حسین (ع) بلند شد: عمه جان بس کن، از گذشته باید برای آینده عبرت گرفت و تو به حمد خدا معلم ندیده، دانش اندوخته ای و دارای دلی بینا هستی، به راستی گریه و ناله، از دست رفتگان ما را برنمی گرداند.

فاطمه نیز سخن گفت و لعنت کرد مردم کوفه را. زن و مرد گریه می کردند. همراهان را بهتی عجیب فرا گرفته بود. این همه سر و صدا، این همه آه و اشک برای چه بود؟

ام کلثوم نیز زبان به گلایه گشود، در حالی که اشک از چشمانش روان بود.

 صدای گریه و شیون جنجال به پا کرده بود، موهای پریشان، زنانی که به صورت خود لطم می زدند، چهره های خراشیده، صورت های سیلی خورده،… مردها هم گریه می کردند و بر سر و روی می زدند. علی بن الحسین(ع) هم صحبت کرد، خودش را معرفی کرد و از پیمان شکنی کوفیان گفت،… ولوله ای در مردم پدیدار شد، همه فریاد می زدند: ما همگی گوش به فرمان تو هستیم و فرمانبردار تو و نگهدار احترام و آبروی تو. نسبت به تو علاقه مندیم. هر چه دستور دهی انجام می دهیم. ما در جنگ و صلح با تو هستیم و حاضریم  تا از هر که بر تو و بر ما ستم کرده، خونخواهی کنیم.

 

نمی توانید ما را فریب بدهید

اما علی بن الحسین(ع) نپذیرفت و گفت: ای مردم نیرنگ باز و حیله گر، به خواسته های دل خود نمی رسید. تصمیم دارید مرا هم فریب دهید چنانچه پدرانم را قبلاً فریب داده بودید. به خدای شتران رهوار در حج سوگند که چنین چیزی نخواهد شد، هنوز زخم دل ما بهبود نیافته است. دیروز پدرم را با افراد خانواده اش کشتید هنوز مصیبت رسول خدا (ص)  و داغ پدرم و فرزندان پدرم فراموش نشده است. هنوز این غصه ها گلو گیر من است و این اندوه ها در سینه ام می جوشد و دلم از این غصه ها خروشان است. من از شما می خواهم که نه به سود ما باشید و نه به زیان ما…

 

این زن دختر علی است

نیزه های سواران دوباره به پشتش می خورد، تازیانه ها به حرکت در آمد و افراد پیش می رفتند،… آن ها را به ساختمان بزرگی بردند…، آن ها که سوار بودند  پیاده شدند و آن ها که پیاده بودند از پله ها بالا رفتند. صدای زنجیر، صدای کشیدن پاهای زخمی بر روی زمین، صدای غریبی در گوش دخترک می پیچید،…آن ها از جلوی مردی که لباس های تمیز پوشیده بود و بر تخت بزرگی نشسته بود رد شدند. بزرگتر ها، کوچکتر ها را راهنمایی می کردند و کوچکتر ها خیره به دستان او نگاه می کردند. انگشترهای درخشان، طلا و زیور… چشم ها را خیره می کرد.

 صورت های گریان، لباس های پاره و خون آلود و صورت های غم گرفته. این تازه واردان اصلاً تناسبی با این جمع نداشتند. زنان و کودکان به دنبال سرهای مقدس پدران، برادران و دوستدارانشان وارد مجلس ابن زیاد شدند. غل و زنجیر آن ها را به هم وصل کرده بود. صدای غل و زنجیر، درد و خون به هم آمیخته بود. اما باز خیال زنان آسوده بود که دختران و کودکان با آن ها هستند. همه با هم شریک درد هستند. گرچه شب ها را با اشک و آه سپری می کردند و روزها را با خون و درد.

زینب (س) که وارد شد زنان و کودکان راه باز کردند. او در گوشه ای نشست. دو روزی بود که نمی توانست خوب راه برود. زنان و کودکان دور ایشان حلقه زدند. دخترک خود را به او رساند و خود را به او چسباند. بوی پدر را استشمام کرد. آن که روی تخت بود گفت: این زن کیست؟

گفتند: “زینب دختر علی”

 

مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه

ابن زیاد به تحقیر  گفت: سپاس خداوندی که شما را رسوا کرد و دروغ گفتار شما را نشان داد

زینب فرمود: فقط فاسق رسوا می شود و بدکار دروغ می گوید و او ما نیستیم.

            _ دیدی خدا با برادر و خاندانت چه کرد؟

زینب گفت:” به جز خوبی و زیبایی ندیده ام. اینان افرادی بوده اند که خداوند سرنوشت آن ها را شهادت تعیین کرده بود، بنابراین آنان نیز به خوابگاه های ابدی خود رفتند و به همین زودی خداوند تو و آنان را جمع می کند تا تو را محاکمه کنند. نگاه کن در آن محاکمه چه کسی پیروز خواهد شد؟ مادرت به عزایت بنشیند ای پسر مرجانه.”

ابن زیاد سرخ شد، بلند شد. اما قبل از آن که تصمیمی بگیرد مرد دیگری  گفت:” این که یک زن بیشتر نیست و زن را نباید به خاطر حرف هایش مؤاخذه کرد.”

ابن زیاد گفت: “خداوند دل مرا از طغیان حسین و اطرافیانش شفا داد.”

زینب فرمود:” به جان خودم قسم؛ جوان و پیر مرا کشتی و خانواده ام را از بین بردی، شاخه هایم را بریدی و ریشه ام را کندی، اگر شفای دل تو در این است، باشد!”

ابن زیاد گفت:” این زن با قافیه صحبت می کند، پدرش هم شاعری قافیه پرداز بوده است “

زینب فرمود:” ای پسر ابن زیاد، مرا با شاعری و قافیه پردازی چه کار؟”

ام کلثوم شروع به صحبت کرد: ” ای پسر زیاد، اگر به قتل حسین چشم تو روشن گردیده است؛ بدان که چشم رسول خدا (ص) نیز به دیدار او روشن شده است. او حسین را می بوسید. لب های او را می بوسید و او را در آغوش می کشید. گاهی او را بر دوش خود سوار می نمود، او را به همراه برادرش حسن. پس آماده شو برای قیامت؛ جواب رسول خدا (ص) را چه خواهی داد؟”

/انتهای متن/

دیدگاه ها بسته شده است

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد