شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

مسخ، تصویر انسان درمانده در جامعه مدرن

مشهورترین اثر کافکا داستان کوتاه مسخ است؛ حکایت انسان معاصر که نمی خواهد تابع بی چون و چرای جامعه مدرن و هنجار های حاکم بر آن باشد و ناچار برچسب کجروی می خورد.

فاطمه قاسم آبادی/

داستان کوتاه مسخ مشهورترین اثر کافکاست. درداستان مسخ با شخصیت منفعلی روبرو هستیم که در جهانی زندگی می کند که با خود ودیگران غریبه است.البته حکومت، جامعه وسیستم اداری آن زمان نقش بزرگی در غریبه بودن شخصیت اصلی با خود ودیگران  بازی می کند.

 

خلاصه ی داستان

گرگور سامسا، که بازاریاب است و از زمان ورشکستگی پدر تنها متکفل مخارج خانواده به شمار می‌آید، خوشوقت است از این که می‌تواند با کار خود برای خواهرش،‌که شیفته موسیقی است، وسایل ادامه تمرین ویولون را فراهم آورد. گرگور، در پایان شبی آشفته از کابوس های هولناک، چون از خواب بیدار می‌شود، به صورت حشره‌ای غول‌آسا در آمده است، بی‌آنکه این دگرگونی بیرونی به کمترین شکلی روح تشنه نیکی و آکنده از مهربانی‌اش را تغییر داده باشد.

چون به انزجاری که در اطرافیان برمی‌انگیزد، پی می‌برد، کارش به جایی می‌رسد که برای رهایی از نگاه پدر و مادر و خواهرش زیر تخت خانه خود پناه می گیرد.

او دیگر از زباله غذا می‌خورد و به کثافت علاقه‌مند می‌شود و از نور می‌گریزد. همه از او گریزان‌اند و از داشتن چنین حشره کریهی در خانه شرم دارند. تنها پیرزن خدمتکار، که در اصل روستایی است، همچنان به او می‌رسد، گویی هیچ روی نداده است. هنگامی که برایش پوست سیب می‌آورد، کمی در آنجا می‌ماند و به مهربانی با او گفتگو می‌کند…

 

شروع غافلگیر کننده

در تاریخ ادبیات رمان هایی هستند که نمی توان براحتی  آنها را داستان دانست یا یک روایت و بطور کلی در هیچ قالب رایجی نمی گنجند. مسخ یکی از این کتاب هاست؛ کتابی که با این جمله شروع می شود:

” گرگوار سامسا یک روز از خواب بیدار شد و دید که در رختخوابش به یک حشره ی مهیب تبدیل شده است…”

شما در برخورد با این جمله چه می کنید ؟ شاید ابتدا به این فکر کنید که با کتابی تخیلی سروکار دارید و اگر به این جور کتاب ها علاقه دارید با اشتیاق، به خواندن آن ادامه می دهید .

اما بیش از دو صفحه ی آن را نمی توانید بخوانید ، از توان تان خارج است. خواندن کتاب های کافکا این گونه است؛ یا همه ی کتاب یا فقط دو صفحه ی اول…

مسخ حکایت انسانی است که در این جهان و زیر بار فشار و خستگی و عصبیتی ناهنجار سرخم کرده ، نمی داند به کجا خود را بیاویزد و روزی ، همان طور که هر روز از خواب برخاسته ومی خواهد به زندگی یکنواخت خویش ادامه دهد، می بیند که امروز با هر روز متفاوت است و  دیگر نمی تواند خود را با این جهان تطبیق دهد و به موجودی دیگر تبدیل شده است .

 

شاهکاری کم حجم

در این کتاب تمامی عناصر اصلی داستان های کافکا وجود دارد. مسخ با حجمی کم ، شاهکاری درخور است که مانند آن نوشته نمی شود. سبک روان کافکا، با نقد بوروکراسی و روابط انسان با جهان معاصر دیده می شود.

دغدغه ی اصلی کافکا یکنواختی ست، رکود و بی ثمری، نوعی پوچی از نوع کافکا. او می خواهد حماقت های این جهان را روایت کند، روایتی تلخ اما بی پایان، شاید زیباتر بود که پایانی تلخ داشته باشد اما ندارد. ترس کافکا، ترسی است که نمی خواهد پایان را به تصویر بکشد، نمی داند یا نمی خواهد یا نمی تواند .

 

شبیه زندگی نویسنده

مسخ بیش از هر کتاب دیگر کافکا به زندگی شخصی کافکا نزدیک است، به خصوص در به تصویر کشیدن روابط سامسا با خانواده اش . تلخ ترین صحنه ی کتاب، پایان آن است ، جایی که گره گور ناپدید می شود و پس از چندی فراموش می شود، خانواده به روال عادی خویش برمی گردد ، خواهرش نامزدی پیدا می کند ، جهان مانند ساعتی باز هم کار می کند و گرگوار فراموش می شود ، گویا هیچ وقت نبوده ، گویا او نبوده که برای چندی در کار این جهان وقفه ایجاد کرده؛ او تبخیر شده است.

 

نگاه فلسفی

دراین کتاب شاید گره گور انسانی  است که به هئیت  حشره در آمده وخانواده حشراتی که به ماهیت انسان درآمده اند. مسخ واقعی هنگامی رخ می دهد که خانواده ای که به هیئت حشره در آمده اند کم کم به خودشان می آیند که انسان بودن به چه معناست. دراواخر ماه مارس که حشرات از خواب زمستانی  بیدار می شوند خانواده گره گور نیز از خواب غفلت و نسیان زدگی بیدار می شوند، پنجره ها را باز می کنند و زندگی را به خانه خود دعوت می کنند؛ خانواده ای که اکنون همه اعضا  درآن می توانند کاری کنند وبرای زندگی آینده امیدوار می شوند.

 

کتابی برای دنیای مدرن

داستان مسخ کافکا نشان تنهایی انسان معاصر است؛ انسانی که نخواهد تابع بی چون و چرای جامعه و هنجار های حاکم بر فرهنگ باشد، برچسب کجروی بر او می زنند.

داستان غم انگیز زندگی گره گور سامسا حاکی از این بیگانگی با هنجارهاست. گویی او خود می خواهد که بین تابعیت محض از اجتماع و مسخ شدن، مسخ شدن را برگزیند. در نتیجه می توان گفت که مسخ شدن گره گوار نوعی فرار از واقعیت حاکم است.

سر انجام همانطور که علاقه ی بیش از حد گره گور به موسیقی و به طور عام هنر نشان می دهد، او به طور کامل خود را از جهان مادی خلاص کرده است. گره گوار تنها زمانی توانست از شنیدن موسیقی لذت ببرد و نفس واقعی خود را در یابد که از اجتماع و قراردادهای آن گریخت و به معنای دیگر مسخ شد.

در یکی از صحنه ها را که پدر گره گوار به سمتش سیب پرت می کند تا او را به اتاق خود براند می توان کنایه ای از گناه حضرت آدم و رانده شدن او از بهشت دانست. گره گوار هنجارشکنی کرده بود و می بایست از بهشت اجتماع رانده شود…

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد