شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

داستــان/ من و بچــــه ­هـایم

داستان ” من و بچه هایم” از معصومه کنشلو است. وی در رشته ی زبان و ادبیات فارسی تحصیل کرده و کارش را در عرصه ی نویسندگی با چاپ داستان کوتاه ” به رنگ حنا” در مجله کیهان بچه ها آغاز نموده است. وی در جشنواره داستانی بسیج هنرمندان و نیز جشنواره مشکات موفق به کسب رتبه شده است.

معصومه کنشلو/

بی­وزنی خواب را دوست دارم. صبح روز جمعه است. دلم می­خواهد یک دل سیر بخوابم. بی­خیال پیاده روی؛ خونه­ی بهم ریخته و لباس­های نشسته­ی بچه­ها می­شوم. همسرم هم هنوزخوابیده است.

   میان خوشمزگی خواب و بیداری، گوشی همراه بالای سرم زنگ می­خورد. دلم می­خواهد ریز ریزش کنم. با چشم نیمه بسته از زیر بالش برش می­دارم. نیم نگاهی به صفحه­اش می­اندازم. اسم مامان روی صفحه افتاده است.

– جانم مامان؟

– خونه­ای؟

– بله.

– شوهرت هم هست؟

– بله.

– مگه امروز شیفت نبود!؟

– نه.

– من و داداشت و بابات اومدیم تهران خونه ابراهیم آقا. یه جا قرار بذار بیایم ببینیمت. بچه­ها رو هم بیار ببینیم. شوهرت متوجه نشه­ها…

می­گویم: باشه.

   بقیه حرف­هایم را می­ترسم واضح بگویم. همسرم ظاهراً چشمش را بسته است. می­دانم که تمام حواسش به دیالوگ من است. مجبورم کانال زبانم را عوض کنم و بقیه حرف­هایم را به زبان ترکی ادامه دهم. می­دانم که همسرم در دلش ناسزا می­گوید. یاد خاطره­ی آن دعوای لعنتی همسرم با پدرم، در ذهنم تلخ و گزنده است. پدرم دوست نداشت همسرم دختر دُردانه­اش را به تهران بیاورد. پدر می­گفت: “همه جا آسمون خدا یک رنگه …”

همسرم می­گفت: “ماهی­های بزرگ تو دریا هستند. آدم توی شهرستان رشد نمی­کنه.”

   نگاهی به صورت شوهرم می­اندازم. به محض عوض شدن کانال گفتارم پلکش تکان می­خورد. به مادرم آدرس پارک سر کوچه­مان را می­دهم و می­گویم یک ساعت دیگر خودم و بچه­ها آنجاییم و خدا حافظی می­کنم.

   از جایم بلند می­شوم. به اتاق بچه­ها می­روم. بیدارشان می­کنم. کمی غُر می­زنند. یواشکی در گوششان می­گویم: “دایی وعزیز و بابا جونی دارن میان اینجا. پارک سرکوچه قرار گذاشتم.”

   پسر کوچکم می­پرسد: “چرا خونه نمیان؟ انگشت سبابه­ام را روی بینی­ام می­گذارم: “هیس!”

   نمی­دانم کِی و کجا زبان اشاره را به این مهارت یاد گرفته­ام. با ایما و اشاره می­گویم: “بابات نباید چیزی بفهمه. می­دونی که چون بابا خونه­ست نمیان. به بهانه­ی بازی پینگ پنگ و هوا خوری روز جمعه می­برمتون پارک سرکوچه. بابات هم معمولاً خونه می­مونه و با فیلم سینمایی خودش رو مشغول می­کنه.”

   زیاد طول نمی­کشد که صبحانه بخورند و حاضر شوند. یادشان داده­ام که بگویند: “مامان ما رو نمی­بری پارک پینگ پنگ بازی کنیم؟”

می­گویم: “اگه بچه­های خوبی باشید و قول بدید وقتی اومدید خونه به تکالیف مدرستون خوب برسید، می­برمتون.”

   دخترم دقیقاً پشت سر شوهرم ادای من را درمی­آورد. چشمم را می­درانم و خط نشان می­کشم. شوهرم برمی­گردد سمت دخترم. دخترم می­خندد. شوهرم به من چپ چپ نگاه می­کند و چیزی نمی­گوید. پسرها زود حاضر شده اند. از اینکه مجبورم به خاطر دیدن پدر و مادرم به شوهرم دروغ بگویم احساس عذاب وجدان می­کنم. ولی چاره­ای ندارم. هیچ کدام کوتاه نمی­آیند. ده سال است که هیچ کدام کوتاه نیامده­اند. حتی به خاطر من و بچه­هایم. نه پدرم و نه شوهرم. مرغ هر کدام فقط یک پا دارد.

   پنج دقیقه­ای می­رسیم پارک سرکوچه. مادرم با دیدن من به طرفم می­آید. دل توی دلم نیست. خیلی وقت هست که مادرم را ندیده­ام. زیر لب می­گویم: “قربون مامان خوشگلم بشم.”

   بغلش می­کنم بوی مادر بزرگم را می­دهد. پسرها می­دوند سمت برادرم. از مادرم که دخترم را در آغوش می­کشد می­پرسم: “بابا کجاست؟”

می­گوید: “روی نیمکت آن طرف نشسته.”

   اولین بار است که به این اندازه دلتنگش شده­ام. از کنار کانکس نگهبانی رد می­شوم. از دور می­بینمش که روی نیمکت رو به آفتاب نشسته. کلاه شاپو،عصای چوبی قهوه­ای سوخته با سر عقابیش، کت و شلوار دست دوز خیاط مخصوصش او را بیشتر شبیه شیر نَری می­بینم که روی صخره­ای نشسته.

   چند قدم بیشتر با او فاصله ندارم. اما دلتنگی­ام لحظه به لحظه بیشتر می­شود. چرا این چند قدم تمام نمی­شود!؟ قلبم می­خواهد از دهانم بیرون بزند. بغض گلویم را می­فشارد. چقدر دوست دارم خیره به چشم­هایش شوم و بی رودروایسی بغلش کنم. لباس شیک و آراسته­اش را بو بکشم. هیچ وقت خدا به آرزویم نرسیدم. همیشه بین خودم و پدرم یک مرز می­دیدم.

   مادرم پشت سرم آهسته می­آید. بالاخره پدرم صورتش را برمی­گرداند. قدم­های لرزانم می­رسد نزدیک او. لحظه­ای کوتاه، خیلی کوتاه، به چشمانش نگاه می­کنم. همیشه برق چشمانش قلبم را می­لرزاند. خیلی رسمی و مؤدب روبوسی می­کنم. سرم کلاه او را لمس می­کند. می­گویم: “باباجان؛ چرا نیومدید خونه؟”

بالحن تندی می­گوید: “اینجا راحت ترم. نمی­خوام قیافه شوهرتو ببینم. خودش و طایفه­اش عین قوم مغول می­مونن. سیل ببرتشون.”

   سرم را پایین می­اندازم و مثل همیشه لبخند تلخی می­زنم. چیزی نمی­گویم.

   برادرم با پسرها مشغول بازی پینگ پنگ می­شوند. بابا اشاره می­کند بنشینم در کنارش. به مادرم می­گوید آن طرف من بنشیند. مادرم مثل همیشه اطاعت امر می­کند. دخترم خودش را بغل مادرم چسبانده. صدای خنده برادرم با پسرهایم می­آید. می­خندم و می­گویم: “دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.”

   پدر بی­آنکه نگاهم کند می­پرسد: “بالاخره نویسنده شدی؟”

کمی سکوت می­کنم و می­گویم: “هنوز اول راهم. حالا کو تا نویسنده شدنم. خیلی مونده.”

می­گوید: “مگه تو دختر من نیستی؟”

خواستم بگویم: “جنس و ساختار شما با همه موجودات روی زمین فرق می­کند. کسی مثل کسی نیست.” لال می­شوم. حرفم را قورت می­دهم.

   وقتی پدرم ساکت می­شود مادرم سفارش بچه­ها را می­کند که زمانه، بد زمانه­ای شده و باید خیلی مواظب بچه­ها باشم. در تماس تلفنی­اش هم همیشه همین را می­گوید. این یک جمله تا قیامِ قیامت، ملکه ذهنم است.

   سر جمع نیم ساعت می­مانند و مثل همیشه نیامده آماده­ی رفتن می­شوند. موقع خدا حافظی با هر زحمتی شده بغض گلویم را پس می­رانم. لبخندی می­زنم و دست تکان می­دهم. مادرم می­گوید: “یادت نره هر طورشده شوهرت رو راضی کن عید بیاین شهرستان.”

   سرم را به نشانه تأیید تکان می­دهم. وقتی با ماشین دور می­شوند با بچه­ها برمی­گردم به داخل پارک. پسرها می­روند سر میز پینگ پنگ. دخترم سریع می­رود روی نیمکت می­نشیند و سرش می­رود توی گوشی همراهش.

   تنهایی کمی قدم می­زنم. زن و شوهر جوانی از کنارم رد می­شوند. هر دو لبخند به لب دارند. کمی جلوتر روی نیمکتی می­نشینند. گل می­گویند و گل می­شنوند. این را از ظاهر صورت و نگاهشان می­فهمم. با تکان سر، مدام حرف همدیگر را تأیید می­کنند. سینه­ام سنگین می­شود. بغض لعنتی دارد خفه­ام می­کند. سرم را بالا می­گیرم. به آسمان نگاه می­کنم. دلم برای آسمان آبی شهرم تنگ شده. ده سال است حسرت نفس عمیق و پاک را می­کشم! ابری خاکستری رنگ بالای سرم قرارمی­گیرد شروع می­کند به باریدن. صورتم را رو به بالا نگه می­دارم. چشمانم را می­بندم. گونه­ام خیس می­شود. خیسِ خیس. گلویم نرم شده است. صدای دخترم رامی­شنوم. قدم­هایش نزدیک می­شود. بارش به موقع باران را دوست دارم. آهی می­کشم و به سمت بچه­هایم می­روم. 

 
[۱] معصومه کنشلو در پاییز سال ۱۳۵۶ در شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود.
در بهمن ۱۳۷۹ تحصیلات خود را در مقطع کارشناسی در رشته ی زبان و ادبیات فارسی به پایان رساند.
کنشلو کار خود را در عرصه ی نویسندگی با چاپ داستان کوتاه ” به رنگ حنا” در مجله کیهان بچه ها آغاز کرد.
اواز محضر اساتیدی همچون راضیه تجار و محمدرضا سرشار و محمدرضا گودرزی در عرصه ی داستان نویسی بهره برده است.
کسب رتبه دوم استانی در جشنواره داستانی بسیج هنرمندان و کسب رتبه نخست استانی در جشنواره مشکات از موفقیت های کنشلو در عرصه نویسندکی محسوب می شود. 
رمان اجتماعی “سپیده بدمد” از این نویسنده در دست چاپ است.

/انتهای متن/

 

2 دیدگاه ها

  1. پروانه بابک گفت:

    بسیار جالب بود. درباره مشکلی اجتماعی زنان جامعه بود. سپاس

  2. مریم گفت:

    با سلام خدمت خانم کنشلو. دستتان درد نکند. قلمتان سبز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد