پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

دختر خرابه نشین [۱]

کاروان اهل بیت که به شام رسید، فصل تازه حزن و حماسه آغاز شد و برگی از این فصل کتاب عاشوراییان به دخترکی از این کاروان اختصاص دارد که شمع وجودش در خرابه شام خاموش شد.

فریبا انیسی/

شب های سرد امان مرا بریده است… هیچ روپوش و لحافی نداریم. هر زمان فکر می کنم که این سقف خراب بر سر ما آوار خواهد شد. اما اطمینان مادر و عمه را که می بینم، مطمئن می شوم که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد… چه مسافرت عجیبی بود. پدر همراه ما نبود. برادر هم نبود. عمو و پسر عمو ها هم نبودند. فقط یک مرد همراه ما بود، علی، مریض… وقتی از کجاوه او را بیرون گذاشتند غل و زنجیر پاهایش ردی از خون بر زمین می گذاشت و آن چیزی که بر گردنش بود رد قرمز رنگی بر روی پیراهنش گذاشت اما او نماز می خواند… مگر نماز با لباس خونی باطل نیست؟

هر وقت نام آب می آید همه گریه می کنند.

هر وقت خورشید از لابلای سقف خراب بر ما می تابد همه گریه می کنند.

وقتی صدای پای اسب سواران که به تاخت می روند، بلند می شود، همه گریه می کنند.

هر وقت آتش روشن می کنیم تا گرم شویم همه گریه می کنند…

دیگر مادرم سرم را شانه نمی زند، موهایم را نمی بافد، آن ها را روغن نمی زند. دیگر خواهرم از داستان های قرآن برایم نمی گوید… دیگر برادرم برایم گوشواره نمی آورد… مدتی است پدرم را ندیده ام، چقدر دلم برایش تنگ شده است دیگر کسی برایم لالایی نمی خواند و از رسول خدا (ص) نمی گوید.

همه می گویند پدرم به سفر رفته است، بزودی برمی گردد… اگر او را دوباره ببینم دیگر نمی گذارم از ما جدا شود. به او می گویم وقتی او نبود چه شد، گوشواره ام را دزدیدند، پیراهنم را پاره کردند، خیمه هایمان را آتش کشیدند…

من گم شده بودم. صحرا بود و خاک… فقط صدای سر نیزه بود و شمشیر و صدای قهقهه سربازان… خیلی و حشت کرده بودم. مادرم مرا پیدا کرد او با عمه دنبالم گشت… من خود را زیر خاک پنهان کرده بودم تا سربازان پیدایم نکنند….

به پدرم می گویم، چرا به دنبال من نگشتی؟ چرا گوشواره ام را از دست سرباز بیرون نیاوردی؟ چرا وقتی به سفر رفتی ما را همراه خود نبردی؟ مگر کجا رفتی که ما را تنها گذاشتی؟…

پاهایم زخمی است، تاول پاهایم ترکیده است،… دیگر نمی توانم درست راه بروم، باید همیشه لباس یا دست دیگران را بگیرم. خیلی ها مثل من هستند، فاطمه، سکینه، عبد الله، زید، محمد و…

همه مادران و خواهران گریه می کنند، آن ها هم مثل من لباس خوبی ندارند، پاهایشان ورم کرده و تاول زده است. هر وقت صدای آن ها بلند می شود تازیانه ای بر پشت آن ها فرود می آید اما آن ها دست بردار نیستند… من هم دست بردار نیستم… آن قدر می گردم تا ترا پیدا کنم.

بابا؛ دیگر نمی گذارم تنها بروی، باید ترا پیدا کنم…

در گوشه ی خرابه نور خاصی به چشم دخترک آمد. دخترک به آن سو رفت، پرده را کنار زد. بابا آمده بود. صدای شوق و شعف او بلند شد.

  • بابا؛ تو برگشتی…

ستاره های آسمان سرک می کشیدند تا از لابلای درز های سقف نگاه کنند، صف ملائک پشت به هم ایستاده بود تا به طواف عشق برسند، چه شب عجیبی بود آن شب،… دخترک هم با ملائک همراه شد.

 

۱- ریاحین الشریعه ج۳ ص۱۸۸ ، روایت کربلا ص۲۸۳-۲۸۰ .

/انتهای متن/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد