یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

زینب یک نام آسمانی است

این، راوی فرضی است که با بانوی بزرگ کربلا زینب کبری(س) از صمیم دل سخن می گوید؛ از ایام ولادتش می گوید تا …

فریبا انیسی/

خانم جان !

امروز می خواهم با شما درد دل کنم. پنجم جُمادی الاولی، یادش به خیر وقت خوشی بود. آن روز، روز تولد شما را می گویم. ما خوش بودیم. روزهایی که فقر و نداری توشه راهمان بود، امّا عزّت داشتیم. ثروت ما و خانواده شما دعای خیر بود و نماز. نماز برترین هدیه ای بود که خداوند عنایت کرده بود و عشق که در هر کلام و هر ندای پدرت و مادرت موج می زد. آن روزها پدربزرگتـان در مسافرت بود. خانم که شما را به دنیا آورد، حسن و حسین سرخوش و خوشحال از این که خواهردار شده­اند برای خبر کردن پدرتان به مسجد رفتند. مادرتان نمی­دانست باید شما را چه بنامد؟ پدرتان هم گفت؛ باید صبر کنیم تا پدربزرگتان از سفر بیاید و ما صبر کردیم تا بدانیم دختر نور را چه باید نامید.

وقتی جدتان از سفر برگشت، پدرتان گفت: یا رسول­الله(ص) خدای بزرگ به فاطمه(س) دختری عنایت کرده است؛ نامش را معین کنید.

دوباره قلب ما شروع به طپیدن کرد. رسم نامگذاری در خانواده شما عجیب است. معمولاً اسم های معمولی بر افراد نمی گذارند. تا جایی که من به یاد دارم محمد، علی، حسن، حسین یا لقب های آنان حیدر، شُبَر، شبیر، هیچکدام در میان عرب مرسوم نبود. انگار که خاص این خانواده باشند. پدربزرگتان، رسول خدا(ص) هم گفت: فرزندان فاطمه فرزندان من هستند، لکن کار آن­ها مربوط به پروردگار عالم است، منتظر وحی می­شویم.

سخن ایشان قلب ما را باز هم به طپش وامی داشت. آخر می­دانستیم دختران عرب ارج و منزلتی نداشتند. آ­نها را زنده به گور می­کردند تا در جنگ ها اسیر نشوند و مایه آبروریزی قبیله نباشند، گاه به خاطر فقر و نداری آن­ها را می­کشتند تا مجبور نباشند باز شکم دیگری را سر سفره سیر کنند.

خدا می­داند مادران ما با چه زرنگی­هایی دختری را زنده نگه می­داشتند. یکبار در قبیله ما مردی هفت دخترش را زنده به گور کرد. وقتی دوباره همسر او دختری به دنیا آورد، مرد در سفر بود. دختر زیبایی بود. موهای او چون خرمن گندم تاب می خورد. چشمانش آهوی رمیده را به یاد می آورد. او را دوست می داشتیم همبازی ما بود. ناگهان مرد بدون خبر از سفر آمد. در خانه اش دختری ۵-۴ ساله را دید، همان که همبازی ما بود. همسرش با ترس و لرز ماجرا را برای او تعریف کرد. اما مرد با عصبانیت او را کتک زد و دست دخترش را گرفت و به صحرا برد.                                                          

من شاهد بودم. مرد گودالی را در زمین حفر می کرد. سر و صورتش خاکی می شد و برای خوردن آب دست از کار می کشید. دخترش همبازی ما، صورت او را پاک می کرد و به او آب می داد. آن مرد کارش را تمام کرد. همبازی ما را در آن گودال انداخت و او را با خاک پوشاند…

زمان بدی بود. من تا مدتها در خواب و بیداری ام صورت مردی را می دیدم که خاک بر سر من می ریزد. اما پدرم که در خانه ی ثروتمندان کار می کرد، گفت: مطمئن باش من تورا هیچ گاه دفن نمی کنم…

… وقتی جبرئیل نازل شد، رسول خدا (ص) به خانه دخترش آمد و فرمود: خدای تعالی سلام رساند و می فرماید این دختر را «زینب» نام کنید؛ ما این نام را برای او در لوح محفوظ نوشته ایم.

می دانید ؛ زینب نام خاله ی بزرگ شما بود. وقتی در جنگ بدر همسرش اسیر شد برای آزادی او گردن بندی به پیش مسلمانان فرستاد. آن گردن بند یادگار مادر بزرگتان خدیجه (س) بود. پیامبر (ص) آن را شناخت و از مردی که دامادش را اسیر کرده بود خواست او را به ایشان ببخشد. او هم این کار را انجام داد. پیامبر (ص) او را آزاد کرد و فرمود: زینب مسلمان است و نباید زن مسلمان در اختیار مرد کافر باشد. وقتی به مکه برگشتی زینب را روانه مدینه کن.

گرچه عاص بسیار زینب را دوست داشت، اما فرموده ی پیامبر (ص) را اجرا کرد و او را دور از چشم مشرکان با دو همراه به مدینه فرستاد. مشرکان در میانه ی راه او را پیدا کردند و به شتر او آسیب رساندند. او از شتر پایین افتاد. به مدینه که رسیدند، زینب بیمار شد. فرزندی را که باردار بود از دست داد و پس از مدتی بیماری، فوت کرد.

زینب یک نام آسمانی است، به معنای زینت پدر. هم چنین درخت زیبا و خوشبو را زینب می گویند.

رسول خدا(ص) تورا بوسید و فرمود: افراد حاضر توجه کنید و به افراد غائب هم بگویید که حرمت این دختر را پاس بدارید که او مثل خدیجه کبری است.

خدیجه مادر مادرت بود و برای پدربزرگت خیلی عزیز بود. امکان نداشت کسی نام او را بیاورد و اشک در چشمان رسول خدا (ص) جمع نشود. حتی یک بار عایشه سراسیمه به پیش ام سلمه آمد. من آنجا حاضر بودم. عایشه نگران بود و از خدیجه کبری (س) می گفت. «او گفت: به رسول خدا (ص) گفتم: آیا من بهترین زنان شما نیستم؟

رسول خدا(ص) فرمود: بهترین زنان فعلی من؟

من گفتم: بهترین زنان حال و گذشته وآینده شما.

ایشان گفت: زنان گذشته ام نه.

من ناراحت شدم و گفتم: شما هنوز آن پیرزن مرده را بر من برتری می دهید.

اشک در چشمان رسول خدا(ص) جمع شد و گفت: او بهترین زنی بود که من داشتم. زمانی که همه مرا تکذیب می کردندو دروغگو می نامیدند او مرا تأیید کرد. زمانی که من تهیدست و فقیر بودم، تمام ثروتش را در اختیار من گذاشت. به خدا هیچ کس مثل خدیجه نبود. اگر او زنده بود من هیچ وقت همسر دیگری اختیار نمی کردم.

رسول خدا (ص) با ناراحتی عایشه را ترک کرده بود و عایشه ناراحت بود. می ترسید مبادا رسول خدا(ص) او را طلاق دهد. شما چون عزیزترین همسر دنیا برای رسول خدا(ص) بودید.»

یک روز رسول خدا (ص) به خانه مادرت آمد. تورا بوسید و گریه کرد. صدای گریه ایشان مادرت را نگران کرد. سراسیمه کار را رها کرده و به پیش ایشان آمد تا بداند رسول خدا (ص) برای چه گریه می کند؟

خانم ؛ می دانی پدربزرگت چه گفت ؟ با ناراحتی رو به فاطمه(س) کرد وگفت: فاطمه جان، بدان که بعد از من و تو این دختر به بلاها و سختی های زیادی مبتلا می شود.

مادرت هم نگران شد و گفت: ثواب کسی که خود را همراه رنج ها و بلاهای دخترم کند چیست؟

رسول خدا(ص) فرمود: هرکس بر او و بر سختی های او گریه کند، ثواب او مثل ثواب کسی است که بر برادرش حسین گریه کند.

خانم جان ؛ می دانی پیش بینی وضعیت برادرت حسین، مسئله ی تازه ای نبود. همه می دانستیم این پسر دوست داشتنی به دست شقی ترین فرد روی زمین و کسی که ادعای مسلمانی دارد در صحرایی بی آب، با لب تشنه، کشته می شود. و تو چه انجام می دادی که ثواب گریه بر مصائب و سختی های تو با گریه بر حسین شهید یکسان بود؟ رازی بود که ما نمی دانستیم.

آن وقت ها می گفتند: آرامش و وقارت به خدیجه کبری(س)، عصمت و حیایت به فاطمه زهرا(س)، فصاحت و بلاغت گفتارت به حضرت علی (ع) و صبر و بردباریت به حسن مجتبی (ع) و شجاعت و قوت قلبتان به حسین (ع) شبیه است.

همه خوبی های زنان شاخص دنیا در شما جمع بوده است. این را من نمی گفتم بلکه می گفتند و من شاهد بوده ام. حوا صورت، سارا سیرت، هاجر مکرمت، مریم رتبت، آسیه اسوت، خدیجه آیت، بحر جود و سخاوت، عالمه معلم ندیده، فهیمه، حامل اسرار، عارفه، کامله، محدثه، عقیله،… از مشخصاتی بود که بارها پدرتان و برادرتان بر آن تأکید می کردند.

خانم جان ؛ آن وقت ها دوری از حسین برای شما امکان نداشت؛ آن چنان که گریه شما جز در آغوش حسین آرام نمی شد. حتی یک ساعت هم نمی توانستید دوری از او را تحمل کنید. این علاقه آنقدر عجیب بودم که مادرت را واداشت تا به رسول خدا(ص) این مسئله را بگوید.

من شاهد بود فاطمه (س) به پدرش گفت: پدر من خیلی تعجب می کنم، میان این دختر و پسر محبت بی نهایتی است. این دختر بدون حسین تحمل ندارد و اگر ساعتی بوی حسین را حس نکند انگار که جانش از بدن بیرون خواهد رفت.

رسول خدا(ص) این سخن را شنید و آه دردناکی کشید. اشک در دیده اش جمع شد و بر گونه اش روان شد و فرمود: ای نور چشم، من این دختر به همراه حسین (ع) به سفر می رود و دچار سختی ها و رنج های بسیاری می شود…

کمتر روزی بود که خورشید غروب می کرد و تو حسین را نمی دیدی اما معمای پیوند شما دو تن هیچ گاه گشوده نشد.

ادامه دارد…

/انتهای متن/

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد