شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

مسلم در خانه ماست

طوعه [۱]از زنان کوفی بود و دوستدار علی و فرزندانش. دل خوش داشت که فرزندش در نماز جماعت مسلم ابن عقیل، فرستاده حسین(ع)، حاضر شده است. نمی دانست که پسرش بلال نماز مغرب را به امامت مسلم خوانده و نماز عشا را به امامت ابن زیاد! و وعده جایزه برای تحویل مسلم سخت او را فریفته است.

toe

فریبا انیسی/

طوعه کنار در خانه نشسته بود. هوا رو به تاریکی مطلق می رفت، منتظر فرزندش « بلال » بود. امید داشت او هم چون بلال موذن، روزی صدای بلند اسلام شود؛ آزاد مردی از دیار حبشه. وقتی اشعث بن قیس او را آزاد کرد سر از پا نمی شناخت. آزادی نعمت بزرگی است. به یاد می آورد با چه تفاخری به اسید حضر که از او خواستگاری کرده بود، می گفت: گرچه سیاه است، اما کنیز نیست، آزاده است.

نشسته بود و منتظر بلال بود. چقدر به تنها پسرش امید داشت. بلال با همسایه ها به سوی مسجد جامع رفته بودند. صدای اذان که از گلدسته­ها بلند شد، هنوز دمی نگذشته بود که صدای جارچی مردم را به سوی مسجد خواند: « هر قبیله که با مردان جنگی و سردسته هایش در نماز ابن زیاد شرکت نکند، خون او مباح است. »

قلب طوعه با شنیدن این خبر درهم فشرد. بلال گفته بود: نماز مغرب را به امامت مسلم بن عقیل خوانده است… بلال گفته بود قبولی امامت ابن زیاد بهتر از مردن است. نام ابن زیاد فقط جنایات پسر مرجانه را به یاد می آورد. این پسر فرزند همان پدر است.

  • مادر، سلام.

طوعه سر بلند کرد و به مردی که نمی شناخت گفت: سلام، پسرم.

مرد گفت: مادر، آیا می توانی جرعه ای آب به من بدهی ؟

طوعه برخاست تا برای پسری که او را نمی شناخت آب بیاورد. ناشناس آب را جرعه جرعه نوشید و ظرف را به طوعه داد. طوعه بار دیگر به خانه رفت. دلش شور می زد، آرام و قرار نداشت. دوباره برگشت و مرد را دید: آیا سیراب نشده ای ؟                                        

مرد گفت: چرا !

طوعه گفت: پس به سوی خانه ات برگرد. مرد جوابی نداد. طوعه دوباره گفت: امشب، شب هراس است، شب مرگ است، به خانه ات بازگرد.        

مرد چیزی نگفت.

  • سبحان ا.. ای بنده­ی خدا ! خداوند به تو سلامتی بدهد خوب نیست بر در خانه ی من بنشینی. بلند شو و به خانه­ات باز گرد. امشب شب خیال انگیز و ترس آوری است. با اهل و عیالت باش.

ناشناس برخاست، طوعه چشم از او برنمی داشت. ناشناس گفت: من در این شهر خانه ندارم. اهل و عشیره­ام هم اینجا نیست. در منزل یکی از دوستانم میهمان بودم. اما نمی توانم به آن جا باز گردم. تو اهل نیکی و احسان هستی، شاید برای امشب به من سرپناهی بدهی.

  • چه طور می توانم در این شب هراس آور به تو اعتماد کنم ؟

ناشناس سرش را بلند کرد. چشمانش غمگین بود. اندوه در صدایش موج می زد.

  • من مسلم بن عقیل هستم. از طرف پسر عمویم حسین بن علی (ع) به کوفه آمدم. اما مردم کوفه به من دروغ گفتند. مرا فریب دادند. آن ها به دنبال ریاست حسین (ع) هستند چون او را زورمند دیدند. اما وقتی دیدند قوت و نیروی او، توکل به خداوند است، او را تنها گذاشتند.

طوعه جلوتر آمد. در روشنایی مهتاب او را به دقت ور انداز کرد.

  • آیا تو براستی مسلم هستی ؟

ناشناس با سر تأیید کرد. طوعه از جلوی درب خانه کنار رفت.

  • داخل شو، مسلم. داخل شو.

طوعه او را به اتاقی در انتهای خانه برد. برای او فرش آورد و غذا. دوباره درب را باز کرد و به کوچه رفت. ستاره ها می درخشیدند. طوعه حال عجیبی داشت. از نامردی مردم کوفه دلگیر بود. از اینکه او را کوفی بدانند ناراحت بود. به یاد آورد رفتار آن ها را با علی(ع)، چگونه حسن(ع) را تنها گذاشتند و اکنون با حسین چه می کنند ؟ چرا حسین به آنها اعتماد کرد ؟ او که رفتار کوفیان را با پدرش علی دیده بود ! او که نامردمی کوفیان را با برادرش حسن دیده بود ! چرا به آن ها اعتماد کرد ؟ چرا حج خود را نیمه تمام گذاشت ؟… چراها قلب طوعه را می فشرد. عرق شرم بر روی پیشانی طوعه نشست. سایه ای در تاریکی به او نزدیک شد. طوعه برخاست. سایه به او نزدیکتر شد.

  • سلام، مادر، تو هنوز بیداری ؟

طوعه ترسید. قدمی به عقب برداشت. صدا را که شناخت، آرام شد: سلام بلال، چقدر دیر آمدی ؟ مرا نگران کردی.

بلال گفت: ابن زیاد در مسجد سخنرانی داشت.

طوعه گفت: عجب زمانه ای شده است بلال. نماز مغرب را با مسلم خواندی نماز عشا را با ابن زیاد !

بلال گفت: مادر، ابن زیاد گفته است هر کس مسلم را در خانه اش پناه دهد، خونش حلال است و هر کس او را پیدا کند و به نزد ابن زیاد ببرد، دیه­ی مسلم جایزه اوست. مسلم مسبب اختلاف است. از وقتی که به کوفه آمده است نفاق و دشمنی را همراه خود آورده است. ابن زیاد همه را به فرمانبری و اطاعت سفارش کرد. قرار است حصین بن نمیر کوچه ها را ببندد و خانه ها را بازرسی کند. در خانه­ی دوستداران مسلم نگهبان گذاشته اند…

قلب طوعه لرزید: آه، خدای من.

بلال گفت: مادر چرا نگران شده ای ؟ ابن زیاد راست می گوید. او مسبب اختلاف است.. اما دلم می خواست او را پیدا می کردم و به او می گفتم که ابن زیاد درباره اش چه فکر می کند… کاش هشدار ابن زیاد را می شنید !… مردم کوفه به حسین نامه نوشتند و او را به کوفه دعوت کردند اما حال که ابن زیاد آمده است، او را تنها گذاشتند…

طوعه به آرامی گفت: بلال، اگر به کسی چیزی نمی گویی،.. بدان که مسلم هم اکنون در خانه ی ماست.

چشمان بلال از تعجب گرد شده بود و دهانش باز مانده بود. صدای ابن زیاد در گوشش بود «هر کس مسلم را پیدا کند… »

٭٭٭

طوعه هر از چند گاهی از رختخوابش بلند می شد و به اطاق مسلم نگاهی می انداخت. فانوس اطاق مسلم کور سوی نوری را به بیرون می تاباند. مسلم هنوز بیدار بود.

سپیده هنوز سر نزده بود که طوعه آب وضو به اطاق مسلم برد. مسلم در حال پوشیدن لباسش بود.

  • آقای من، مسلم، شما اصلا نخوابیدید.

مسلم گفت: طوعه، تو نیکی و احسان خود را به پایان رسانیدی و شفاعت رسول خدا (ص) را نصیب خود ساختی… دیشب عمویم امیر المؤمنین علی (ع) را در خواب دیدم به من فرمود: تو فردا با ما هستی. تصور می کنم امروز آخرین روز زندگی من باشد.

صدای هیاهو از کوچه بلند شد. طوعه نزدیک پنجره رفت. صدایی بلند شد:

در همین خانه است.

صدای بلال بود. طوعه صدای پسرش را خوب می شناخت… قلب طوعه از جا کنده شد. بلال به ابن زیاد پیوسته بود.

صدای بلندتری گفت: خانه را محاصره کنید.

طوعه نگاهی به کوچه انداخت. چهل مرد جنگی خانه ی او را محاصره می کردند. ظرف آب از دست طوعه افتاد. طوعه با دو دست بر سرش زد.

  • آه خدای من،.. مسلم، فرار کن.

مسلم شمشیرش را برداشت.

 

۱- در کربلا چه گذشت؟ ص ۱۴۰ ، مقتل الحسین ص ۱۵۸ ، ریاحین الشریعه ج۳

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد