پنج شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵

داســـتان/ مارمـولک

داستان ” مارمولک” از معصومه کنشلو است. وی در رشته ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده و کارش را در عرصه ی نویسندگی با چاپ داستان کوتاه ” به رنگ حنا” در مجله کیهان بچه ها آغاز نموده است. وی در جشنواره داستانی بسیج هنرمندان و نیز جشنواره مشکات موفق به کسب رتبه شده است.

معصومه کنشلو/ 

KENESHLO

   دخترم می ­گوید: «آقای شریف و نجیبی از طرف “کانون محله ” به مدرسه ­مان آمده و چند تا از بچه­های کلاسمان را برای آموزش تئاتر گلچین کرده.»

   اولش چیزی نمی ­گویم. فقط نگاهش می­ کنم. می­ گوید: «چیه مامان؟ نکنه چون مربی آقاست، نگران شدید؟ می ­تونید بیاید اون آقا رو ببینید. فی سبیل الله، برای کانون کار می­ کنه. می­ گه نیتش خیر و برای ادای نذریه که داره، به بچه­ها  تمرین می­ ده…»

   می­گویم: «نقل این حرف­ ها نیست. یکی اینکه از درس­ هات عقب می­ مونی، دیگه اینکه اخلاق پدرت رو خوب می­شناسی…»

   میان حرفم می ­پرد: «شما راضی باشی بابا کاری نداره. می­ تونید بیاید سر تمرین بشینید. قراره مادرهای دیگه هم بیان.»

– نه. کلاً موافق نیستم. همین و بس.

   به خواهش و التماس می ­افتد و این بار طاقت وحوصله­ام زودتر از دفعات قبل طاق می ­شود. بالاخره تسلیم می ­شوم.

   سر اولین جلسه­ ی تمرین حاضر می ­شوم. در نگاه اول، از دیدن مربی ماتم می­ برد. از قبل می­شناختمش. تعریف خوبی از او نشنیده بودم. هر چند، دوست ندارم درمورد آدم­ ها سریع قضاوت کنم، اما ظن بد، همه­ی وجودم را می ­گیرد. ظاهر این آدم شبیه انسان دو پاست! اما چشم ذهن وعقلم او را همانند مارمولکی می ­بیند! اصلاً شبیه خزنده­ها رفتار نمی­ کند، اما چشمانم او را خزنده ­تر از هر خزنده­ای می ­بیند که خیلی محترمانه و موقرانه دختران زیبارو را گلچین کرده و میانشان می ­خزد. وامانده­ام از نجابت مارمولکی ­اش!

   بعد از پایان تمرین قاطعانه از دخترم می­خواهم که منصرف شود. شروع می­کند به گریه زاری  و مثل همیشه مقاومت می­کند. از این همه عجز و ناتوانیم، حالم بهم می­ خورد. صدای مادرم توی گوشم می ­پیچد: «اگر آدمیزاد آنقدر که از بچه­اش می ­ترسد، از خدا بترسد جایش بهشت است!..» تصمیم می­ گیرم  بی­خیال کار و زندگی ­ام شوم  و همراه دخترم سر تمرین بروم.

   هر بار که او را می ­بینم حس می­ کنم هر لحظه ممکن است دختران زیبارو را تکه تکه کند یا ببلعد، یا این­که… تنم مورمور می ­شود. کله­ ام داغ شده، با صدای دخترم به خود می ­آیم: « تمرین تموم شده مامان. باید بریم خونه!»

*  

   فکر این آدم آرامش شبم را از من گرفته است. احساس خطر می ­کنم. سال­ هاست به یقین رسیده­ ام که حس ششم من، دروغ نمی­گوید! زندگیِ نیازموده برایم طاقت فرسا شده. این­که چه رفتاری با فرزندم داشته باشم  و چطور به او بفهمانم کارش اشتباه است، معادله ­اش شده چند مجهولی! بین هشیاری و بیهوشی پرسه می­زنم. چشمم به سقف می­خورد و برمی­گردد و سنگین می­شود.

   جنگلی با درختان کوتاه و نوشکفته پیداست. هراسان جلو می­روم. صدای نا آشنایی که نامفهوم است و کلمه و سیلاب درستی ندارد و گویی پیوسته است به گوشم می ­خورد. جهتش را تشخیص می­دهم. سمت چپ را نشانه م ی­گیرم و پیش می ­روم. «یا خدا! خودش است! » از لباسی که همیشه به تن دارد می ­شناسمش. قیافه­اش دیگر آدم گونه نیست. حالا او واقعاً مارمولک است. دختران زیبارو دورش حلقه زده ­اند. با لباس­ های یک شکل جلویش می­رقصند… مرغ بریان جلویش گذاشته ­اند. با دندان دایناسوری ­اش مرغ را گاز می ­زند. قلبم پایین ­تر از جایی که باید قرار بگیرد می ­زند. چشم می ­چرخانم. دختر خودم  را بین دخترهای دیگر می ­بینم. سرم گیج می ­رود. یک سر و گردن از بقیه بلند تر و خوش خرام تر است. مثل غریبه ­ها نگاهم می ­کند. همراه دختران دیگر به دور آتشی که روشن است، می ­رقصد. به آسمان نگاه می ­کنم. ستاره ­ها را می­بینم که یکی یکی توی آتش می ­افتند. دیگر ستاره ­ای نمانده. سمت دخترم می ­روم. جای لبخند همیشگی، لبخند بلاتکلیفی تحویلم می ­دهد. بی­اعتناتر از قبل به رقصیدن ادامه می ­دهد. دهان مارمولک از فرط خوردن کف کرده. استخوان مانده از مرغ بریان را جلویم می­گیرد و زهر خند می­زند. می ­ترسم بیشتر نگاهش کنم. جلوی دخترم زانو می ­زنم. او همچنان با آن لباس که زیباترش کرده، می ­رقصد. فریاد می ­زنم…

   گویی از پرتگاه بلندی افتاده باشم، تمام تنم می ­پرد. توان حرکت ندارم. چسبیده ­ام به تختخوابم. می­ گویم: «خدا رو شکر که خواب بود.»

*

   امتحانات ترم اول دخترم شروع شده و او اصرار دارد که وسط امتحاناتش تولد دوستش برود! تعجب می­ کنم. حرف و سؤال و باز خواستِ ذهنم را زودتر از خودم می­ خواند. شروع می­ کند به پاچه خواری کردن. هر طور شده مرا راضی می­ کند.

   روز تولد دوستش بی ­اختیار دل ­شوره دارم. چند آیه می­ خوانم. دخترم با خیال راحت مشغول آرایش کردن است! دوستش زودتر از خودش حاضر شده و به دنبالش آمده. لحظه­ ی رفتنشان می­گویم: «منم باهاتون میام.»

– یعنی چی مامان! دیگه بزرگ شدم.

   به چشمانش نگاه نمی ­کنم و قاطعانه می ­گویم: «آره! قدًت خیلی بزرگ شده…»

– ولی مامان!

– ولی نداره. می ­رسونمتون، برمی­ گردم و سر ساعت میام دنبالتون. دخترمو که از سر راه نیووردم.

   بی­توجه به اعتراضش حاضر می­ شوم. هر سه براه می ­افتیم. مسافت ده دقیقه­ ای کش­ دار شده! ظنً بد از همه جای ذهنم سرک می­ کشد. بالاخره می­ رسیم.

   وارد خانه می­شوم. چهار پنج نفر بیشتر نیستند. هیچ چیز این خانه بوی جشن تولد را نمی ­دهد! مراسم تولد را معمولاً شلوغ دیده ­ام. با فشفشه و بادکنک و زرق و برق مخصوص به خودش. از دختر صاحب خانه سراغ مادرش را می ­گیرم. می ­گوید: “مادرم سر کار است.”

   تعجب می­کنم. او هم لب گاز گرفته و زیرکانه نگاهم می­ کند.

– مگه امروز تولدت نیست؟

– قراره امسال تولدم با دوستام باشم. یعنی من از مامانم خواهش کردم چون با دوستام بیشتر خوش می­گذره.

– یعنی مامانت امروز خونه نمیاد؟

– چرا میاد. آخر وقت می ­رسه.

   نگاهم می ­چرخد سمت دخترم. با اشاره التماسم می ­کند. اشک در چشمش حلقه زده. چیزی نمی ­گویم و خانه را ترک می ­کنم. داخل آسانسور که می­شوم، چند ذکر می­خوانم. ظن بد مثل کنه چسبیده جای حساس مغزم. پای رفتن ندارم. ترجیح می­ دهم پارک نزدیک مجتمع بنشینم. پارک خلوت است. خودم هستم و فکر آشفته­ ام. سردم شده. مثل آدم­های علاف کمی می­ چرخم. راه می ­روم. روی تاب می ­نشینم و آرام تاب می­ خورم. یک لحظه چشم از مجتمع برنمی ­دارم. غریبه آشنایی را می ­بینم که وارد مجتمع می­ شود. آنقدر فرز و تند وارد شد که حس کردم خیالاتی شدم و شبح دیدم. ته دلم خالی می ­شود. تاب نشستن ندارم. با خود می­گویم: «گور پدر بچه و…» قدم تند می ­کنم و وارد مجتمع می ­شوم. خوشبختانه درِ ورودی باز است.

   نفسم به شماره افتاده. ته گلویم خشک شده و هر چه بزاق دهانم را فرو می ­دهم، تَر نمی­ شود. دکمه­ ی شماره­ ی سه را فشار می­ دهم. پشت در می­ ایستم. صدای موسیقی بلند راهرو را برداشته! خنده­ی بلندشان را می­ شنوم. بی ­صبرانه چند ضربه به در می ­کوبم. خنده­ شان همراه با کم شدن صدای موسیقی قطع می­ شود. کمی طول می ­کشد که در را باز کنند. ضربه­ ی دیگری می ­زنم. در باز می ­شود.

   بی­توجه به نگاه پرسشگر دخترها وارد خانه می­شوم. غریبه در پذیرایی نیست. بدون اجازه دختر صاحب خانه وارد اتاق خواب می­شوم. غریبه­ی آشنا را می­بینم. کنج اتاق ایستاده و خیره نگاهم می ­کند. آب دهانم را روی صورتش می ­اندازم. بی ­آنکه شرمسار شود، خیره­ تر از قبل نگاهم می ­کند. چشمم را می ­بندم و فریاد می ­زنم: «آشغال! کثافت!»

   هرچه خشمگین­ تر می­ شوم، تیزی نگاه مارمولکی­ اش بیشتر می­ شود. چندشم می­ شود سیلی محکمی به گوشش می­ زنم. گلدان سفالی بزرگی را سمتش می ­گیرم: «گورتو گم کن!»

   باز خیره سرانه نگاهم می ­کند. می ­ترسم خونش گردن گیرم شود. دخترها گوشه­ ای جمع شده­اند و از دور التماسم می­ کنند. فریاد بلند تری می ­زنم: «گورتو گم نکنی با همین گلدون مختو می­ترکونم…»

   چشمم را که باز می ­کنم، می ­بینم پا به فرار گذاشته. درست عین مارمولک. نفس بلندی می­کشم. گلدان از دستم می­ افتد. ولو می ­شوم روی زمین. دخترم در حالی ­که اشک می­ ریزد، لیوانی آب جلوی دهانم می ­گیرد: «ببخشید مامان. ببخشید.»

   دستم را بلند می­ کنم که سیلی محکمی درگوشش بخوابانم، یادم می­افتد که او دختر است. جنس لطیف زود می ­شکند!

[۱] معصومه کنشلو در پاییز سال ۱۳۵۶ در شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود.
در بهمن ۱۳۷۹ تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی در رشته ی زبان و ادبیات فارسی به پایان رساند.
کنشلو کار خود را در عرصه ی نویسندگی با چاپ داستان کوتاه ” به رنگ حنا” در مجله کیهان بچه ها آغاز کرد.
اواز محضر اساتیدی همچون راضیه تجار و محمدرضا سرشار و محمدرضا گودرزی در عرصه ی داستان نویسی بهره برده است.
کسب رتبه دوم استانی در جشنواره داستانی بسیج هنرمندان و کسب رتبه نخست استانی در جشنواره مشکات از موفقیت های کنشلو در عرصه نویسندکی محسوب می شود. 
رمان اجتماعی “سپیده بدمد” از این نویسنده در دست چاپ است.

/انتهای متن/

 

2 دیدگاه ها

  1. پروانه بابک گفت:

    قشنگ بود امان از دست این بچه ها.

  2. یک مخاطب گفت:

    سلام. متشکرم. کاش بچه هامون حرف ما رو گوش بدن به هر حال تجربه مون بیشتره و خیلی چیزها می دونید که اونا نمیدونن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد