دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

مامان، کمی هم خوشحال باش!

گاهی تنها شنیدن حرف یا واژه ای ساده از یک کودک خردسال باعث می شود که ما به طرز عملکرد و رفتار خود در زندگی بیشتر دقت کنیم و اشتباهات مان را اصلاح کنیم. وقتی آن روز در اوج عصبانیت و فریاد زدنم، دخترم به من گفت: مامان، کمی هم خوشحال باش! من ناگهان آرام شدم و بعد از آن…

m_d

مترجم : مریم گرجی/

 

هر یک از ما والدین، گاهی با روش ها و تدابیری که در زندگی به کار می بریم، از مسیر و هدف اصلی خود دور شده و در نتیجه دچار نگرانی و اضطراب شویم.

برای مثال، پرمشغله ترین و دشوارترین زمان برای من بین وقت تعطیل شدن از مدرسه تا شب هنگام و وقت خوابیدن است.

در این فاصله زمانی وظایف و کارهای بسیار زیادی وجود دارند که به محض آمدن فرزندم بایستی انجام دهم. برخی از روزها نسبت به روزهای دیگر بهتر است و من به تناسب فعالیت های بعد از مدرسه او، باید با دقت و وسواس برانجام تکالیف فرزندم نظارت کنم.

یکی از این روزها که واقعا از انجام دادن کارهای منزل حسابی خسته شده و از پا درآمده بودم، پس از بازگشت دخترم از مدرسه، به همراه دو فرزندم در ساعت چهار بعد از ظهر با عجله به سمت کلاس تای ون دو(یک نوع ورزش) به راه افتادیم.  در طول مسیر و هنگامی که به کلاس نزدیک می شدیم، می بایستی اونیفرم دخترم را عوض می کردم. و این در حالی بود که کلاس پنج دقیقه دیگر شروع می شد.

من با پا فشاری و اصرار زیاد از دخترم خواستم که عجله کند ودر این هنگام دخترم شروع به غر زدن کرد.

سرانجام به ساختمان کلاس رسیدیم.  در طول کلاس سعی کردم دخترم را با اسنک و نوشیدنی سرگرم کنم. اما دخترم با صدای بلندی گریه می کرد. او در حالی که  صورتش از شدت گریه سرخ شده بود، اسنک ها را روی زمین ریخت. به دخترم گفتم : می خواهی خداحافظی کنیم و برویم؟ او با گریه در حالی که تمام خوراکی ها را روی زمین ریخته بود، گفت: نه!

من تمامی اسنک ها را از روی زمین جمع کردم و برای آنکه محیط کلاس ناآرام نشود، به همراه بچه ها به محوطه بیرون از کلاس رفتیم.هوای بیرون از کلاس بسیار سرد بود اما دخترم کمی آرام شد .

پس از تمام شدن کلاس همه مان خسته شده بودیم. من از دختر بزرگم خواستم فورا جوراب ها، کفش ها و کت خود را بپوشد.

دخترم گفت: نمی توانم زیپ کتم را ببندم. من از شدت عصبانیت و خشم آهی کشیدم و با دستان خود در حالی که سعی می کردم با حرف زدن دختر کوچکم را که به توجه من نیاز داشت، آرام نگه دارم، زیپ را بستم.

ما ساعت پنج عصر به خانه رسیدیم و ذهن من هنوز درگیر کارهای زیادی بود که باید انجام می دادم . کمک در تکالیف مدرسه، مرتب کردن کیف بچه ها، پختن و خوردن شام، غذا دادن به فرزند کوچکم، حمام کردن بچه ها؛ در واقع تا ساعت هفت بعد از ظهر بایستی تمامی این کارها را انجام می دادم تا  ساعت خوابیدن بچه ها نگذرد.

از فرزند بزرگترم خواستم که به انجام تکالیف مدرسه اش که در واقع بخشی از وظایف روزانه او به شمار می رفت بپردازد. برنامه هر روز انجام تکالیف مدرسه، خوردن شام، حمام کردن ، خاموشی اتاق و سپس رفتن به تختخواب بود.

اما آن روز دخترم نمی خواست تکالیفش را انجام دهد و از خواسته من با گریه و پافشاری سر پیچی می کرد. فرزند کوچکم نیز به گریه افتاد و من دراین میان سردردی شدید گرفته بودم.

اینجا بود که من با خشم و با لحنی خیلی جدی به دخترم  گفتم : به تو می گویم تکالیفت را انجام بده.

بعد دخترم را تهدید کردم که اگر تکالیفش را انجام ندهد عروسک پونی مورد علاقه اش را به او نخواهم داد.

در این لحظه شام روی اجاق گاز در حال سوختن بود، دختر کوچکم غذایش را نمی خورد و دختر بزرگم تمایلی به درست کردن اشتباهات تکالیفش نداشت.

احساس خستگی شدید می کردم. یک دفعه در نهایت عصبانیت بر سر فرزندم داد زدم.

دخترم به آرامی گفت: مامان!

 وو من با همان عصبانیت پرسیدم: چی می گی؟

 گفت: کمی هم خوشحال باش!

 دخترم این را گفت در حالی که ملتمسانه به من نگاه می کرد.

 من نفس عمیقی کشیدم و کمی صدایم را پایین آوردم. گویی طوفانی که ذهن مرا در گیر انجام آن همه کارعقب افتاده کرده بود، به یکباره آرام شد . شانه ها و بدنم دیگر نمی لرزید.

پژواک صدای آرام و لحن صادقانه و ساده  دخترم در گوشم تکرار می شد.

یک دفعه فهمیدم که من با بی توجهی تمام سعی کرده ام با رفتاری بد و شیوه ای نامناسب به فرزندانم راه و روش غلبه بر اصطراب را بیاموزم. در حالی که من پیش از هر چیز بایستی خستگی خود را کنترل می کردم.

بنابراین به دخترم گفتم: بله عزیزم حق با توست؛ باید شاد بود.

از آن روز به بعد من برای کاهش اضطرابم بعد از تعطیلی مدرسه تغییراتی کوچک را در برنامه ام به وجود آوردم. برای مثال غذا سازی تهیه کردم که با سرعت مناسب و دقیقی تا آمدن دخترم از مدرسه،  ناهار را آماده می کرد. در مواقعی که دختر بزرگم نمی خواست اشتباهات تکالیف مدرسه اش را درست کند، به جای جنگ لفظی و مشاجره با او، می گفتم: اگر به نظرت مامان درست نمی گوید، تکالیفت را اصلاح نکن و بگذار فردا در مدرسه خانم معلم کمکت کند.

با این گونه رفتار دخترم تشویق می شود که فورا تکالیف خود را انجام بدهد و اشتباهات درسی اش را درست کند.

من باید از دخترم برای این درس که با سخن زیبایش به من داده بود، تشکر کنم.

امشب  در حالی که او را برای خوابیدن به اتاقش می بردم و صورتش را می بوسیدم، گفتم که چقدر وجودش برایم مهم است و چقدر دوستش دارم.

به یاد داشته باشید که زندگی سرشار از لحظات شادی و اندوه است و تنها افرادی در آن موفق هستند که سعی می کنند خود را همیشه شاد نگه دارند.

منبع: یاهو/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد