جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

شریعتی، مینی ژوپ و زن روز

۲۹ خرداد سالروز دکتر علی شریعتی است؛ متفکری که نسل انقلاب اسلامی با او و کتاب ها وسخنرانی هایش خاطره های زیادی دارند؛ خاطره هایی از جنس آگاهی و انقلابی گری . سه برش از نگاه او به موضوع زن را در این داستانک ها می شود دید. 

فحش بده تا آزادت کنم

صدای ضجّه‌هایش را به وضوح می‌شنیدم، لابه‌لای بازجویی، اسم شریعتی هم از زبان دختر دانشجو شنیده می‌شد.

نزدیک‌های غروب صدای در سلول خبر از ورود زندانی جدید می‌داد، از گفتگوی ماموران ساواک فهمیدم علی شریعتی است. هنوز صدای بازجویی دخترک از سلول روبه‌رویی به گوش می‌رسید:

ـ دکتر شریعتی تو رو به این روز انداخته، اگه به شریعتی فحش بدی آزادت می‌کنم.

این صدای زمخت شکنجه‌گر ساواک بود که هر لحظه بلندتر می‌شد، دختر از حضور علی در چند سلول آن طرف‌تر بی‌خبر بود فقط فریاد می‌زد: من فحش بلد نیستم، بلد نیستم.

دکتر میله‌های سلول را با یک دستش می‌فشرد و با دست دیگر به میله‌ها می‌کوفت، رنگ از رخسارش پریده بود، ناگهان خطاب به دختر فریاد کشید:

ـ شریعتی منم دخترم، به من فحش بده، به من فحش بده.

صدای خفه و ناله‌های پی در پی دخترک همه را بی‌تاب کرده بود، آتش سیگار شکنجه‌گر که به صورت دختر می‌نشست فریادش را جانسوز و ناله‌های دکتر را شدیدتر می‌کرد و این وضع تا سپیده‌دم ادامه داشت…

2

با مینی‌ژوپ پای منبر

وقتی سخنرانی بود همه می‌آمدند، نمی‌شد جلودارشان شد، با حجاب و بی‌حجاب، ‌آن وقت مخالفین خرده می‌گرفتند که: چرا عده‌ای دختر با مینی‌ژوپ می‌آیند پای سخنرانی‌تان؟!

دکتر هم جواب زیرکانه‌ای می‌داد:

ـ آخه اونا بد میان، شما چرا نگاه می‌کنین؟

آن روز هم یکی رو به دکتر ایستاد و گفت: «آقا، شما نمی‌خوای هیچ‌کاری بکنی؟! یه عده نسوان جلوی در جمع شدن، با یک وضع بدی!»

دکتر پرسید: یعنی باز هم یکی بی‌حجاب آمده؟

ـ نه آقا! ولی زیر چادرش دامن پوشیده!

دکتر خندید و در حالی که زیر چشمی نگاهش می‌کرد، گفت:

ـ مومن! زیر چادر دامن پوشیدن منکر است یا از توی جمعیت زیر چادر مردم رو دید زدن!؟

 

زن روز

با هم رفتیم اطراف سبزوار، گشت‌زنی توی یک دهِ کوچک. آن‌جا بود که چشم‌مان افتاد به پیرزن کشاورز. با مختصری آب و ملک و گوسفند، صبح تا شب آبیاری و وجین و چرای گوسفندها کارش بود. شوهرش مرده بود. زن، دست تنها، چندتا پسر و دختر را فرستاده بود سر زندگی‌شان. اول علی سرصحبت را با پیرزن باز کرد و همه‌ این حرف‌ها را از زبانش کشید؛ بعد رو کرد به ما و با اشتیاق و سرخوشی گفت: «زن روز اینه، نه اون قرطی‌ها و عروسک‌ها و دختر و زن‌های بی‌کاره که به اسم زن روز، ‌قالب مون می‌کنن!»

منبع:

هفتاد وچهارمین عنوان از مجموعه «کتاب ‌دانشجویی» با عنوان «علی شریعتی» انتشارات میراث اهل قلم Bottom of Form

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد