دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵

زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر کن

در روایت آمده که چون مهدی (ع) پا به دنیا نهاد، چنین دعا فرمود: پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان و مرا ثابت قدم بدار و زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر کن.

imammahdi

حکیمه خاتون، دختر امام جواد (علیه السلام) و عمه ى امام حسن عسکرى (علیه السلام) داستان ولادت حضرت مهدی را این گونه بازگو کرده است:

 

این مولود از نرجس است

«ابو محمد امام حسن عسکرى (علیه السلام)شخصى را دنبال من فرستاد که امشب ـ شب نیمه ى شعبان ـ براى افطار نزد ما بیا، زیرا خداوند امشب حجتش را آشکار مى کند.

 پرسیدم این مولود از چه کسى است؟

حضرت فرمود: از نرجس خاتون.

عرض کردم: من در نرجس خاتون آثار باردارى نمى بینم حضرت فرمود: موضوع همین است که گفتم.

 

تو بانوی این خانه ای

من در حالى که نشسته بودم، نرجس آمد و کفش مرا از پایم بیرون آورد و فرمود: بانوى من حال تان چطور است؟

گفتم: تو بانوى من و خانواده ام هستى.

او از سخن من تعجب کرد و ناراحت شد و فرمود: این چه سخنى است؟

گفتم: خداوند در این شب به تو فرزندى عطا مى کند که سرور و آقاى دنیا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از این سخن من خجالت کشید.

 

ولادت موعود نزدیک است

بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسى از نیمه ى شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقیب نماز به خواب رفتم و دوباره بیدار شدم. در این هنگام، نرجس نیز بیدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بیرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم. دیدم فجر اول طلوع کرده و نرجس در خواب است. در این حال به ذهنم خطور کرد که چرا حجت خدا آشکار نشد؟!

نزدیک بود شکى در دلم ایجاد شود که ناگهان حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اى عمه! شتاب مکن که موعود نزدیک است.

من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «یس» شدم. در این هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتى از خواب بیدار شد. من او را به سینه چسباندم و نام خدا را بر زبان جارى کردم. امام حسن عسکرى (علیه السلام) فرمود: سوره ى قدر را برایش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسیدم: حالت چطور است؟

گفت: آنچه مولایت فرموده بود ظاهر شد.

من دوباره سوره ى قدر را خواندم. کودک نیز در شکم مادر، همراه من سوره ى قدر را خواند که من ترسیدم.

 

پرده ی نور

در این هنگام پرده ى نورى میان من و او کشیده شد. پس فریاد کنان بسوی حضرت امام حسن عسکری دویدم. آن حضرت فرمود: برگرد ای عمه! که او را در جای خود خواهی یافت.
پس من مراجعت نمودم و بعد از زمان کمی، پرده برداشته شد. ناگاه متوجه شدم کودک ولادت یافته است. چون جامه را از روى نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذکر خدا بود. هنگامى که او را برگرفتم، دیدم پاک و پاکیزه است.

در این موقع حضرت امام حسن عسکرى (علیه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بیاور.

وقتى نوزاد را نزد حضرت بردم، وى را در آغوش گرفت و بر دست و چشم کودک دست کشید و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت: «اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله»

پس از آن به امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و سایر امامان معصوم (علیهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسید فرمود: پروردگارا! وعده ى مرا قطعى گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار و زمین را به وسیله ى من از عدل و داد پر کن.

 

بحارالانوار، ج ۵۱، ص ۱۹

منتهى الامال، ج ۲، ص ۲۸۵

غیبت شیخ طوسى ص ۱۴۱

/انتهای متن/

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد