جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

ملکه دربار یزید می گرید

یزید در جسارت و ستمگری نسبت به حسین(ع) و اهل بیت او آن چنان زیاده روی کرد که ملکه دربارش نیز تاب نیاورد و گریست.

فریبا انیسی/

هند دختر عبدا. بن عامر [۱]

  • وای خدای من .

کنیزک برخاست. دست خانمش را در دست گرفت و گفت: جرعه ای آب بنوشید خانم. چه خوابی می دیدید که این چنین هراسان از خواب بلند شدید.

هند دستی بر سرش کشید. حتی در لباس حریر هم عرق کرده بود. از زمانی که در این قصر پا در این قصر گذاشته بود تا کنون چنین احساس هراسی نداشت.

رو به کنیز کرد و گفت: خواب دیدم درب های آسمان باز شده بود. ملائکه صف در صف به زمین می آمدند. سر بریده ای در ظرفی زرین قرار داشت، به آن تعظیم می کردند و می گفتند «السلام علیک یا ابا عبدالله، السلام علیک ای پسر رسول خدا (ص) ». ابری در آسمان پدیدار شد و به سوی زمین آمد. از میان آن ابر جماعتی پیاده شدند. در میان آن جمع فردی بود بسیار زیبا، مثل ماه شب چهارده، خود را در برابر ان سر انداخت و بر دندان های او بوسه می زد و می گفت: «ای فرزندم ترا کشتند، آیا دیدی ایشان را که ترا نشناختند و از نوشیدن آب ترا منع کردند. ای فرزندم! من جد تو پیامبر خدایم و این پدرت علی مرتضی است و این برادرت حسن است و این عمویت جعفرو ایشان حمزه و عباس هستند.» و نام تمام اهل بیت رسول الله (ص) را یکی یکی بر زبان می آورد. نگاه کن آن نور مثل این نوری است که در داخل قصر تابیده است. نگاه کن…

هند بلند شد. دنباله لباسش روی زمین کشیده می شد به سمت در رفت. به سوی سالنی رفت که نور از آن به بیرون می تابید. قدم هایش را آهسته کرد و از آن دربی که نیمه باز بود نگاهی به درون اتاق انداخت. یزید بر مخده ای نرم تکیه کرده بود. طشتی زرین در جلوی او بود. شراب می خورد و از جامی که در دست داشت شراب را بر طشت می ریخت. با چوبی که در دست داشت بر دهان مبارک می زد و می گفت: چه خوش دندانی حسین…

هند فریاد کشید. صدای هند در سرسرا پیچید. فریاد او از اعماق جانش برخاست و در قصر شرر انداخت. خدمتکاران به سوی اتاق یزید دویدند. هند فریاد می کشید. یزید هراسان شد و به سوی درب اتاق دوید. زیباترین همسر او دختر عبدالله روی زمین افتاده بود و فریاد می کشید.

یزید هراسان پرسید: هند چه شده است؟

فریاد هند قطع نمی شد: ای یزید، تو بر لبانی چوب می زنی که پیامبر(ص) بر آن بوسه می زد. یزید تو چه می کنی با فرزند رسول خدا (ص).

هند از حال رفت.

…شب سایه ی خود را بر قصر انداخته بود. خدمتکاران بی صدا و آرام رفت و آمد می کردند. بوی غم در فضا موج می زد. پرده های قصر با نسیمی که به آرامی می وزید حرکت می کرد. کنیزک از اتاق بیرون رفت. یزید کنار هند نشست. هند چشمانش را بست. یزید گفت : هند بیداری؟

هند چیزی نگفت. یزید ادامه داد: باور کن تقصیر من نیست، ابن زیاد او را کشت. من فقط گفته بودم از او بیعت بگیر. اما ابن زیاد در این کار تندروی کرد و او را کشت و من بدون اینکه حسین را می کشتند به فرمانبرداری راضی می شدم …

هند گریه کرد و گفت: به خدا قسم بر فاطمه (س) خیلی سخت است که فرزندش را در برابر تو ببیند. تو کاری کردی که سزاوار لعنت و نفرین خدا و رسول او شده ای. یزید تو با چه رویی روز قیامت در محضر رسول خدا (ص) حاضر می شوی؟… به خدا دیگر من زن تو نیستم و تو شوهر من نیستی.

هند گریه کنان بلند شد و از اتاق بیرون رفت. صدای شیون او در قصر می پیچید…

 

۱- ریاحین ج۵ ص۱۰۱، ریاحین ج۳ ص۱۸۷، روایت کربلا ص۲۶۵ .

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد