شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

زنان عاشورایی ۳/ ام­کلثوم را به عقد پسر عمویش قاسم در می آورم

ام کلثوم دختر عبدا.. بن جعفر و زینب (س) یکی از زنان عاشورایی است؛ او که عروسی اش با قاسم ابن محمد مایه افتضاح دیگری بود برای بنی امیه. چرا که این ازدواج دراصل جواب منفی بود به خواستگاری یزید از او.

فریبا انیسی/

حسین (ع) وارد مجلس مروان شد. مروان بی اختیار بلند شد. هول عظیمی در دلش جا گرفت. همیشه وقتی حسین را می دید این طور می شد. او و برادرش حسن را.

  • ای پسر رسول خدا؛ من نمی خواستم تو را به زحمت بیاندازم تا به اینجا بیایی… اما همسر خواهرت حرفی زد که مجبور شدیم تا تو را به این جا دعوت کنیم.

مروان صدایش را صاف کرد، می خواست قدرت و توانایی اش را به رخ بکشد. گرچه می دانست اینها هیچ اهمیتی برای حسین ندارد.

 صدایش را صاف کرد و ادامه داد: معاویه مرا وکیل کرده است تا ام کلثوم خواهرزاده­ات فرزند عبدالله­ بن­ جعفر را به عقد یزید در آورم با هر مهریه ای که پدرش بخواهد و به آن راضی بشود و عبدالله می گوید اختیار ام کلثوم به دست تو است. علاوه بر آن من وکالت دارم مهریه و قرضی را که بر عهده ی یزید قرار می­گیرد پرداخت کنم. گرچه تعجب می کنم که کسی از یزید طلب مهریه کند اما این کار را می کنم تا بین بنی هاشم و بنی امیه دشمنی از بین برود و صلح و آشتی ایجاد شود. … گرچه من مطمئن هستم که افرادی به وضعیت فعلی یزید حسادت می کنند بیشتر از کسانی هستند که حسرت موقعیت شما را می خورند !! می دانید که هم اکنون، کسی به موقعیت یزید نمی رسد و او در وضعیت بی نظیری قرار دارد، حتی می توان گفت به خاطر این شخص است که ابرها می بارند…

حسین برخاست، مروان حرفش را قطع کرد و منتظر ماند. در دل به تیزهوشی معاویه آفرین می گفت. اما از این که او را به چنین مأموریتی انتخاب کرده است ترس داشت. نمی دانست خوشحالی یا ترس کدامیک در کلام او پیدا بودند. مبادا حسین…

حسین (ع) بلند شد و شروع به صحبت کرد: سپاس و حمد مخصوص خداوندیست که ما را برای خودش برگزید و ما را برای دینش انتخاب کرد و ما را در میان خلق برگزید.

ای مروان؛ این که گفته ای مهریه اش را هر چه پدرش بخواهد قرار می دهی، بدان که ما هرگز از سنت رسول خدا (ص) در مهریه ی زنان اهل بیت (ع) فراتر نمی رویم و میدانی که مهر السنه چهار صد و هشتاد درهم است.

اما این که گفتی با این کار صلح به جای دشمنی ایجاد می کنی، مثل این که فراموش کرده ای دشمنی ما با بنی امیه به جهت دین است و نه دنیا. ما دین خود را با دنیای شما عوض نمی کنیم و در این مسئله خویشاوندی فایده ای ندارد تا به واسطه ی نزدیکی و خویشاوندی دشمنی را فراموش کنیم. مگر عمه ی معاویه همسر جدم نبود، آیا ابوسفیان از دشمنی خود با اسلام کم کرد؟

اما این که گفتی تعجب می کنی از این که کسی از مثل یزید طلب مهریه کند ! بدان که مهریه را کسی قرار داده است که به مراتب از یزید و پدر یزید و جد یزید بهتر بوده است و او قرار داده است که مهریه باید پرداخت شود.

اما این که گفتی یزید کسی است که همتایی ندارد، این سخنی بیهوده و گزاف است. افراد زیادی که در زمان جاهلیت هم پایه و هم شأن او بودند، حالا هم هم شأن او هستند. امیر بودن پدر او چیزی بر او اضافه نکرده است.

اما این که گفتی ابر به خاطر او باران می فرستد، دروغ محض است. زیرا که این صفت، مخصوص رسول خدا (ص) است.

اما این که گفتی مردمی که به یزید غبطه می خورند، بیشتر از افرادی هستند که حسرت ما را دارند، نادانان و دنیا پرستان به یزید غبطه می خورند و به وضعیت ما عاقلان و دانشمندان غبطه می خورند. هر طائفه ای آرزو می کند که کاش از ما بود. اما ما آرزو نمی کنیم که از طائفه ای دیگر باشیم…

سپس امام حسین(ع) رو به مردم حاضر کرد و گفت:

ای مردم، شاهد باشید من ام­کلثوم دختر عبدالله بن جعفر را به پسر عمویش قاسم بن محمد بن جعفر تزویج کردم به مهرالسنه حضرت پیامبر(ص) و مزرعه ای را که در زمین های عقیق دارم به آنها بخشیدم تا با آن زندگی شان را بگذرانند. زیرا که سالی هشت هزار دینار از فروش غله آن مزرعه به دست می آید و برای آن ها کافی است.

رنگ از روی مروان پرید؛ هیچ وقت نمی توانست در مقابل استدلال فرزندان رسول خدا (ص) دلیلی را بازگو کند، فرزندان علی مثل همیشه او را در میان مردم مفتضح کرده بودند مثل همیشه. برای همین بود که هیچ یک از بنی امیه راضی نمی شد فرمانداری مدینه را بپذیرد. اما نباید خود را می باخت. فریاد زد: ای بنی هاشم؛ از در حیله وارد شدید و میل دارید به دشمنی ادامه دهید…

عبدا.. بن جعفر خندید. حسین هم خندید. همه مردم به مروان می خندیدند. مروان باز هم مفتضح شد. معاویه باز هم مفتضح شد. بنی امیه باز هم مفتضح شدند. بنی هاشم اما در فکر مراسم عروسی ام کلثوم و قاسم بود.

٭٭٭

  • مادر! مادر، آیا درست است که شما هم همراه دایی ام حسین (ع) به مکه می روید؟

زینب سر بلند کرد؛ چشمان متعجب ام کلثوم به او خیره مانده بود. ام کلثوم حرفش را ادامه نداد. کلمات در ذهن او می گشت اما بیرون نمی آمد. زینب به سخن در آمد: دخترم؛ تو می دانی من قدرت دور بودن از برادرم حسین را ندارم. او تنها یادگار مادرم فاطمه (س) است. او و برادرم حسن سرور و آقای جوانان اهل بهشت هستند او…

ام کلثوم گفت: مادر می دانم، فضیلت و بزرگی مولایم حسین (ع) بر هیچ کس پوشیده نیست. من و قاسم زندگی خود را مدیون ایشان می دانیم و دیگران هم همین طور. چند خانواده می خواهی تا نشان بدهم که آنها هم زندگی خود را مدیون ایشان می دانند !

مگر « ارینب » زیباترین دختر عرب نبود با چه ترفند زیرکانه و مزورانه ای عبدا.. همسرش را فریب دادند تا او را به عقد یزید در آورند. چه مزورانه زندگی آن دو تن را مورد تهاجم قرار دادند. سرورم حسین از ارینب نگهداری کرد تا عبدا.. با رفتن به شام دریابد که فریب خورده است. نمونه های این چنینی کم نیست… من میزان علاقه شما به ایشان را نیز می دانم، محبت شما به ایشان زبانزد خاص و عام است. اما آخر مجبور هستید پدرم را تنها بگذارید؟

  • پدرت تنها نیست. خدا با اوست. او در وضعیتی قرار دارد که نمی تواند ما را در این سفر همراهی کند. امانت های مردم در دست اوست و صلاح نیست آنها را به دیگری واگذارد. بهتر این است که در مکه به ما ملحق شود. برای او مانعی در سفر نخواهد بود. من با او هنگام ازدواج شرط کرده­ام که هر کجا حسین است من هم باشم. او این شرط را پذیرفته است و برای این سفر به من اختیار تام داده است.

ام کلثوم گفت: من و قاسم هم به همراه قافله ی دایی حرکت می کنیم.

زینب، سر برداشت، چشم های ام کلثوم به او خیره شده بود. چه فروغی داشت این چشم ها.

زینب خندید: آماده باشید ! باید برای حج به مکه برویم.

ام کلثوم جواب داد: همه چیز را آماده کرده ام، از بستگانی که با ما نمی آیند خداحافظی کرده ام. همین حالا از پیش سکینه می آیم. دایی ام مولی حسین (ع) همه فرزندان را همراه می آورد… دعا کنید مادر، حج همه ی ما قبول باشد.

زینب به ام کلثوم نگاه کرد. آیا باید آن راز را می گفت؟ ام کلثوم پاره ی تنش بود، چون عون، چون محمد.. آیا باید می گفت که در این سفر چه بر سر آنها می آید؟ گفت: برادرم حسین (ع) با جدش خداحافظی کرد.

ام کلثوم با اندوه گفت: سکینه می گفت: مولایم حسین دیشب به مزار جد ما رسول خدا (ص) رفته و در آنجا بسیار بسیار گریه کرده است… سفر غریبی است، نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد… سعادت بزرگی است به حج رفتن، همراه با شما و دیگران. گرچه از حد معمول طولانی تر شود. قاسم هم همین را می گوید.

زینب مضطرب شد: قاسم چه می گوید؟

ام کلثوم گفت: می گوید من وتو از نسل شهیدانیم. از نسل جعفر طیار، تو در نسل شهیدان رشد کرده ای؛ پدرِ مادرت علی است، شهید محراب، ما با شهادت ها زندگی کرده ایم و زیر بار ظلم نرفته ایم. شهادت رسم قبیله ی ماست. ما هم همراه مولی حسین می شویم با اقتدار و با عشق.

زینب آرام شد: پس تو هم نهایت این سفر را می دانی، دخترم.

ام کلثوم گفت: نهایت این سفر چیست؟

زینب گفت: همانی که قاسم گفته است.. شهادت و صبر…

گونه های ام کلثوم گل انداخته بود: … شهادت.

 ————————————————————–

منبع:  ریاحین الشریعه ج۳ ص۲۹۲-۲۸۹ .

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد