شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

شام در جشنِ غلبه بر خارجی ها

کاروان اسرا به شام رسیده بود، شهری که مردم آن با سنگ و کلوخ در انتظار استقبال از اسیران خارجی، بودند…

فریبا انیسی/

چه روزهایی بود آن روزهای شام. هر ساعت و هر لحظه اش بار شومی داشت. شامیان سنگ هایی را به سوی کاروانیان پرتاب می کردند، ام کلثوم این صحنه ها را دید، طاقت نیاورد به نزد شمر رفت و گفت:

“من با تو کاری دارم… ما را ازدروازه ای کم جمعیت وارد شهر کن و به نیزه داران حامل سرهای مقدس بگو سرها را از میان کجاوه ها دور کنند تا مردم کمتر ما را به این حال تماشا کنند.”

 

افتخار به جنایت

شمر در پاسخ به ام کلثوم خندید. صدای رعب آور او دل کودکان را به درد می آورد. به سربازان فرمان داد تا سرهای شهدا را در میان کجاوه ها قرار دهند و آن ها را تا درب بزرگ مسجد جامع دمشق بکشانند.

زینب در هر قدم می گفت: «لا حول ولا قوه الا بالله» . گروه اسیران را از بزرگترین و شلوغ ترین دروازه ی شهر، یعنی “دروازه ی ساعات”، وارد کردند. ؛ دروازه ی ساعات همانجا بود که شمر برای آن که فرزند زاده ی پیامبر (ص) را کشته بود، افتخار کرد.

 

بگو سر ها را جلو ببرند

“سهل ابن سعد” قصد سفر داشت که کاروان را در دمشق دید و تعجب کرد. پرچم های بلند و اسب سواران با بیرق هایی که در نوک آن سر شبیه ترین خلق خدا به پیامبر بود و زنانی که بر شتران بی روپوش سوار بودند، این صحنه ها به قدری تعجب آور بود که دهانش باز ماند. خود را به سکینه رسانید و گفت: “شما که هستید؟”

سکینه گفت: “من سکینه دختر حسین ابن علی هستم”

سعد گفت: “چه فرمایشی دارید تا انجام دهم؟ من سهل از اصحاب پدربزرگت رسول خدایم”

سکینه گفت: “به حامل سرهای مقدس بگو سرها را جلو تر از ما ببرند تا مردم به آن ها توجه نموده و به حرم رسول ا.. نگاه نکنند.”

سهل چهارصد اشرفی به نیزه دار داد تا سرها را از کاروان دور کردند… صدای نی و تنبور دمشقیان هوش از سر می برد، یکباره حضرت زینب(س) سربلند کرد و رو به سر بریده برادرش گفت:

“ای برادر به سوی ما نگاه کن و چشم از ما مپوشان که ما در بین دشمنان هستیم”

و سر به زبان آمد: ” ای خواهرم، صبر کن بدرستی که خداوند تعالی با ماست.”

و ناگاه صدای علی (ع)  از حلقوم حق گوی زینب (س) بیرون آمد:

“ای گروه نا مبارک، بر قتل اولاد پیغمبر خود و سید جوانان اهل بهشت و گرداندن دختران و حرم سید انسان ها با تزیین شهر خود شادمان هستید و مباهات می کنید و با این حال خود را از مسلمانان می شمارید؟ امیدوارم که خداوند جبار، هرگز با نگاه رحمت به سوی شما ننگرد و شما را نبخشد.”

 

شادی مردم شام

سواران بی حیا، حرم آل رسول را در میان مردم می گرداندند و کنایه های مردم آنها را آزار می داد. چه حرف هایی و چه صحبت هایی… در همان زمان، زنان دف می زدند و هلهله می کردند، صدای شادمانی در فضای شام پر بود. غلامان قصر طناب بلندی آوردند و آنان را که می خواستند به قصر وارد کنند با ریسمان به هم وصل کردند. یک سر ریسمان به گردن علی بود و سر دیگر آن به زینب و ام کلثوم و افراد دیگر در میان این دو. هر که در رفتن کوتاهی می کرد با تازیانه وادار به حرکت می شد و با این حالت تا تخت یزید کشانده شدند.

 

در مجلس نامردان

یزید مجلس خود را آراسته بود. بساط شراب و شطرنج، مغنیان آوازه خوان و زنان و دخترانی که در پس پرده تور نشانده بود و چهارصد کرسی که به طلا و نقره و جواهرات تزیین شده بود و نمایندگانی از کشورهای مختلف اسلامی، اعیان و اشراف و… از مسلمانان و یهود و مسیحی… سرهای مقدس شهدا را در سینی طلا مقابل او گذاشتند.

چوب یزید بر صورت اباعبدالله (ع) می خورد… دست های پینه بسته، پاهای خونین، لباس های پاره، اشک های بی سرانجام، کودکان یتیم،غل و زنجیر، طناب پیوسته، وای خدایا…

چه تناسبی است میان این جمع و این لباس های زربفت با پاهای تاول زده، پرده های رنگارنگ با لباس های پاره، کنیزان پرده نشین با زنان با حیا در جلوی جمع نا محرم و هرزه چشم، مردان با زیور با چهره های خاک آلود.

مردان شام با دقت زنان و اسیران را برانداز می کردند، چشم یکی از مردان بر روی فاطمه خیره ماند. لبخند زد. شوم و کریه، لبخند او پیک شومی بود…

 

مگر از دین جدم خارج شوی

بی جهت نبود که می گفتند فاطمه شبیه ترین دختر آل رسول (ص) به مادر بزرگش فاطمه دختر پیامبر خدا است. نگاه مرد روی فاطمه ثابت ماند.

          “ای امیر، این کنیز را به من ببخش”

فاطمه برخاست، پیش عمه اش رفت و دست او را گرفت، طناب اتصال در هم پیچید،

          “عمه، به فریادم برس… درد یتیمی مرا بس نبود که خدمتکار هم بشوم؟”

زینب (س) روی به مرد شامی کرد و گفت:

” به خدا قسم که نمی توانی این کار را بکنی حتی اگر بمیری این امر برای تو و یزید امکان نخواهد داشت مگر اینکه از دین جدم رسول خدا خارج شوید…”

مرد شامی گفت: “مگر این کنیز کیست؟”

یزید گفت: “این فاطمه دختر حسین است و آن یکی زینب دختر علی است”

مرد شامی تعجب کرد و گفت: “حسین پسر فاطمه و علی بن ابیطالب”

مرد شامی برافروخته شد. چشمانش گرد شد گویی می خواهد از شرم نگاه به عصمت آل رسول بیرون بزند. رو به یزید کرد و گفت:

“خدا ترا لعنت کند ای یزید، فرزند پیامبر را می کشی و خاندانش را اسیر می کنی. به خدا قسم من گمان می کردم این ها اسیران رومی اند.”

عصبانیت یزید از حد بیرون رفت: “به خدا قسم ترا هم به آن ها ملحق می کنم”

و دستور داد تا مرد شامی را گردن بزنند…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد