شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

دنیا آوار شد بر سر زنان حرم

واگویه ی حضرت زینب را تا آنجا گفتیم که به همراه برادر بزرگوارشان امام حسین(ع) و دیگر همراهان، مکه را در نیمه راه حج ترک کردند و به سمت کوفه به راه افتادند و حالا داستان کربلا…

hazrat-zeynab

فریبا انیسی/

 بانو!هنگام سوار و پیاده شدن از کجاوه چه کمک هایی داشتید ؟ کجاوه های روپوش دار، خدم وحشم بی شمار، زیراندازهای رنگین و…زنان دیگر هم بودند؛ یادتان هست؟ شما آن ها را به خوبی می شناختید.

 

صحرای پر خون

عبدالله مانع از رفتن شما نشد، عهد قدیم داشتید؛ عهدی از ابتدای ازدواج، هر جا حسین باشد شما هم آن جا هستید. قافله شهر به شهر می گشت تا به کربلا رسیدید بعد از حج ناتمام. عجیب بود، هنوز فرمان توقف در کربلا صادر نشده بود، خود را به برادر رساندید و به ایشان گفتید:

“حال غریبی دارم. از این صحرا اضطرابی شدید به من دست داده است.”

رنگ تان پریده بود و می لرزیدید.

حسین(ع) آرام تان کرد و فرمود:

“هنگامی که برای نبرد به همراه پدرم علی (ع) عازم صفین بودیم، وارد این سرزمین شدیم. پدرم در کنار برادرم ساعتی به استراحت مشغول شد و من بر بالین او نشسته بودم. ناگهان پدرم از خواب بلند شد در حالی که گریه می کرد. برادرم حسن (ع) دلیل آن را پرسید. فرمود:

“در خواب دیدم که این صحرا دریایی بود پر از خون. حسین من در میان آن دست و پا می زد و کسی به فریاد او نمی رسید. آن گاه به من نگاه کرد و فرمود: ای اباعبدالله وقتی این واقعه اتفاق افتاد، چه می کنی؟”

گفتم: “صبر می کنم و جز صبر چاره ای ندارم.”

بانو! آن وقت شما بسیار گریه کردید و دلیل رنگ پریده و حال آشفته تان برای ما هویدا شد. آنچه که ام ایمن نقل کرده بود و آنچه ام سلمه گفته بود، به زمان خود نزدیک می شد.

 

طولانی ترین روز

اما چه وصیتی کرد حسین (ع)… ؟

در میان عرب رسم بوده است زنان در عزای عزیزان پیراهن پاره می کردند و صورت لطم می زدند و می خراشیدند… و حسین(ع) شما را از این کار منع کرد. اما چرا؟ آن وقت مردم نمی گفتند این چه خواهری است؟ چگونه آن همه مهر و محبت برادر را جواب می دادید؟

 من بعد ها فهمیدم این محبت را چگونه جواب می دهید.

دیگران هم فهمیدند، زنانی که همراه تان بودند،… زنانی که هر کدام دنیایی داشتند در کربلا… چه یارانی… چه یاورانی… چه اصحابی… زمین کربلا در عصر عاشورا می بالید به عشق. عشق متاع گرانبهایی بود و زنان، مردان و پسران خود را روانه می کردند.

بی شک تا دنیا دنیاست، عشق آن ها را فراموش نخواهد شد. چه روزی بود آن روز. به نظرم از هزار روز طولانی تر و از هزار غم سنگین تر.

گویی زمان ایستاده است.

 چه مردانی و چه زنانی در آن روز بودند و چه حماسه هایی آفریدند!

 جوانان بنی هاشم با یکدیگر وداع می کردند و زنان حرم ناظر.

بگـذار تا بگـریم چون ابر در بهاران

کز سنگ ناله خیـزد روز وداع یاران بودند

با ساربان بگویید احوال اشک چشمم   

تا بر شتر نبندد محمل به روز باران

 

جواب مادران را که می دهد؟

آن روز هیاهوی سربازان که اوج می گرفت،  زنان حرم به جلوی خیمه ها می آمدند. گرد وخاک که بلند می شد قلب زنان پرپر می شد. این بار نوبت چه کسی است؟ چه کسی باید لباس عزا بپوشد؟… وای بر مادران!

 لیلای دارمیه کجاست؟

 ام لیلی بنت مسعود کجاست؟

 چه کسی خبر برای لیلی دختر ابومره ثقفی مادر علی اکبر می برد؟

چه کسی ام البنین را آگاه می کند؟

وای بر رباب، وای بر خوصاء، وای بر رمله مادر قاسم و عبدالله!

 وای بر من ! وای بر من ! وای بر من… !

صدای چکاچک شمشیر زینب را به خود آورد. چشم های نگران، چشم های منتظر در چشمخانه می گشت

زینب بی تاب بود… همه مبهوت شده بودند.

 حق مادری را برای همه جوانان بنی هاشم تمام کردید، الّا فرزندان خود. وقتی عون و محمد شهید شدند، حتی صدای اشکی که بر گونه بلغزد به گوش نرسید. حتی صدای ناله ای که که در دل کشیده باشید، حتی…

چه حکمتی بود؛ آیا می خواستید حسین از حضور مادر شهیدان شرمگین نشود؟ آیا قصد داشتید به همگان نشان دهید مادر شهید باید چگونه باشد؟ آیا برای آرامش قلب همسران شهدا چنین کردید یا… نمی دانم، چه سرّی در این کار شما بود؛ حکمت آن گریه ها و آن سکوت.

 

اسب بی سوار

هیاهوی سربازان که به اوج می رسید، قلب ها از طپش باز می ایستد. صدای استغاثه ی امام که بلند شده بود، با تنی خون آلود و پیکرهایی زخمی و چاک خورده افتاده روی زمین …

به یک بار امام برگشت. صدای تکبیر او نزدیکتر شد. بدن و لباس خونی اش نشان از نامردی زمان می داد… به طرف شما آمد، قلب حرم پر کشید به زیر پاهایش… و آرام می کرد حسین(ع) شما را…

 آرام باش ای دختر مرتضی، برای گریه کردن وقت داری؟

چه لحظه ای به یاد دارد عشق، ذوالجناح بی سوار برگشت با تنی خون آلود، نیزه هایی بر بدن و آثار بریدن با شمشیر و جراحت هایی با سنگ، زین ذوالجناح یکپارچه خونین بود، ذوالجناح پای بر زمین می کوبید و شیهه می کشید.

سکینه از خیمه بیرون آمد، خون گرم و تازه را دست زد. چشمان ذوالجناح غمگین بود، سکینه بر سرش زد:

وای پدرم را کشتند، وای پدرم…

 

مدافعین حرم ما کجایند؟

دنیا آوار شد بر سر زنان حرم. دیگر هیچ مدافعی نبود، مدافع دین را کشته بودند! همه می دانستند که جز حسین فرزند پیغمبری در زمین نیست، او را به جبر کشتند و… وقتی ذوالجناح برگشت، اسب تک سوار، بی سوار بود. در بالای تل ایستاده بودید و چشم می گردانیدید؛ صدای شما اهل حرم را به خود آورد:

“ای برادرم، آقای من! ای وای خانواده ام!

 ای کاش آسمان بر زمین فرو می ریخت و ای کاش کوه ها به بیابان پاشیده می شد.

“وای بر شما مگر در این همه لشگر یک نفر مسلمان نیست…”

 صدای شما در هیاهوی لشگر گم شد، می گویند آن ها که شنیدند سال ها بعد “تواب” شدند…

 

ادامه دارد…

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد