یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵

داستـان/ تجــــربــه

داستان تجربه ظاهرا حکایتی است از یک روز یک زن خیابانی که در اولین مرحله تجربه اش برای این کار قرار گرفته است…

سمیه سلطان پور/

 

به ساعت نگاه کردم حدود ساعت یک بعد از ظهر بود. هنوز مطمئن نبودم.

– اول نهار.

– سفارش میدم بیارن خونه.

– رستوران بهتره.

– پس دوساعت هنوز حساب نیست.

– باشه.

– چه رستورانی؟

– فرقی نداره. فقط هندی و چینی نباشه.

– خوشت نمیاد؟

– تند و نپخته. نمی­دونم چطور میشه اینارو خورد؟

– تندی رو میشه تحمل کرد. ولی نپخته رو منم نمیدونم چطور می­خورن. مخصوصاً با اون چوبا.

   هر دو خندیدیم.

– چی دوست داری بخوری؟

– کوبیده.

– می­ریم یه رستوران که فقط کوبیده داره و محشره. خوبه؟ نظرت که عوض نمیشه؟

– نه. عالیه.

   نمی­دانم چرا ضبط ماشین را روشن نمی­کرد. نمی­خواستم بحثی شروع بشود برای همین نپرسیدم. بیرون را نگاه می­کردم. فرقی ندارد از شیشه چه ماشینی بیرون را نگاه کنی. این شهر همانی است که هست. تنها فرقش در این بود که وقتی در پراید تصادفی نشستی و ضبط ماشین خاموش است، ماشین خودش ملودی تصادفی را می­زند و با شنیدن این ملودی ناخودآگاه همه­ی بدبختی­های عالم جلوی چشم­هایت رژه می­روند. ولی این ماشین با ضبط خاموش و شیشه­های بالا  و تهویه الکتریکی­اش همه­ ی خوبی­ های عالم را جلوی چشم­هایت می ­آورد. و الّا بچه ­های کثیف و سیاه شده بیشتر جلوی چشم­هایت هستند. زن ­های روتوش شده می­پرند جلویت تا دیده بشوند. مردهای مواد فروش با دیدنت از پستوهایشان در می­آیند و جایی می­ ایستند که آن­ها را ببینی. همه­ ی کثیفی­ های این شهر وقتی توی این ماشین هستی جلوی چشم­هایت هستند. ولی غصه­ شان را نمی­ خوری. از همه­ شان استفاده می­کنی. یک اسکناس پنج تومانی می­گذاری کف دست پسرک شیشه پاک کن از ذوق و برق چشم­هایش از خودت راضی می­شوی. یکی از زن­های روتوش شده را انتخاب می­کنی. بیشتر از نرخش پول می­گذاری کف دستش برق چشمش باز هم راضیت می­ کند. از بغل مرد مواد فروش رد می­ شوی یک بست از او می­خری برای برنامه دورهمی آخر شب با دوستان. او راضی تو هم راضی. وقتی توی این ماشین هستی کثیفی­ های شهر هم برایت پُر فایده­ اند.

   تا رستوران یک کلام حرف توی ماشین رد و بدل نشد. نمی­دانستم روتین همین است یا اینکه من باید حرفی می ­زدم. هفت میز چهار نفره طبقه پایین، یک گوشه همه­ ی وسائل آشپزی چیده شده بود. منقل پر از زغال گُر گرفته. یک چرخه گوشت تمیز بدون کمترین لکه­ای. یک تشت پر از مواد کوبیده. پنج تا ردیف ده تایی با چهارتا اضافه، سیخ کوبیده آماده برای کباب کردن. پایین خالی بود. با سر به پله ­ها اشاره کرد. از پله­ ها بالا رفتم. پشت سرم آمد و پشت سرش شاگر مغازه.   

   بالا سه تا میز دونفره چیده بودند. پسرک منتظر ماند تا نشستیم. جلو آمد سری خم کرد

“خانم چی میل دارند؟”

نگاهم از پسرک به سمتش چرخید

 ” به غیر از کوبیده چیز دیگری دارند؟”

لبخند کمرنگی زد چشم­هایش بسته شدند و باز شدند سرش به دو طرف تکان خورد و دست­هایش بالا آمدند

“نه. مخلفات چی می­خوری؟”

رو کردم به جوان

 “زیتون پروده، آب معدنی، لیمو ترش”

” آقا شما؟”

” نوشابه مشکی، ماست موسیر”

“ببخشید آقا جعفری هم کنار کباب میذارید؟”

– بله خانم.

– بهداشتی غذا می­خوری یا وسواسی؟

– وقتی امکانش باشه بهداشتی غذا می­خورم. امکانش نباشه کالباس و نون باگت.

   خندید. از همون خنده­ هایش که سرش به عقب پرت می­شد.

 “حالا جعفری و برای چی می­خوای؟”

– جویدن جعفری بعد از کباب بوی گوشت و کباب و از بین می­بره. یه جور خوش بو کننده دهان بعد از کبابه.

– کتاب زیاد می­خونی؟

– اگر بخونم اشکالی داره؟

– سیگار می­کشی؟

– نه. اهل دود نیستم.

– اهل دود نیستی، کتاب می­خونی، حتماً اهل مشروب هم نیستی؟

   خندیدم. ابروها و دست­ هایم با هم بالا رفتند و سرم به طرفین تکان خورد “نه”

– خیلی راه داری تا این کاره بشی. حتماً دلیل خوبی داری که وارد این کار شدی.

– شاید.

   بحث را باید عوض می­ کردم. توپ را باید می­ انداختم در زمین خودش. همیشه در مکالمات عادی مشکل داشتم. واقعاً نمی ­دانستم مردها دوست دارند الآن در این موقعیت درباره چه چیزهایی صحبت کنند. شاگرد با یک سینی بزرگ نجاتم داد. دو تا دیس مستطیل شکل سفید روی میز گذاشت. دوتا کباب کوبیده بزرگ فکر کنم طولشان چهل سانتی­متر بود. توی دیس غذا برای دو نفر گرسنه به حد کفایت بود.

   با چنگال یکی از زیتون ­ها را در دهانم گذاشتم. مَلَسی رُب انار با تُردی گردوهای خرد شده فوق العاده بود. زیتون ­ها هم روغنشان یا کم گرفته شده بود یا پر از روغن بودند، زیتون­ ها تلخی اصل خودشان را داشتند. به عادت همیشگی ظرف زیتون پرورده را به سمتش گرفتم

“فوق العاده تازه و خوشمزه است. می­ خواهید امتحان کنید؟”

 وقتی حرفم تمام شد و چشمم با چشم های کاملا باز که ابروی سمت چپ کمی بالا رفته بود برخورد کرد، تازه متوجه مکان و زمان شدم ولی حرف زده شده و کار انجام شده پس گرفتنی نبود. با چنگال یکی از زیتون ها را که مواد بیشتری دورش را گرفته بود انتخاب کرد

 ” آره خوش مزه است. خیلی خوش مزه است”

کاسه زیتون پرورده را همانجا بین دو تا دیس پایین گذاشتم.

– با شوهرت رستوران زیاد می­رفتید؟

   کبابی که به چنگال چسبیده بود بین دهانم و دیس خشکش زد.

” شما با خانومتون کم می­رید رستوران؟”

– سؤال رو با سؤال ..؟ یه قرار بذاریم. هر سؤال من رو جواب بدی یکی از سؤالاتت رو جواب می­دم.

   بازی خوبی بود. برای من که عرضه مکالمه درست و حسابی و حرف کشی از مردم نداشتم بهترین بازی بود.

– از کجا معلوم جواب سؤال­ ها رو درست بدید؟

– تو درست جواب بدی من هم درست جواب می­دم.

– به امتحانش می­ارزه.

   نظیر کبابش را تا به حال نخورده بودم. فکر می­ کردم کباب برادران کریم مشهد نظیر ندارد ولی این قابل توصیف نبود. هیچ موادی اضافه یا کم نبود. حتی مقدار دقیقه ورز دادن هم دقیق محاسبه شده بود.

” خب جواب؟”

– نه خیلی زیاد، نه خیلی کم.

– شما؟

– کم

– دوستش داشتی؟

– آره

– دوستش دارید؟

– نمی­دونم.

– دوستش داشتید؟

– این یه سؤال دیگه است.

– می­دونم جواب نیست. یه سؤال پرسیدم که جواب درست و حسابی داشته باشه.

   چانه ­ام را به دست چپم تکیه دادم و نگاهش کردم. با کارد کباب توی دیس را تکه تکه می­کردم. ته ریش روی گونه راستش را دستی کشید.

 “فکر کنم وقتی باهاش ازدواج کردم دوستش داشتم ولی الآن نمی­ دونم. جواب راضی کننده بود؟” کارد را به دست چپم دادم و با چنگال یکی از تکه کباب­ ها را بلند کردم

” قابل قبوله”

خندید

” چرا می­ خندید؟”

– یاد بچگیم افتادم و صدای بوقلمون در آوردن.

– اون غیر قابل قبوله.

– زمان شما هم بوده؟

   به صندلی تکیه دادم انگشتانم را به هم قفل کردم.

 “فکر می­ کنید چند سالمه؟”

– دلخوش خنک بگم یا واقعیت؟

– واقعیت.

– سی، سی و یک. سی رو گذروندی.

   سرم را کمی به چپ کج کردم و تکان دادم. لبخندی روی لبم نشست.

“فکر نکنم خیلی تفاوت سنی داشته باشیم”

” شاید”

مشغول خوردن شدیم.

– چقدر درس خوندی؟

   چاقو و چنگال را پایین گذاشتم. دست­ هایم را جلویم درهم گره زدم با شصتم کف دستم را فشردم. مانده بودم چی جواب بدهم.

“لیسانس”

– بهت میاد تحصیلات داشته باشی.

– تحصیلات شما چقدره؟

– لیسانس

– بهتون نمیاد.

– بهم نمیاد؟ پس بهم میاد دیپلمه باشم؟

– نه حداقل فوق.

   لبخند رضایت بعد از شنیدن حرفم و تعجب و لحن عصبانی قبلش مطمئنم کرد که تحصیلاتش بیشتر از فوق لیسانسه.

” دروغ گفتید. قرار بود راستش رو بگید.”

– آره قرار بود.

– خب حالا چی؟

– یعنی چی؟

– آدم اعتماد می­ کنه به کسی ولی وقتی اعتماد از بین میره به این راحتی بر نمی­گرده.

– خب چکار کنیم؟

– من یه سؤال جواب می­دم شما دوتا سؤال.

   دستش را بین موهایش برد و نگاهش را به چشمام وصل کرد. لبخند کم رنگی گوشه چپ لبش رشد می­کرد.

 “قبول. ولی اگر بازم درست جواب ندم؟”

– هر بار جواب نادرست باشه یه سؤال اضافه میشه.

– تنبیه معقولیه. اشکالی نداره از این زیتون پروده بخورم؟

– وسط میز گذاشتم که باهم بخوریم.

   آب معدنی را باز کردم. نصفش را ریختم داخل لیوان. نصف لیمو ترش را هم چکاندم در آب. بطری آب معدنی و نصف دیگر لیمو را گذاشتم کنار دیس غذایش.

” آخر غذا بخورید. جلوی تشنگی رو می­گیره”

 آب را سرکشیدم.

– ممنون. سیر شدی؟

– آره. دستتون درد نکنه. کبابش فوق العاده خوش طعم بود.

   دو پر از جعفری­های کنار دیس را با دست توی دهانم گذاشتم. تازه و ترد. سعی کردم همه­ ی برگ­ ها و ساقه ­ها را در دهانم له کنم تا همه­ی بویش در دهانم بپیچد. مشغول تکه کردن آخرین تکه ی کبابش بود.

“یه سؤال بپرسم؟”

نگاهم کرد. منتظر جواب لفظی­اش نموندم.

 ” معمولاً کسی برایش مهم نیست طرفش شوهر داره یا نه. چرا برای شما مهمه؟”

– کارد و چنگال را پایین گذاشت. در آلمینیومی نوشابه را کشید. یه قلوپ از رویش خورد.

– جوابت رو دادم. تیکه ­ات رو هم شنیدم.

– ولی اون واقعیت نبود. یه دلیل معقول بگید.

– از نظر من معقول بود.

– خب بر فرض به همجنستون خیانت کنید. اون وقت چی میشه؟

– اونم به من خیانت می­کنه.

– یعنی فکر می­ کنید همسرتون با هیچ مردی ارتباط نداره؟

   چنگالش را توی دیس پرت کرد. زیتون پرورده ازش جدا شد و توی دیس قِل خورد. دست مشت شده­اش را زیر میز کشید.

“برام مهم نیست زنم با کی هست یا با کی نیست. نمی­خوام کسی به دخترم خیانت کنه.”

نگاهش کردم چشم­هایش شفاف شده بود. بلند شد. از جیب کتش کیف چرم قهوه­ای رنگی را بیرون کشید. چهارتا تراول پنجاه تومانی در آورد و روی میز پرت کرد.

” پول غذا، پول خودت، پول تاکسی دربست”

از پله ­ها با عجله پایین رفت و از در بیرون. صدای کشیدن چرخ­های ماشینش با صدای پاهای شاگرد مغازه که تند تند از پله­ ها بالا می­ آمد قاطی شدند.

“خانم شما حساب می­کنید؟”

کیف را از روی صندلی برداشتم تراول­ ها را توی کیف گذاشتم و از کیف پولم کارت بانکی­ ام را به طرف شاگرد مغازه گرفتم.

   از کبابی که بیرون آمدم نمی­ دانستم کجای شهر هستم. بی هوا مسیر سمت راست را انتخاب کردم. روزم آن طور که پیش­بینی کرده بودم پیش نرفت.  بلیط برگشتم برای فردا دم ظهر بود. ساعت دو پنجاه و سه دقیقه بود. دلم می­خواست تا تاریکی هوا در خیابان راه بروم تا زانوهایم از سرما و فشار خستگی به زوق زوق بیافتند. ولی نماز نخوانده بودم. دوساعت دیگر هم قضا می­شد. چادرم را از کیفم در آوردم. موها را زیر شالم هُل دادم. برای اولین تاکسی که می ­گذشت دست تکان دادم.

   کلید اتاق را از متصدی هتل تحویل گرفتم. رکوع دوم نماز اول را می­ خواندم. تلفن اتاق زنگ خورد. وقتی تلفن موقع نماز خواندن زنگ می­ خورد با خودم می­ گویم چرا سیم تلفن را نکشیدم. از رکوع تا تشهد و سلام نمازم تلفن سه بار زنگ خورد.

– بفرمایید؟

– خانم صفایی؟ آقایی اومدن می­خوان شما را ببینن. توی کافی شاپ منتظرتونن.

– اسم شریفشون؟

– گفتن شما منتظرشونید.

– میشه لطف کنید توصیفشون کنید؟

– حدوداً چهل ساله. قد بلند. چهار شونه. کت شلوار مشکی گرون قیمت.

– ممنون. لطف کنید به حساب اتاق ازشون پذیرایی کنید. بهشون بگید تا ده دقیقه دیگه میام پایین.

   از کجا می ­دانست کدام هتل هستم. اصلاً نفهمیدم دو رکعت باقی مانده را چطور خواندم. شال را دور سرم پیچیدم، نگاهی به آیینه انداختم. خود خودم بودم. نه رژی، نه ریمل، نه فرموژه. طره موی بلوند مصنوعی هم روی میز زیر آیینه افتاده بود. چادرم روی تک مبل یک نفره پهن بود. چک پول­ های تا شده را از کیفم درآوردم و در جیب مانتویم گذاشتم. به در کافی شاپ رسیدم. ایستادم. همه­ ی مسافرهای هتل برای چای و قهوه عصرانه در کافی شاپ نشسته بودند. سر چرخاندم نگاهم که به نگاهش رسید ایستاده بود. دست در جیب به سمتش رفتم وقتی رسیدم چک پول­ها را روی میز جلویش گذاشتم.

– چرا دنبالم اومدید؟

   هنوز ایستاده بودیم.

“سلام. بشینیم.”

 “سلام”

صندلی را عقب کشیدم و روبه رویش نشستم. نگاهش کردم و سؤالم را تکرار کردم. “بابت رستوران شرمنده” نگاهم را ازش برنداشتم.

– چادرتون کجاست؟

– توی اتاقم. اومدید این رو بپرسید؟

– نه.

   قهوه­ای را که سفارش داده بودم، جلویم گذاشتند.

“سفارش آقا را نیاوردید”

 “چیزی سفارش ندادند”

برگشتم دوباره نگاهش کردم

“چیزی میل ندارید؟”

به مرد جوان نگاهی کرد

“یه نسکافه بیارید”

قهوه را هم زدم تا هم مشغول بشوم و هم قهوه کمی سرد شود. دستانم را دور فنجان قهوه ­ی روی میز حلقه کردم.

 “خب؟”

“خب چی؟”

 سرم را به چپ و راست تکان دادم و دستم را روی صورتم کشیدم.

– خب توضیح بدید اینجا چه کار می­کنید؟

   تمام تلاشم را کردم تا صدایم بلند نشود.

” مسائل خصوصی توی این رابطه بی­ معنیه یعنی اصلاً مفهوم نداره. نباید وجود داشته باشه.”

مکث کرد

 “خب؟”

به صندلی تکیه داد پایش را روی پایش گذاشت. دستش را روی لبش گذاشت و گوشه­ های لبش را خشک کرد.

“تا آخرش توضیح بدم؟ منظورم رو متوجه نشدی؟”

گارسون نسکافه را روی میز گذاشت. کمی قهوه نوشیدم حوصله ادامه دار کردن بحث را نداشتم.

– چرا متوجه شدم. عصبانی شدید. درباره مسئله خصوصی زندگی­تون که براتون مهم بود صحبت کردید. دیگه تمایلی به ادامه نداشتید. بلند شدید و از رستوران رفتید. تا اینجاشو متوجه شدم. نیازی به توضیح شما نبود. می­خوام بدونم اینجا چه کار می­کنید؟

   پایش را از روی پایش برداشت. بازوهایش را روی زانویش گذاشت. دست­هایش را به هم قلاب کرد. چانه­اش را روی قلاب گذاشت. چشم­هایش روی صورتم می­ دویدند.

“اولش فکر کردم یکی از دوست­های زنم هستی و می­خوای ببینی چه کار می­ کنم. ولی احمقانه بود. زنم رفقایی مثل تو نداره. گفتم شاید بهت پول داده تا ته و توی کارام رو در بیاری …”

وقتی این جمله­ ها را می­ گفت سرش پایین بین دست­ هایش بود. سرش را بالا آورد

 ” خودت بگو چرا من؟ چرا سوار ماشین من شدی؟ زنم بهت گفته بود من هر روز از این جا رد میشم؟”

سرم را به طرفین تکان دادم.

– نه. هیچ ربطی به زن تون نداره. اصلاً شما رو نمی شناسم. یه ماشین گذری بودید که انتخاب شدید. چطوری بگم؟؟ … یه زمانی یه جایی خونده بودم که یه نویسنده زمانی می­ فهمه که یه نویسنده است که جرأت این رو داشته باشه که بتونه ریسک کنه و به جای شخصیت اصلی داستانش تجربه کسب کنه. منم می­ خواستم بدونم شخصیت اصلی داستانم چه حسی رو تجربه می­کنه. همین.

  بین دو ابرویش چین افتاده بود. دهانش باز مانده بود. شروع کرد به خندیدن. اول آرام بعد بلند و بلندتر. دست راستش را بالا آورد. لبش را گاز گرفت. دستش را روی دهانش گذاشت.

 “معذرت می­خوام. خدای من چه فکرایی که از سرم نگذشت. نویسنده؟ نویسنده ­اید واقعاً!؟”

– شاید.

– شاید یعنی چی؟ چیزی تا به حال چاپ کردید؟

– نه.

– خب؟

– خب چی؟

   چقدر از این کلمه توی چند ساعت مکالمه ­مون استفاده شده بود. ترجیح می ­دادیم کمترین اطلاعات را در اختیار همدیگر قرار بدهیم.

“اگر چیزی چاپ نکردی پس برای چی می­خواستی تجربه کنی؟”

– چون دارم می­ نویسم.

– می­خوای تجربه ­ات کامل بشه؟

   می­ خواستم؟ نمی ­دانستم. سؤالی که خودم جواب دقیقش را نمی ­دانستم. در زندگی­ ام به خیلی از خواستنی ­ها حتی فکر هم نکرده بودم. خیلی ازخواستنی ­ها مثل میوه ­های کمیاب و ناشناخته مناطق استوایی می­ ماندند. که نه تنها شکل، قیافه و مزه­ شان برایم ناشناخته بودند. خواستنشان هم برایم نامعقول و فکر نکردنی بودند. این مقوله هم جزء این موارد بود.

– نه. چیزی رو که می­ خواستم تجربه کردم.

   بلند شدم. همراهم بلند شد.

 “چرا؟”

– برای این کار ساخته نشدم. خمیر مایه این کار رو ندارم.

   رو به رویم ایستاده بود. برای نگاه به چشم­ هایش یا باید عقب می­رفتم یا سرم را بالا می ­آوردم. “راست میگید”

 از جیبش کارتی در آورد به سمتم گرفت. از کنارش رد شدم به سمت در خروجی. برگشتم. دو قدم با او فاصله داشتم.

– امیدوارم هیچ مردی فکر خیانت به دخترتون به ذهنش خطور نکنه. خدانگهدار.

 

قسمت اول داستان تجربه

/انتهای متن/

 

2 دیدگاه ها

  1. زهرا گفت:

    احسنت. دستتون درد نکنه. عالی بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

کلیه حقوق متعلق به مجتمع رسانه ای اطلس می باشد